خلسهِشب؛ #قسمت_۳۲
سرش را به نشانه تفهیم تکان داد.
- خوب چرا باز واسش پول میزنی؟
فرشید دستانش را در هم پیچید.
- میگم که داوود کشور غریبه...
ما بین کلامش پرید:
- بابا چه ربطی داره آخه اینم شد دلیل باشه قبول رفته کشور غریب دست تنهاست ولی به گفته خودت این همه براش پول فرستادی، خودت کلاهت و قاضی کن میرفتی کشور غریب وقتی میدیدی بودجهات نمیرسه به یه اتاق هم راضی میشدی برای زندگی دیگه نه؟ بعد دیگه تهش یه کار اونجا پیدا میشه یعنی ببخشید ببخشید داداشت انقدر بیدست و پاست که نتونه یه کار جور کنه؟ حداقل به قول خودت برای خورد و خوراک.
فرشید بعد از کمی فکر کردن گفت:
- خوب آره، مطمئنا میگرده
کمی دو دل برای گفتن حرفش دل را به دریا زد و گفت:
- ببین من اگه جای تو بودم دیگه براش پول نمیریختم زندگی و آینده خودشه بزار به گند بکشتش آخه برادر من تو به فکر اونی اصلا داداشت مهمه براش تو افتادی تو قرض؟ شده بپرسه اصلا پولارو از کجا میاری؟ نه برادر من ولی باز ببین از من میشنوی فردا به محمد بگو بزار در جریان قرار بگیره کمکت کنه.
همانطور که در حال تحلیل و تجزیه حرفهای داوود بود سر تکان میداد به پایان حرفش که رسید با درک ماجرا بیتامل ( نه! ) محکمی گفت.
- داوود راجب این موضوع با کسی حرف نزنا بین خودمون دوتا بمونه. فعلا نمیخوام کسی بدونه. نتونستم کاریش کنم اون وقت.
نیم نگاهی به ساعت انداخت حدود سه نیمشب را نشان میداد.
- یکم بخواب. صبح شیفت نداری؟
پاهایش را دراز کرد و یک دست سالمش را تکیهگاه بدنش کرد.
- آقامحمد بدجور شاکیه اینباری به روم نیاورد ولی احتمالا با شیفت دادن قراره گوشم و بپیچونه که از دستورش سرپیچی نکنم.
همانطور که دستش را روی زانواش قرار میداد تا بلند شود خندید.
- به خدا که حقته اگه بدونی چه استرسی کشیدیم از دستت. فاتحهات رو علی خونده بود، میکائیل که بهمون گفت جراحت جزئی داری خیالمون راحت شد. خلاصه مرد مؤمن یه سایت و یهتنه درگیر کرده بودی.
ذهنش به سمت آن روز پرواز کرد.
- ولی کاش وسط کار آقامحمد دستور برگشت نمیداد.
سینی چای را برداشت و مقابل داوود نشست.
- بزن روشنشی، داوود فقط به دل خطر زدن نیست...
به بخار لیوان چای در دستش خیره بود اما با ادامه ندادن فرشید سرش را بالا آورد.
- خوب ادامش؟
قند را درون دهانش انداخت و شانههایش را بالا انداخت.
- ادامه نداشت، همین بود من مثل تو بلد نیستم به فکر فرو ببرمت. چایی رو بخور یکم چشمهات و ببند بیدارت میکنم...
امیدوارم کیف کنین تا این قسمت :)
منتظر حس و حالتون هستم💚🍃
راجب دیر پارت آپلود شدن ها تا پایان تیر ماه انشالله جبران میکنم تایم امتحانات هست امیدوارم درک کنین رفقای خلسه شب
راه ارتباطی با من.
@InkVoyager
@Sain_Reza
ناشناس خلسه شب.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uu6m3k9&btn=رمان.خلسهشب
🌙
‹ به قولِ نادر ابراهیمی که میگه
*اُمید را برای روزهای بد ساختهاند و
چراغ را برای تاریکی* .🌱 ›
خلسهِشب؛ #قسمت_۳۳
دیشب حوالی ساعت یک بود که محمد پیغامی مبنی بر تیم جدید جایگزین برایشان داده بود. بعد از رساندن داوود و مطمئن شدن از آن که بدون تعارف با فرشید صحبت کرده و قرار است شب پیش آن بماند به سمت خانه رفته بود.
در خواب و بیداری برایش یادآوری شد قرار بوده گزارشات را صبح تحویل دهد و خواب شب برایش حرام شد. بعد از آماده کردن گزارشات و قرار دادنشان درون پوشه.
سرش را زیر شیر آب گرفت تا سرمای آب کمی سرحالش بکند.
وقتی برای سشوار کشیدن موهای لختش نداشت و صدایش هم باعث آزار مادر و پدرش میشد.
با حوله چند باری بر روی موهایش کشید تا کمی خشک شود.
به سمت کمد لباسهایش رفت برعکس برادر بزرگش اصلا واژه تمیزی در زندگی بیست و هشت سالهاش معنا نداشت.
به سختی از ما بین لباسهای تلمبار شده جورابی پیدا کرد و پایش کرد. به کل اتاق نگاهی انداخت بلوز و شلوار مردانهاش را روی تخت رها کرده بود به سرعت تنش کرد. با برداشتن ساعت و پوشه گزارش از خانه بیرون زد.
همزمان که پاشنه کفش مردانه بدقلق را یک لنگه پا میکشید و پوشهرا درون دهانش کرده بود سعی میکرد صدای زنگ کوک شدهی گوشیاش را قطع کند.
با سوار شدن درون ماشین پوشه را روی صندلی شاگرد پرتاب کرد و به سمت ساختمان نیمه کاره راه افتاد.
صدای پیامک گوشیاش که بلند شد نیم نگاهی به خیابان انداخت پیام را باز کرد.
پیامی از سمت محمد بود. قراری در پارک دو خیابان پایینتر از محل ساخت و ساز.
با قدمهای آرام درپارک محل قرار قدم میزد و از هوای بکر صبح لذت میبرد با دیدن ماشین پارک شدهاش در کناره خیابان به سمتش قدم برداشت.
در شاگرد را باز کرد و داخل ماشین نشست:
- به آقا امیر گل! صبحت بخیر پسر. چه خبر.
امیر لبخندی زد و به سمت محمد برگشت.
- سلام آقا، والا خبرا که دست شماست.
همزمان از کناره درب ماشین پوشه به سمت محمد گرفت.
- آقا این کل اطلاعات...
محمد پرونده را از دستش گرفت:
- خلاصش کن امیرجان!
امیر با کمی تردید گفت:
- آقا شاید زیادی سفید بودش آدم و شکاک میکنه ولی تو این مدت نه کار خطایی ازش سر زده نه کسی چیزی دربارش گفته...
محمد دستش را روی شانه امیر قرار:
- خسته نباشی پسر خودت و سفید کن برگرد سایت نیازت داریم.
- آقا دیگه نیاز نیست بیشتر نزدیک...
محمد که در افکارش میچرخید و به دنبال دلیل و منطق برای کارش بود.
- نیاز نیست خسته نباشی.
کوتاهی گفت و از ماشین پیاده شد.
امیدوارم کیف کنین تا این قسمت :)
منتظر حس و حالتون هستم💚🍃
راجب دیر پارت آپلود شدن ها تا پایان تیر ماه انشالله جبران میکنم تایم امتحانات هست امیدوارم درک کنین رفقای خلسه شب
راه ارتباطی با من.
@InkVoyager
@Sain_Reza
ناشناس خلسه شب.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uu6m3k9&btn=رمان.خلسهشب
حتی اگه یک درصد هم ممکنه برای اربعین برید کربلا...
از همین الان برید پاسپورت بگیرید😕
اگه از بی پولی رنج میبرید، پاسپورت زیارتی بگیرید.
کلا ۱۱۰ تومنه.
کلا هم آنلاینه... سایت سخا پلیس.
اگه پاسپورت نگیرید و دم اربعین، استوریِ ناله بذارید که:
دعا کنید پاسپورتم بیاد😞
جا مانده ام😔
و ...
ما دعا نمیکنیم 😕 اونموقع فقط سرکوفت میزنیم 😕 حتی قضاوتتم نمیکنیم، فقط سرکوفت!🦦
سلام خوبی میشه یک وی ای پی هدیه بدی یه وی ای پی هدیه به ما نمیرسه ؟
....
سلام رفیق بیزحمت پیوی من پیام بده
خلسهِشب؛ #قسمت_۳۴
طولی نکشید خود را به ستاد رساند، گزارشات لحظه به لحظه امیر در پوشش مهندس ساختمان از سوژه کامل و دقیق بود.
قبل از هر کار دیگری اطلاعات لازم را به سیستم سعید ارسال کرد.
تلفن روی میز را برداشت و تماسی با سعید گرفت.
- جانم اقا؟
همانطور که گزارشات را مرتب میکرد گفت:
- سعید جان... یه سری اطلاعات ارسال کردم سیستمت... هماهنگیهاش رو انجام بده. امیر رو سفید بشه تا دو روز آینده.
صدای کیبرد مصادف شد با جمله سعید:
- بله آقا دیدم. چشم پیگیر میشم.
بعد از قطع کردن تلفن از روی صندلیاش بلند شد.
گزارشات را لا به لای پرونده قرار داد.
نگاهی به عقربههای ساعت مچیاش انداخت با خود گفت:
- تا الان دیگه جلسهشون تموم شده!
با قدمهایی آرام به سمت اتاق آقای عبدی راهی شد.
نگاهی به داخل اتاق از پنجره شیشه اتاق انداخت. با دیدن آقای عبدی داخل اتاق به قدمهایش سرعت داد و تقهای به در زدن:
- بیا تو محمد!
آرام در را باز کرد:
- سلام آقا، گزارشات رو براتون آوردم.
عبدی نگاهی به محمد انداخت آن پسر را از بر بود.
لبخندی نامحسوس بر روی لبانش نشست، با وجود آنکه محمد یک تیم را میگرداند اما خودش روزهایی را با عبدی گذرانده بود و حالا نیز آن روند ادامه دار است.
ولی کمی دور شدنش از او حس مستقل بودن را که چشیده فکر میکرد میتواند اورا نیز با کلماتش دور بزند.
- بشین محمد.
نشستن آرامش را بر روی مبل نظاره کرد، سعی در چیدمان کلمات به گونهای بود که به راحتی بتوانند صحبت کنند.
از جایش بلند شد و بر روی مبل مقابل محمد نشست قبل از تکیه دادن کامل به مبل درب شکلات خوری روی میز مقابلشان را برداشت و از شکلاتهای داخل ظرف به محمد تعارف کرد.
- چیه چیزی میخوای بگی؟
نگاهی به عبدی انداخت:
- نه آقا
- بگو محمد!
نگاهی مغموم به عبدی انداخت:
- آقا حقیقت من یکم...
سکوتی که طولانی شد عبدی را به سخن وا داشت.