هدایت شده از پــــیـــشـــیــــتــــراپـــــی
❌❌پیشیها و همپنجههای پــــیـــشـــیــــتــــراپـــــی❌❌
❌توجه کنید❌
پیامای پیشیتراپی همه از دم پاک شدن؛😭
فقط بعضی فور ها موندن که از چنلای دیگه بودن؛😭
یسری پیامای خودم موندن؛ فیلمام و... 😭🙂
پین چنل همه پاک شدن😭
تقریبا چنل پاکسازی شده؛
از کسایی که پستای چنل رو سیو دارن، از همه پیشیتراپی میخوام که اگه میوقاله ای/پستی/پینی/... سیو دارن لطفا بیان بدن.
@ad_sepi
@aquaaa
همسایه ها یبار دیگه اسم چنل و لینکتون رو بفرستید؛
دسترسی هاتون فعلا بستس تا این وضع معلوم شه
بچهها. همتون کمک کنید لطفا
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
ببین اصلا لالایی فقط ماه و پرتقال
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
وینسنت در را باز کرد و قدم به بیرون زندان گذاشت.زندانی با در های بسته که گربه نیاید،با پنجره های بسته که سرما نیاید،با پرده های کشیده شده که همسایه ی فضول خیالی نتواند درون دیواره های آن را ببیند،با صدای خفه شده که همسایه ها را آزار ندهد،با درز های گرفته شده که سوسک نیاید،با آب های تصفیه شده که بیمار نشوند،با هوا ی کهنه که بیمار نشوند و با شادی فرو خورده که وانگهی بلایی بر سرشان نیاید.در هر به ظاهر شهر،ده ها،صد ها،هزاران هزار از این بلوک های زندان وجود دارد.روی هم می چینندشان،کنار هم،در موازات هم.زندگی در آنها جریان ندارد،تنها پول و مادیات و اهدافی فرعی که در ذهنشان اصلی نمایان می شود.تنها آلودگی و ترس در پوستین پیشرفت.از ترس فساد میوه ها آنها را دور می اندازند،از ترس فساد معده شان غذا ی دو روزه را در کیسه ای از کثافت می ریزند،گمان می کنند خود زر خام اند که با خراشی ارزش کم می کنند.از زباله ها،دزد ها،بدگمان ها و ترس های خیالی شان هراس دارند و از حیواناتی بی آزار برای خود اهریمنی پلید می سازند.اهدافشان زودگذر و پوچ است،این اهالیِ شهر.از مشتی زباله که خود ساخته اند می ترسند.هراس دارند اس یک مشت آشغال.یک مشت زباله،ر حالی که خود چیزی نیستند جز یک مشت گمراه و بزدل.
"ویل؟"
سرم را بلند کردم و نگاهی به وینسنت انداختم.به قدری حواسم به تماشا ی برف بود که او را فراموش کرده بودم.او هنوز بیرون از در منتظر من ایستاده بود و من از قدم بعدی ام هراس داشتم،همانطور که گفته بودم،آدم های شهری یک مشت گمراه و بزدل اند،شاید من گمراه نباشم،اما هنوز هم با ترس های ساختگی ای که در طی این سال ها،این آدم شهری ها در کله فرو کرده اند سر و کله می زنم.با آنها بزرگ و تربیت شدم و گر به خود نیامده بودم،یکی از آنها می شدم.یکی از آن آدم زباله ای ها.
چکمه ی دوم را هم به پا کردم و از روی نیمکت بلند شدم.چند قدم بعدی را برداشتم،ولی به گوشه چارچوب در که رسیدم خشکم زد،هنوز هم با برف کنار نمی آمدم و هنوز آن وزوز های آزار دهنده را در پس ذهنم می شنیدم.
آخرین باری که پا در برف نهاده بودم،آخرین باری که آن را لمس کردم،آخرین باری که در میان برف برای خود فرشته ای فرضی ساختم؛کی بود؟خدایا آخرین بار کی این نعمت را لمس کردم؟یادم نمی آید.خدایا حسش چطور بود؟باز هم یادم نمی آید.ولی خوب به یاد دارم که پس از آن چه شد.هنوز هم صدای داد و فریاد پس ذهنم را می شنیدم.نباید بی اجازه بیرون بروم،نه،نه.
وینسنت متوجه تردید و ترس توی چشمانم شد.آن قدر که توی آن سرما معطل شده بود که گونه ها و بینی اش از سرما به رنگ سرخ می زدند.نفس که می کشید،باز دم های منظم و آرامی به شکل بخاری سفید لحظه ای رو صورتش را می گرفتند سپس ناپدید می شدند،انگار که جادو باشند و به یاد بیاورد که در این سرزمین ماشینی،سالهاست که این آدمیزاد ها جادو را کشته اند.
"چیزی شده؟"
به او نگاهی انداختم،و سپس به برف زیر پایش.نمی توانستم،من اجازه نداشتم که هنگام سرما و گرما ی شدید بیرون بروم،اجازه نداشتم که بی اجازه بیرون باشم،اجازه نداشتم که نعمت های پروردگار را لمس کنم.اجازه نداشتم...اجازه نداشتم که زندگی را درک کنم.
هنوز از چارچوب در رد نشده بودم،ولی خون در رگ هایم منجمد شده بود،می ترسیدم.حتی زمانی که سالیوان را مجازات کردم یا به رایان شلیک کردم،یا حتی زمان هایی که رایان معامله را به شکل افتضاحی پیش می برد-به حدی که یقین داشتم شرکت رقیب ما را خواهد کشت-زمانی هایی که حتم داشتم به زودی خواهم مرد؛هرگز چنین احساسی را نداشتم.زمانی که در مرز بین مرگ و زندگی گیر می افتادم،اینگونه نمی ترسیدم،نه،نه.همیشه مانند بندبازی با تجربه از آن رد می شدم.ولی حالا...حس خیلی ناخوشایند را در تمام سلول های بدنم احساس می کردم.خدایا،خدایا،کی آن را احساس کرده بودم؟پیش تر ها احساس کرده بودم.آره،به یاد دارم.خیلی خوب به یاد دارم.آن زمان که بی اجازه از خانه بیرون زدم،آن زمان که با وجود این که من سالم بودم،سوزان به خاطر خطر های احتمالی و خیالی اش سر من داد کشید.زمانی که توبیخ شدم،آن زمان که من را تحقیر کرد.من تنها یک کودک بودم،یک کودک هشت ساله چه از توهمات و ترس های خیالی آنان می فهمد؟نباید سر من داد می کشید،مشکل من نبود که او از همه چیز می ترسید.چرا بیرون رفتی؟ممکن بود بمیری!چرا رفتی زیر بارون؟ممکن بود مریض بشی!چرا برف بازی کردی؟ممکن بود آنفولانزا بگیری!چرا رفتی توی باغچه!ممکن بود انگل بگیری!چرا و چرا و چرا،و همه با جواب های از پیش تعیین شده که همه ی آنها ممکن بودن مرگ و ضرر من را در همه آنها تأیید می کردند.کاش اهمیت نمی دادند،کاش در برابر آسیب های جسمانی ام مسئول نبودند که اینگونه آسیب های روحی نزنند،کاش می مردم و اینگونه با محرومیت از زندگی زنده نمی ماندم.
با ان و من گفتم:"برف خیلی سرده.می ترسم مریض بشیم."