هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
ولی،ده ها برابر بیشتر از اندازه ای که از روح سوزان پس ذهنم می ترسیدم،ده ها برابر،ده ها برابر بیشتر به وینسنت اعتماد داشتم.سوزان نیتش به ظاهر خیر بود و ضررش بی شمار،ولی وینسنت چه؟کی ضرر زد که من به یاد ندارم؟کی با نیت خیر مرا آزار داد؟آن بنده ی خدا،جز درمان کردن زخم هایم،چه کاری کرد؟گفت که از اتاق آسایشگاه بیرون بروم،رفتم،گفت دستم را به سمت پروانه ها بکشم و بگذارم که آنها روی انگشتم بنشینند،کشیدم و گذاشتم،مردم؟نه.بیمار گشتم؟نه.برعکس،آن روح بیمارم را هم درمان کرد.همیشه راست می گفت،پس چرا این بار راست نباشد؟همیشه درست حدس می زد پس چرا این بار حدسش درست از آب درنیاید؟
از روی لج با صدای پس ذهنم،باشه ای گفتم؛در را پشت سرم بستم و با دست دیگرم دست وینسنت را گرفتم و فشردم.باز هم،او در سرما ی دست من می سوخت و من در گرما ی دست او جان می گرفتم.همان بار اول هم که دستش را گرفتم همین احساس را داشتم،به گمانم که ریشه ی این تضاد،به قدری محکم در خاک مانده که با سالها دوری هم هنوز بر جای مانده است.اشتباه می کردم،وینسنت تغییر نکرده،حتی یک ذره،فقط به نسخه ای بالغ تر از آنچه که من همیشه دوست داشتم تبدیل شده،و من هنوز هم این وینسنت را دوست دارم،و دوست خواهم داشت دقیقا به همان شکل که آن اوایل دوستش داشتم و بیشتر از آن.
چند قدم جلو رفتم و روی برف پا گذاشتم،خب تا اینجا که بد نبود.چیزی خاصی جز سرما ی اطرافم و دست گرم وینسنت را احساس نمی کردم.وینسنت لبخندی از روی رضایت زد.متوجه شدم که روی چند یک کپه کوچک برف ریخته-به خاطر رنگ موهایش متوجه این موضوع نشده بودم.با دست آزادم برف را از روی سرش کنار زدم.برف سرد و مرطوب بود،مانند یک اسپری که تازه از توی فریزر بیرون آمده باشد یا مثل زمانی که دستم را کمی دور تر از رودخانه گرفته بودم که پر از آب سرد بود و زمانی که به سنگ ها برخورد می کرد قطرات کوچک و بزرگ آب را پراکنده می کرد و روی دست من می نشاند.
همانطور که دستم را گرفته بود با انگشت شستش پشت دستم را نوازش می کرد،مثل اینکه در مدت زمانی که نبودم این عادت تازه اش شده بود.
"دیدی،چیز بدی نداره."
بی صدا در پاسخ به او سری تکان دادم.ولی هنوز هم نمی توانستم قطعی تصمیم بگیرم چون احتمالا وقتی با سر و روی خیس و سرد به خانه بر می گشتیم تازه مشخص می شد که حق با من-و صدای تو ی سرم- بوده است و ما باید در خانه می ماندیم و یا با اتوبوس می رفتیم،نه با پای پیاده.
"حالا بیا بریم دنبال وِن"
چیزی نگفتم.همانطور که می رفت،من هم گاها کنار او و یا پشت سرش به راه می افتادم و او را دنبال می کردم.پس از سالها،من بیش از هزاران واژه ی ناگفته در دلم دارم،او هم همینطور،ولی هیچکدام چیزی نمی گوییم،دریغ از یک نیم آوا یا یک اشاره.تنها در برف راه می رویم ،در سکوت و بی هیچ حرف اضافه ای.
آسمان پر از ابر های بزرگ و پفی خاکستری بود که دیده انسان را از پرتو های مستقیم خورشید محروم کرده بودند.برف آرام آرام و دانه دانه می بارید و گه گاهی روی سر وینسنت انباشته می شد و من برف را از روی موهای نقره ای-در واقع سفید-رنگش می تکاندم و بی صدا به راه رفتن در کنار او ادامه می دادم.اجازه می دادم که دانه های برف بر روی کبودی های پشت دستم بنشینند تا کمی درد آن را تسکین دهند.سر دو کوچه بعدی،وینسنت لحظه ای برای بررسی کردن مسیر درست دستم را رها کرد و تلفن همراهش را برداشت و پس از آن،دیگر دستم را نگرفت.احساس می کردم با اینکه هنوز خیلی چیز ها مانند قبل باقی مانده ولی،ولی دل هایمان با هم غریبه بودند.آن وینسنتی که می شناختم تا من را می دید از کل جزئیات زندگی اش برایم می گفت،آن وینسنتی که می شناختم همیشه جای سکوت را با بحث های دلنشین پر می کرد،ولی حالا ساکت شده بود.حتی از شب سیاهی که سکوتش با صدای وزش باد و خش خش برگ های درختان می شکست هم ساکت تر بود.وینسنتی که من می شناختم حتی شبانه هم با من صحبت می کرد،اما حالا سکوت واژه هایش را بلعیده بود.
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
لحظه ای با گیجی به من خیره شد و انگار که چیز مسخره ای گفته باشم خندید.خندید و چه خنده ای کرد،چیزی آرام تر از قهقهه و بلند تر از پوزخند و خنده نخودی،و زیبا تر از هرچیزی.همان خنده ی خودش.از آن خنده هایش که تمام روزهایی که از او دور بودم لحظه شماری دیدن دوباره اش را می کردم،از آن خنده هایش که وقتی بود قند توی دلم آب می کرد و هنگامی که نبود قلبم را به درد می آورد.تازه متوجه شدم که پس از سه-چهار سالی که مانند بر گذشت،این اولین باری است که خنده ی او را می بینم. قبل تر ها به زور می خندید-گاهیخودم را مجبور می کردم تا گلچینی از لطیف های بی مزه و شوخی هی خرکی آماده کنم تا یک بار خنده اش را ببینم،بعد تر ها که دستم آمد می دانستم چگونه تنها با یک واژه کاری کنم که از خنده دل درد بگیرد و نفس بند بیاید.یعنی هنوز هم همانطور است؟کاش که باشد.
"برف باید سرد باشه،باید آدمو مریض کنه،اونطوری که گرم باشه و مریض نکنه که دیگه برف نیست."
انتظارش را نداشتم،انتظار چنین چیزی را از وینسنت نداشتم.او همیشه کسی بود که به تمام خطرات و جزئیات توجه می کرد.توجه می کرد که به هم ریختگی ها را درست کند تا مایه دردسر نشوند و دردسر ها را درست کند تا مایه به هم ریختگی نشوند.به بند های کفش باز ونسا توجه می کرد،به دما و آلودگی هوا توجه می کرد،به هر دو سو ی خیابان توجه می کرد،به عینک کج کیت و به سرفه های من توجه می کرد،به لیوان لبه ی میز توجه می کرد و حواسش به همه چیز بود.همیشه هم با او موافق بودم،ولی چرا حالا...تغییر کرده؟مگر او کسی نبود که تابستان ها حواسش بود گرمازده نشویم،در پاییز حواسش بود سرمازده نشویم، در بهار هوایمان را داشت که سر خورده نشویم؟پس چرا مخالفت می کرد؟آیا حق با من نبود؟آیا من اشتباه می گفتم؟
دست چپش را در جیب ها کاپشن سورمه ای رنگش فرو برد و دست راستش را به سمت من گرفت،دستکش نپوشیده و سر انگشتانش هم رنگ قرمز شال گردنم بودند.با بیخیالی تمام گفت:"اگه مریض بشیم چی؟دارو می خوریم،خوب می شیم،سیستم ایمنی بدنمون تقویت می شه،و در ضمن،ی تجربه ی باحال هم کسب می کنیم.من ضمانت می کنم که خوش می گذره،به من اعتماد نداری،ویل؟"
خواستم موافقت کنم،در لحظه می خواستم همه چیز را فراموش کنم و دستش را بگیرم،بی درنگ سری به نشانه ی تائید تکان بدم،چون هم من و هم او می دانیم که او برای من تنها کسی است که می توانم با چشم های بسته به او اعتماد کنم-البته اینکه با چشم های بسته هم با او آشنا شدم تأثیر کمی هم نداشته است- پیش تر هم به او گفته بودم،گفته بودم که او تنها کسی است که اگر اسلحه هم به سمت سرم نشانه برود و شلیک کند،باز هم اعتمادم را به او از دست نخواهم داد.اعتماد من به وینسنت،بیشتر از اعتمادم به سایه ام بود،سایه در روز آدم را تنها می گذاشت ولی وینسنت در هر شرایطی بود.
قصد کردم دست راستم را روی دستگیره در بگذارم و آن را پشت سرم ببندم که زمزمه ی پس ذهنم،به فریادی بلند تبدیل شد و صحنه زنده شد.دانه برف های روی زمین بلند شدند و هر یک در جایی ایستاده و رنگی به خود گرفته اند.آن صحنه را جلوی چشم هایم می دیدم،همان فریاد،همان جای سیلی،همان جای نیشگون،همان اشک های بی صدا،همان عهد لرزانی که با بغض بسته شد.صدا ضعیفم که از بی چارگی با گریه عهد می بست:دیگه بیرون نمی رم،چشم،اشتباه کردم،ببخشید،دیگه بیرون نمی رم،دیگه اجازه می گیرم،دیگه پام رو از خونه بیرون نمی زارم،چشم دیگه در و پنجره ها رو باز نمی زارم،دیگه به همسایه سلام نمی کنم،چشم دیگه تکرار نمی شه.
و صدای جیغ مانند فریاد سوزان که خون را در رگ هایم منجمد می کرد و قلبم را از کار می انداخت.داد و هوار می کشید که ممکن بود بلایی بر سرم می آمد،دزدی من را با خود می برد و جسدم را در اسید حل می کرد.کاش می کرد،کاش می برد و مرا در اسید حل می کرد.دلم برای آن طفل معصومی که بودم سوخت،آخر کدام بچه ای در آن سن آرزو ی مرگ می کرد که من می کردم؟کدام بچه ای به خاطر محافظت های وسواس گونه روانش را از دست داده بود که من باید زجر می کشیدم و می سوختم می ساختم؟همین حالا هم می خواهم گریه کنم،نه برای سوزان که در نهایت به اتاقی دربسته و سپس به زیر خاک رفت،نه برای کودکی ام که به وسیله ی گلوله ای به نام موفقیت اجباری کشته شد،برای من حال که می ترسد پا به بیرون از خانه بگذارد،می هراسید که یک آن کسی وارد اتاقش شود و او به جای درس خواندن پای کتاب و نقاشی باشد،می مرد اگه زندگی می کرد و حالا دیگر نوش دارو ی پس از مرگ سهراب،چه دردی از این بخت برگشته دوا می کرد؟
هدایت شده از بینگو؛برین چنل توی بیو،اینجافیلتره
خوشگلای عمه اینجا اخطار گرفته و اگه یبار دیگه بگیره فیلتر میشم و اگه فیلتر شم کلا اکانتم میپره پس اینجارو دیل میزنم بپرین این طرف https://eitaa.com/Xxbingo
هدایت شده از نامههایناشناسدریا
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/joinchat/1786512153Cbf2a2e9c06 حمایت میکنی؟ :)
#دایگو