eitaa logo
گاه نوشته‌هایم
197 دنبال‌کننده
432 عکس
74 ویدیو
3 فایل
یک دوست یک پسر یک برادر یک همسر یک پدر یک صاحبدل از نوع محمدرجاء اینجا می‌شنوم: @MRAJAS اینجا از دیده‌ها و شنیده‌ها و فکرهایم می‌نویسم: https://eitaa.com/gahnevis
مشاهده در ایتا
دانلود
مجلس وعظ، چون کلبه بزّاز است! آن جا تا نقدی ندهی، بضاعتی نستانی و این جا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری. 📚گلستان سعدی، باب دوم، حکایت ۳۷ @gahnevis
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنو وَر نمــانـد بـه گـفـــتـنـــی کـِــردار مــرد بــایــد کــه گیرد انـدر گوش ور نــبــشته‌ســت پنــد بــر دیــوار 📚گلستان سعدی، باب دوم، حکایت ۳۷ @gahnevis
امام، به عنوان موسس حکومت، با داشتن انبوه یاران و ارادتمندان، در دهۀ پنجاه و شصت غریب بود. این هم نمونه‌اش. بعدالتحریر: فیلم تفسیر سوره حمد توسط امام خمینی(ره) قسمت اول https://www.aparat.com/v/l61zjg1 قسمت دوم https://www.aparat.com/v/gcG8Q قسمت سوم https://www.aparat.com/v/z109xr7 قسمت چهارم https://www.aparat.com/v/f88ty74 قسمت پنجم https://www.aparat.com/v/r20g4u7 @gahnevis
منِ شش ساله، یک قطره از این دریا بودم. گاهی قطره‌ها هم می‌توانند به خود بِبالند. @gahnevis
سرمای متکا، سمت راست صورتم و بعد کل تنم را مورمور می‌کند. سئوالی شروع به جویدن مغزم می‌کند؛ «خاک قبر سردتر است یا این متکا؟» پلک چشمانم روی هم می‌رود. حجم نور راهروی روبروی اتاق خواب، اول خط و بعد کاملا محو می‌شود.‌ سئوالی شروع به جویدن مغزم می‌کند. «تاریکی قبر همینجوری است؟» چشم‌هایم را باز می‌کنم. سئوالی شروع به جویدن مغزم می‌کند. «چرا الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا؟» بعدالتحریر: یکی از اعضای خانواده مبنا، نامش در پس کلمه‌هایی که گفت و نوشت، جاودانه شد. دوست داشتید، فاتحه‌ای بدرقه‌ راهش کنید. @gahnevis
دیروز، برای تازه درگذشته‌ای، اینجا بودم. از آن بودن‌هایی که خودم نمی‌دانستم چرا؟ . . . پیکر دیر آمد. در تمام مدتی که گوشه‌ای نشسته بودم، حتی زمانی که با دوستان هم‌کلام بودم، از خودم می‌پرسیدم «تو الان دقیقا اینجا چه کار می‌کنی؟ تو که مرحومه، نه همکارت بود و نه مربی‌ات؛ چرا اینجایی؟ تو که سر جمع گفتگوهای ایتایی‌ات با او به پنج جمله هم نمی‌رسد؛ چرا اینجایی؟» جوابی نداشتم. جواب سئوالم را نداشتم تا وقتی آمبولانس رسید. سینه به سینه آمبولانس شدم. نگاهم به قدخمیده پدر داغدیده که افتاد، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم. پیکر را که تشییع کردیم، تاریخ سنگ قبرهای زیر پایم را که دیدم، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم. فریاد مادر داغدارش را که شنیدم، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم. پیکر را که به خاک سپردند، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم. . . . من برای خودِ خودِ خودم آنجا بودم. آنجا بودم تا بفهمم دیر و دور نیست من جای پدرِ داغدار باشم. دیر و دور نیست خودم سردست جمعیت تشییع شوم. من برای خودِ خودِ خودم آنجا بودم. برای اینکه بدانم، این من هستم که از مرگ غافل‌ام ولی ، نفس به نفس، به من نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. برای اینکه قدر بودن کنار عزیزانم را بدانم، شاید به دقیقه‌ای بعد، نباشم یا نباشند. @gahnevis
هدایت شده از مجلهٔ مدام
هر ماجرایی سرآغازی دارد. این پست، ابتدای ماجرای ماست؛ پستی که احتمالا سال‌ها بعد به آن برمی‌گردیم و می‌گوییم: یادش بخیر! سه‌شنبه، بیست و دومِ خرداد یک هزار و چهارصد و سه، ابتدای ماجرایِ @modaam_magazine
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز، دعای عرفه را که جاری شده از زبان این وجود است، می‌خوانید یا می‌شنوید. رجای واثق دارم به رجاءهایش که رسیدید، این کمینۀ درگاه الهی را یاد بفرمایید. «إِلٰهِى إِنَّ رَجائِى لَایَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ إِنْ عَصَیْتُکَ» @gahnevis
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عیدتون، مُـــــدام :) مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار |