بعضی وقتا دلم میخواد برگردم اون شبی که توی حیاط سامرا خوابیدیم..
دوباره بریم اون پایین توی سرداب،یه خانمی بخونه:
اباصالح التماس دعا
هرکجا رفتی یاد ما هم باش..
و حتی خانمایی که زبون فارسی نمیفهمن هم گریه کنن..
بعد دوباره برگردیم توی حیاط،با پتوهایی که از خود حرم گرفتیم بخوابیم
من بخوابم کنار اسرا و هانا که کل سفر با من بازی میکردن
یه بار به هانا که از اسرا بزرگتر بود گفتم از اماما چی میخوای؟
گفت میخوام خوب بشم!