قلمزن
#یک_اتفاق_خوب #اتفاق_بزرگتری_در_راه_است قرار بود با جمع کردن 6 میلیون و 600 تومان قرض این خانواده آ
#خبر_خوب
6 میلیون تومان واریز کرده و نوشته است زودتر موتور را بخرید تا شاید فردا جمعه، پدر بتواند خانوادهاش را برای تفریح بیرون ببرد!
19 میلیون جمعآوری شد. حالا بدهی این خانواده تسویه است و موتور به زودی خریداری میشود و خدا میداند که این جمع بودنها چه برکات عجیبی دارند و چه در عالم هستی میآفرینند و تا کجا دستگیر بندگان مهربان خدا میشوند. خوش به احوالشان🌱🌱
@ghalamzann
همه با هم
هم اکنون
با پرچم ایران
به خیابان ها میرویم... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
این شادی گوارای وجودتان مردم❤️
@ghalamzann
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مشهد میدان فلسطین 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مشهد احمدآباد 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷
این #پیروزی مبارک باشه واسه دل پاک و دعای خالص شما مادربزرگهای عزیزِدل که وقت بازی هی میپرسین سفیدها ایرانن؟😍
#تیم_ملی_ایران
@ghalamzann
#یک_جفت_مرغ_عشق
#ایران_قوی
اسمشان را گذاشتهام مرغ عشق،
هر صبح دست در دست هم مسیر پیادهروی را لنگان لنگان میروند و میآیند. از همان روز اول که دیدمشان، دوستشان داشتم. نمیشود گفت بیدلیل که اصلا دوست داشتن آدمها عین دلیل است، آن هم نوع پدربزرگ و مادربزرگشان...
پیرمرد قد بلندی دارد با لباسهایی که همیشه مرتب و یکشکل هستند. یک کلاه شاپوی خاکستری با پیراهن و شلوار راحتی چهارخانه به رنگ کلاهش، سخت راه میرود و به نظر پارکینسون دارد. پیرزن خیلی کوتاهتر از شوهرش، لباس روشن میپوشد و بخش کوچکی از موهای سپیدش از جلوی روسری دیده میشوند، گاهی هم برای اینکه سردش نباشد یک کلاه زیر روسری میپوشد. او هم سخت راه میرود. طوری دست هم را میگیرند که درست نمیدانی کدامشان به کدام تکیه کرده است!
و همه اینهارا وقتی از کنارشان عبور میکنم دیدهام. از روزی که سلام کردم، دلم بیشتر برایشان تنگ شد. هرروز کارم این بود که عبور کنم و سلام کنم و آنها صورتشان پر شود از لبخند و مهربانانه جواب بگویند.
امروز اما اختیار از کف دادم. برای اولین بار عبور نکردم و کنارشان ایستادم. حالشان را پرسیدم و اینکه کدام خانه زندگی میکنند. نشانم دادند. پرسیدم تنها هستید یا با فرزندان... گفتند تنها هستیم. عاشقانه گفتم میشود اگر کاری دارید به من بگویید؟ مثلا خرید دارید یا هر کاری که از دست من برمیآید؟... گل از گل هردویشان شکفت. پیرزن با همان دستان لرزانش در آغوشم کشید و گفت میدانی با همین حرف دنیا را به ما دادهای؟ بغضم گرفت... چشمانش پر از اشک بودند و پیرمرد داشت میخندید. دلم نمیخواست از آغوش مهربانش جدا شوم. چقدر شبیه مادربزرگ بود. دوباره التماس کردم و قرار شد پیششان بروم.
آنها نمیدانند که من و امثال من به این مهربانیها نیازمندتریم. به اینکه دستمان در دست بزرگترها گره بخورد و کمرمان پیششان خم شود و دعای خیرشان همراهمان باشد.
ف. حاجی وثوق
@ghalamzann
قلمزن
#یک_جفت_مرغ_عشق #ایران_قوی اسمشان را گذاشتهام مرغ عشق، هر صبح دست در دست هم مسیر پیادهروی را لنگا
#خداوند_روزیرسان_است
#شبیه_فرشتهها
هنوز طعم شیرین خاطره دیروز را دارم مزمزه میکنم که پیرزن را از دور میبینم، دست تکان میدهد، خودش تنهاست.
کنارش که میرسم میگوید بدون عصا آمدم، باور میکنی؟ بعد از سالها بدون عصا آمدم، میپرسم چرا؟ میگوید از دیروز که شمارا دیدم و گفتی هوای مارا داری، قدرت پیدا کردم!
(خجالت میکشم، از همهی کارهایی که میتوانستیم در زندگی انجام بدهیم و ندادیم، از همهی لبخندهایی که میشد بزنیم و نزدیم،...)
میگویم خدا حافظ شما باشد مادر، میخواهید تا خانه با هم برویم؟ میگوید نه یواش یواش دارم تمرین میکنم، شوهرم نگران بود که بدون عصا هستم. همراهش میشوم تا در خانه میرویم، یک خانه ویلایی که برگهای پاییزی کف حیاطش را پوشاندهاند.
وقتی برمیگردم و نگاهش میکنم با دست برایم بوسهای میفرستد و نگاهش پر از انتظار میماند. دلم برایش غنج میرود. میروم نانوایی محله... کیف پول نیاوردهام و برایم گفتنش سخت است، تا میگویم پول نیاوردهام، یکی از بندگان خوب و خوشروزی خدا میگوید من حساب میکنم و دو نان گرم دستم میدهد.
خودم را دوباره به خانه پیرزن میرسانم، پیرمرد با همان کلاه شاپو و عینک دودی و بیماریاش دارد برگهای حیاط را جارو میزند، نان گرم را به پیرزن میرسانم و میگویم یک نفر خریده برای صبحانه شما، صورتش بیشتر میشکفد، حالا روسری هم ندارد و موهای یکدست سفیدش را در همان فاصله با سلیقه شانه زده و شبیه فرشته ها شده است.
مداوم میگوید من فدایت شوم الهی هرچه میخواهی خدا به تو بدهد. میگویم مادر من نخریدم دعایتان باشد برای کسی که زحمتش را کشیده، حالا برای همه دعا میکند.
دوست دارد صبحانه مهمانش باشم اما نمیتوانم، دوباره بغلم میکند درست مثل یک مادر و خداحافظی میکنیم به امید دیدار دوباره شاید صبح پاییزی فردا... 🍁🍂
ف. حاجی وثوق
@ghalamzann
هدایت شده از کتابخانه بچههای محله نوفل
نوجوونا و جوونای عزیز محله!
دخترخانمها و آقاپسرها!
یک برنامه درجه یک و پرهیجان
مخصوص شما:
🇮🇷تماشای گروهی مسابقه فوتبال ایران و آمریکا 🇮🇷
زمان : سه شنبه ساعت 22:15
مکان: مسجد حضرت قائم (عج)
✅دورهمی دخترخانمها و تماشای فوتبال: شبستان بالای مسجد
✅ دورهمی آقاپسرها و تماشای فوتبال: پایگاه بسیج برادران مسجد
✅برای رفت و برگشت دخترخانمها، مربیان هم به والدین کمک خواهند کرد.
✅ نوجوانان کمتر از ۱۸ سال حتما رضایتنامه به همراه داشته باشند.
✅تنقلات و خوردنیجات یادتون نره🤩
✅اگر والدین هم تمایل دارند، میتونند در تماشای فوتبال با بچهها همراهی کنند.
✅نتیجه بازی هرچی که باشه:
"همه با هم تا پای جان برای ایران"🇮🇷❤️
قلمزن
نوجوونا و جوونای عزیز محله! دخترخانمها و آقاپسرها! یک برنامه درجه یک و پرهیجان مخصوص شما: 🇮🇷تماش
همه چیز آماده است برای تماشای دستهجمعی مسابقه با بچههای محله...
#همه_با_هم_برای_ایران
#ایران_قوی
@ghalamzann
#قربانیان_وضع_موجود
#اپیزود_اول
وقت نماز مغرب وارد مسجد میشوم، آمدهاند و صندلیهای آخر شبستان نشستهاند که مثلا نماز نمیخواهند بخوانند. وقتی دستشان را میفشارم میگویم شب یادتان نرود، تماشای #فوتبال دستهجمعی، منتظرتان هستم.
دخترکی که وسط #اغتشاشات بوده میگوید اصلا نمیآییم. و آن یکی که زبان تندتری دارد، صدایش را بلند میکند و میگوید امکان ندارد و شروع میکند به فحاشی کردن به #تیم_ملی ... سومی هم کلا تحت تاثیر است و هرچه آنها بگویند، تایید میکند. چند نمازگزار برمیگردند و نگاه میکنند و میترسم تذکر یا توبیخ آنها وضعیت را بدتر کند. میبرمشان بیرون، روی پلهها، حرف میزنیم، آن که صدایش بلند است و معمولا اهل فحاشی، نمیتواند گفتگو کند. اما با دخترک مثلا اغتشاشگر همیشه توانستهایم حرف بزنیم. او گریه میکند و میگوید مردم ما دارند کشته میشوند، چطور برای تیم ملی دست بزنیم و شادی کنیم؟ دخترک فحاش میگوید این تیم ملی نیست تیم جمهوری اسلامی است(13 ساله و 14 سالهاند! ) میگویم مردمی که برای پیروزی تیم ملی جشن گرفتند، #مردم نیستند؟ دخترک فحاش میگوید نه آنها مردم نیستند، مردم یعنی ما یعنی آنهایی که معترضند. دخترک اغتشاشگر اما میگوید خانوم همه ما مردم هستیم. میگویم اگر شادی کردن این روزها بد است چرا آنهایی که به شما میگویند شادی نکنید، وقت پیروزی انگلستان با پرچم انگلیس آمدند و شادی کردند؟! دخترک فحاش میگوید خوب کاری کردند. اما دخترک اغتشاشگر میگوید من به آنها هم گفتم اشتباه کردند. خانوم من به احترام شما شب #پیروزی به خیابان آمدم و در شادی مردم شرکت کردم اما قلبا دلم نمیخواهد شادی کنم.
بغلش میکنم و میگویم میدانستم آن شب برای من آمدی، اشکش را پاک میکنم و میگویم فدای دل مهربان تو... اما دخترم با همه رنج و غصهای که هست، آیا باید حق شادی از مردمی که به آن نیاز دارند، گرفته شود؟ آیا وسط این روزهای سخت نباید حال دل کشورمان و مردممان خوب شود؟ نباید بچههای تیممان را تشویق کنیم؟ نباید فریاد بزنیم که پشتشان هستیم؟ و میگویم و او اشک میریزد... دخترک فحاش میگوید الهی ببازند که دلم خنک شود. میگویم دخترم تو با آنهایی که آرزوی باخت کشورشان را دارند، فرق میکنی، دوباره صدایش را بلند میکند که من از همانها هستم. او را هم در آغوش میگیرم و در گوشش میگویم اعتراض داری اما تو از آنها نیستی. چیزی نمیگوید. و به هر سه تایشان میگویم دوست داشتید بیایید تا مسابقه را با هم ببینیم اما اگر اذیت میشوید، نمیخواهم بیایید، دوستتان دارم دخترها... و تنهایشان میگذارم و میروم تا بغضی که این چنددقیقه گلویم را گره زده است دور از آنها رها کنم...
شب وقت تماشای بازی، هر سهتایشان آمدهاند.
ف. حاجی وثوق
@ghalamzann