میخواستم الههی زیبایی باشم. همانند زنهایی که حرکت لبهایشان به تنهایی قلب را به اسارت میبرد. سعی میکردم ستایشِ کسی باشم تا بین دعا و اشکهای شبانهی کسی برای مسیح، پرستیده شوم. در ابتدا پاک بودم. نشأت گرفته از نور، عروسک، روشنی و آب؛ شکوفهوار. انگار که مریم آب مقدس بر چهرهام ریخته باشد و به روحم روشنی بخشیده باشد.
در رحم مادرم همچون جنین ستارهای معلق بودم که پس از تولد و شکافته شدن بند ناف، خیلی زود به محراب و خواهشگریها، حریر، سپیدهدم و رویا عادت کرد. مذهبی نداشتم و انسانها را میپرستیدم، بیتوجه به آنکه هرچیز میتواند ستودنی باشد جز انسان و رابطههایم. اولین طنابم بند نافی بود که مرا به زنی ناآشنا پیوند زد و به هالهی دورم معنا بخشید. زنی که هر وقت کنارم مینشیند بیشتر از هربار به شباهتهایمان فکر میکنم. اما من همانقدر که از این شباهتها حیران میشوم ازشان گریزانم. طناب دوم به همان پطرس مسیحوار پیوست. همان مرد تشنهی جرعهای سعادت و همان پدر که باعث میشود احساس کنم ایمان، ماهی ترسیدهای است که از دستهایم می گریزد و دور میشود. چون گاهی فکر میکردم خدا مرا دوست دارد اما نه به اندازهای که بتواند نجاتم دهد. شبی را که نطفهی غبارآلود من بسته شد اینگونه در ذهنم تجسم میکنم:«زاده شده از دو بیگانه که حتی آغوش هم نتوانست گرمای صمیمیت را به این دو تن ببخشد.» پدر و مادر همیشه باهم ناآشنا بودند. روح پدر در آینههایی بود که هربار بیشتر شکسته میشدند و مادر، کودکی بازیگوش بود که با بالهال شکنندهاش به دنبال دکمهی پیراهن گلدار صورتی و سفیدش میگشت و قلبش را هربار کنار گلهای یاس جا میگذاشت. و من میوهی کرمخوردهی این دو غریبه بودم.
شاید بگویی انشعابات زمان ما را در خود پیچانده و بعد بیرحمانه گره را شکافته است. اما این آدمها هستند که رشتهشان را در دست جبر رها میکنند و مسئولیتهای خود را به پای عقربهی ساعتها مینویسند. آدمها یکروزه غریبه میشوند؟ یا زمان آنها را به غریبه شدن عادت میدهد؟ ذرهذرهی روحشان را میمکیم و تنشان با تنمان سخن میگوید. شعرهای بسیار برای هم میسراییم و من نمیتوانم بفهمم چگونه میشود به یکباره حسی را که با محبت بیدریغ رشدش دادیم، اینگونه بکشیم. چگونه میتوانیم دمی گرم را از تکههای احساساتمان بگیریم و این کودکهای بیتاب و بیقرار که روزی زادیمشان را خفه کنیم. سعی میکنم به یاد بیاورم از چه زمانی غم با من درآمیخته است؟ شاید از همان وقتی که در زهدان مادر شکل میگرفتم.
امشب ژانویه به پایان میرسد و احتمالاً مادر به دیدنم میآید. باهم چای سیب مینوشیم و بیسکوئیتهای مربایی را زیر دندانهایمان خرد میکنیم و در معدهمان فرو میبریم. مرا ببخش اگر نمیتوانم قلب کوچکت را با خنده به پرستش در بیاورم و دیگر منتظر نامههایت نیستم.