🔴 واکنش اشغالگران به موشکباران صبح امروز ایران: این پیروزی مطلقی که نتانیاهو میگفت نیست. اگر واکنشی نشان ندهیم، شرمساریاش تا چندین نسل باقی میماند.
حکایت، حکایت چَکِ آخر دعواست. اونی که چَکِ اول رو زده، باید چَکِ آخر رو بخوره. #من_شهید، شما صدوبیستسال سرباز نظام، اسرائیل بزنه باز میخوره. 😄😄
ضمنا عبری بلد نیستم، امیدوارم چیز بدی ننوشته باشند.
@gahnevis
#داستانک
⚠️پیشاپیش از دردناک بودن متن و عکس، عذرخواهم.⚠️
#واحد_شمارش
در غزه، دیگر واحد شمارش بچهها «نفر» نیست؛ «گونی» است.
@gahnevis
آببازی
#کوتاه_نوشت
بچهها اینجا چه راحت با آب بازی میکنند.
سلام بر کوچکترین سرباز اباعبدالله الحسین
@gahnevis
#سئوال_دختری
- بابا! مگه حضرت عباس نبود که رفت دم آب ولی آب نخورد چون که امام حسین و بچهها تشنه بودند؟
+ چرا دخترم!
- مگه همین کار باعث نشد تا حضرت عباس به وفادار بودن مشهور شه؟
+ چرا؛ یکی از دلایلش این بود!
- پس منظور این بیلبورد چیه؟
من = سکوت
@gahnevis
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کوتاه_نوشت
امروز، وسط روضه ظهر تاسوعا، ذهنام کشید طرف فیلم #پرواز_در_شب #رسول_ملاقلیپور.
روحاش شاد! چه اشکها که با این فیلم از ما نگرفت.
@gahnevis
#نقل_قول_مستقیم
در زیارت عاشورا، مسئله #لعن و #سلام که صد مرتبه هم مطرح میشود، بسیارمهم است و اگر به #حقیقت_لعن و #حقیقت_سلام توجه شود، از لعن و سلامی که میکنیم، بهرههایی خاص خواهیم بُرد. الان سلامهای ما، سلام عارف نیست؛ بلکه سلام عادت است.
خون خدا | علی صفایی حائری | ص۱۷
@gahnevis
#غزه
در میان حرکتهای اعتراضی به جنایات غزه، این یکی خیلی منحصر به فرد بود.
عصر جمعه، تهران، روبروی مسجدی که ختم دکتر احمد توکلی بود، زیر مجسمه میدان فلسطین نشسته بودند. یکی مقوایی در دست داشت که فقط GAZA قرمز نوشته شدهاش را میتوانستم از آن فاصله بخوانم و آن دیگری قاشقی را به ته قابلمه میزد؛
تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق، تق.
میتوانست یک تقهاش خوابزدهای را بیدار کند.
@gahnevis
#بچههای_حرف_گوش_کن
مادر گفت: «حق ندارین پاتون رو از در خونه بیرون بذارید.»
بچهها: «چشم مادر!»
چند دقیقه بعد.
#داستانک
@gahnevis
#بریده_کتاب
پـیـری، دم درگــاه ایـسـتـاده است و ورانـــدازم
میکند. وقتی به آینه نگاه میکنم، میبینم از
توی چشمهای خودم دارد نگاهم میکند. بـه
روی خودم نمیآورم و طوری رفتار میکنم کـه
انـگـار نیـست. ولـی راستـش تـوی تـن خـودم
خـانه کـرده و دارد مــرا از آنـجا میراند، آرام و
سمج به بیرون میراند؛ در زانوی ورم کرده، در
کمـر دردمـند و در سنگیـنیِ رسـوبی که ته دلم
مـینشیند، جـاگـرفته. مثـل خـاکـستر آهسـتـه
پایین میآید و کمکم پنهان میکند.
اول از دشــت و صــحــرا بـه تـوی خـانـه رانـده
شـدم، مـدتـی تـوی حـیـاط بـودم. حالا تا توی
اطــاق مــرا بــه عـقـب رانـده و خــودش دم در
ایـستاده، دمِ سـردش افـسـردهام میکند: نگاه
خستهاش را از من بر نمیدارد.
شاهرخ مسکوب | روزها در راه | صفحه ۲۵۵
@gahnevis