خلسهِشب؛ #قسمت_۳۴
طولی نکشید خود را به ستاد رساند، گزارشات لحظه به لحظه امیر در پوشش مهندس ساختمان از سوژه کامل و دقیق بود.
قبل از هر کار دیگری اطلاعات لازم را به سیستم سعید ارسال کرد.
تلفن روی میز را برداشت و تماسی با سعید گرفت.
- جانم اقا؟
همانطور که گزارشات را مرتب میکرد گفت:
- سعید جان... یه سری اطلاعات ارسال کردم سیستمت... هماهنگیهاش رو انجام بده. امیر رو سفید بشه تا دو روز آینده.
صدای کیبرد مصادف شد با جمله سعید:
- بله آقا دیدم. چشم پیگیر میشم.
بعد از قطع کردن تلفن از روی صندلیاش بلند شد.
گزارشات را لا به لای پرونده قرار داد.
نگاهی به عقربههای ساعت مچیاش انداخت با خود گفت:
- تا الان دیگه جلسهشون تموم شده!
با قدمهایی آرام به سمت اتاق آقای عبدی راهی شد.
نگاهی به داخل اتاق از پنجره شیشه اتاق انداخت. با دیدن آقای عبدی داخل اتاق به قدمهایش سرعت داد و تقهای به در زدن:
- بیا تو محمد!
آرام در را باز کرد:
- سلام آقا، گزارشات رو براتون آوردم.
عبدی نگاهی به محمد انداخت آن پسر را از بر بود.
لبخندی نامحسوس بر روی لبانش نشست، با وجود آنکه محمد یک تیم را میگرداند اما خودش روزهایی را با عبدی گذرانده بود و حالا نیز آن روند ادامه دار است.
ولی کمی دور شدنش از او حس مستقل بودن را که چشیده فکر میکرد میتواند اورا نیز با کلماتش دور بزند.
- بشین محمد.
نشستن آرامش را بر روی مبل نظاره کرد، سعی در چیدمان کلمات به گونهای بود که به راحتی بتوانند صحبت کنند.
از جایش بلند شد و بر روی مبل مقابل محمد نشست قبل از تکیه دادن کامل به مبل درب شکلات خوری روی میز مقابلشان را برداشت و از شکلاتهای داخل ظرف به محمد تعارف کرد.
- چیه چیزی میخوای بگی؟
نگاهی به عبدی انداخت:
- نه آقا
- بگو محمد!
نگاهی مغموم به عبدی انداخت:
- آقا حقیقت من یکم...
سکوتی که طولانی شد عبدی را به سخن وا داشت.
امیدوارم کیف کنین تا این قسمت :)
منتظر حس و حالتون هستم💚🍃
راه ارتباطی با من.
@InkVoyager
@Sain_Reza
ناشناس خلسه شب.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uu6m3k9&btn=رمان.خلسهشب
«وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ»
وقتی رضایت به ظلم، انسان را در صف ظالمان قرار میدهد
بسیاری از فجایع بزرگ تاریخ تنها محصول قدرت ظالمان نبودهاند، بلکه نتیجه سکوت کسانی بودهاند که ظلم را دیدند، از آن آگاه شدند و در برابر آن موضعی نگرفتند. به همین دلیل است که زیارت عاشورا تنها قاتلان امام حسین(ع) را مورد لعن قرار نمیدهد، بلکه از گروه دیگری نیز یاد میکند؛ کسانی که جنایت را شنیدند و به آن رضایت دادند: «وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ».
این فراز، یکی از مهمترین معیارهای دینداری را بیان میکند. در منطق اسلام، ایمان صرفاً مجموعهای از باورهای ذهنی یا اعمال فردی نیست. دینداری زمانی معنا پیدا میکند که انسان نسبت خود را با حق و باطل مشخص کند. اگر ظلمی در برابر چشم انسان رخ دهد و او تنها نظارهگر باشد، مرز میان بیتفاوتی و همراهی با ظلم بسیار باریک خواهد شد. از همین رو اسلام نه تنها ظلم کردن را محکوم میکند، بلکه رضایت به ظلم و عادیسازی آن را نیز خطری بزرگ برای سلامت جامعه میداند.
حوادث امروز جهان نیز از این حقیقت جدا نیست. در روزگاری که ملتهای مختلف با جنگ، اشغالگری، تحریم، آوارگی و کشتار غیرنظامیان مواجهاند، پرسش اصلی این است که جوامع انسانی در برابر این رخدادها چه موضعی اتخاذ میکنند. هنگامی که کودکان بیگناه قربانی خشونت میشوند، خانهها ویران میگردند و ملتها از ابتداییترین حقوق خود محروم میشوند، بیتفاوتی نمیتواند نشانه دینداری باشد. دینداری حقیقی انسان را از انفعال خارج میکند و او را در جبهه دفاع از مظلوم قرار میدهد.
نظام سیاسی اسلام نیز بر همین اصل استوار است. آنگونه که رهبر انقلاب اسلامی بیان کردهاند، «خصم ظالم» و «عون مظلوم» بودن، یک شعار سیاسی مقطعی نیست؛ بلکه ریشه در مکتب اسلام دارد. جامعه اسلامی نمیتواند نسبت به سرنوشت مظلومان بیاعتنا باشد؛ زیرا ظلم، اگر در نقطهای از جهان عادی شود، آثار آن محدود به همان منطقه نخواهد ماند و امنیت اخلاقی و انسانی همه جوامع را تهدید خواهد کرد.
در این میان، مفهوم «وحدت ساحات» اهمیت ویژهای پیدا میکند. جهان اسلام مجموعهای از جزایر جدا از هم نیست که هر بخش آن تنها به مشکلات خود بیندیشد. درد یک ملت مسلمان، مسئله همه امت اسلامی است. همانگونه که در سالهای اخیر مردم لبنان، فلسطین و دیگر ملتهای منطقه در معرض فشارها و تجاوزهای گوناگون قرار گرفتهاند، مسئولیت حمایت از مظلوم نیز مسئولیتی فراتر از مرزهای جغرافیایی است. این حمایت میتواند در قالب روشنگری، مطالبهگری، کمکهای انسانی، تولید محتوا و دفاع از حقیقت در عرصه رسانهای جلوه پیدا کند.
عاشورا به ما آموخت که حق و باطل تنها در میدان جنگ از یکدیگر جدا نمیشوند؛ گاهی در انتخاب میان سکوت و مسئولیتپذیری از هم تفکیک میشوند. اگر یزید نماد ظلم است، بیتفاوتی در برابر ظلم نیز بخشی از همان مسئله است که جامعه را از درون فرسوده میکند. مؤمن کسی است که نه در صف ظالمان قرار گیرد و نه در جایگاه تماشاگران خاموش بایستد.
امروز نیز پیام عاشورا همان پیام همیشگی است؛ دینداری با انفعال سازگار نیست. مسلمان حقیقی در هر زمان و مکان، ظلم را محکوم میکند، در کنار مظلوم میایستد و اجازه نمیدهد حقیقت در هیاهوی روایتهای قدرت گم شود.
✍️🏻فاطمه جباری
#مثلی_لایبایع_مثله
#وحدت_ساحات
#لبنان
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
خلسهِشب؛ #قسمت_۳۵
- محمد ترسیدی؟
واکنش سریع محمد دلش را قرص میکند:
- نه آقا! نمیشه بهش گفت ترس. یه حس غریبی... اینکه اولین بارهارو تجربه کنی و از تهش خبر نداشته باشی... اینکه تهش چیمیشه. اصلا درسته اینکار؟
- محمد. هیچکدوم از ماها از تهش خبر نداریم اصلا حیطه کاری ما روی این مدار ندونستن ها میچرخه، تنها کسی که باخبر از آخر قصهها خداست!
محمد بر روی صندلی صاف تر نشست:
- میدونم آقا... من به حکمتش شک ندارم، همیشه نشونم داده که هر چیزی خواست خودشه.
عبدی لبخندی را میهمان صورتش کرد این نگاه محمد دقیقا همانند چهارسال پیش بود. وقتی داوود را قرار بود وارد تیماش کند.
- تو حیطه ی کاری ما، یکی از بزرگترین ابزاری که میتونه بهمون کمک کنه، تجربهست.. تو شاید تا الان کمتر با این موارد مواجه شده باشی ولی اتفاق افتاده.
محمد دمعمیقی گرفت عبدی درست میگفت تجربه اولش نبود ولی هنوز هم تمامی راه و چاه را یادنگرفته بود.
پای چپش را بر روی پای راستش انداخت به نقطهای خیره میشود و محمد که با تمامی رفتارهایش آشنایی کامل دارد به انتظار جملات طلایی مافوقش مینشیند تا برای میلیونیم بار در صندوقچه قلبش را بگشاید و آن را در گوشهای از آن به یادگار بگذارد.
- تو اوج جنگی مردم تو جبهه گرفتار بودن تو شهر یه آشوبی به پا شد.
لو رفتن خونه ابریشم چی رو بهونه کردن نیرو هاشون و مسلح ریختن خيابون بلبشویی درست کردن.
اولین تجربهای که از اعتماد کردن گرفتم تو همون سالها بود.
دو دستش را بر روی میز تکیه زد و در چشمان محمد خیره شد.
- مافوقم افتاده بود دنبال افراد کار بلد ولی کم تجربه کسایی که شاید اشتباه رفته بودن ولی حداقل ماجرا پشیمونی رو داشتن.
اوضاع غریبی بود، رفیقا تو جبهه با دشمن میجنگیدن که تو لباس عراقیان و معلومن، اما تو شهر...
امیدوارم کیف کنین تا این قسمت :)
منتظر حس و حالتون هستم💚🍃
راه ارتباطی با من.
@InkVoyager
@Sain_Reza
ناشناس خلسه شب.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uu6m3k9&btn=رمان.خلسهشب
آه از آن ساعتی که با تنِ چاک چاک
نهادی ای تشنهلب صورتِ خود رویِ خاک..
#خلسیجات
دیداری که آرزو نبود
نوشتهاند: ده روز. رسانهها گفتهاند فقط ده روز دیگر تا دیدار دوبارهی ما مانده است؛ پس از تمام این پنج ماهِ سخت.
اما در این دیدار، دستت را به مهر برایمان بلند نمیکنی؛ قرار است روی دستها بیایی... روی شانههای ایران.
کدام کوه توانِ بردنِ تو را دارد؟ کدام دریا میتواند در غمِ تو اشک شود و نخشکد؟ کدام ابر طاقتِ دیدنِ این لحظه را دارد و نبارد؟
در این دیدار، همه گریهایم؛ تمامِ وجود. اما نه از شوق، نه از شعف.
گردن بکشیم برای دیدارِ که؟ نوکِ پنجه بایستیم به امیدِ دیدنِ که؟ حیف از آن رویِ مهتاب که اینبار باید از پسِ کفن به دنبالش بگردیم...
خبر آوردهاند ده روز دیگر، با تمام شکوه و احترام، تشییعت خواهند کرد. بر دوشِ مردمی که سالها به داشتنِ تو بالیدند و حالا باید داغِ نبودنت را به دوش بکشند. فرزندانت کم نخواهند گذاشت؛ ایران، تمامقد به استقبالت خواهد آمد.
اما امروز... کاش امروز یادم نمیآمد.
امروزی که مخدرات را به ضربِ سیلی بردند و نگاهِ عمهی سادات، تهِ گودال جا ماند. امروزی که تاریخ، دوباره کربلا را ورق زد.
تو اهلِ روضه بودی، آقایم. حالا خودت روضه شدهای. خطبهخطِ محرم را به یادت گریستم، اما خودت به ما آموختی که میان اشک، زمزمه کنیم: «لایومَ کیومِک یا اباعبدالله.»
و حالا روضهخوانِ ذهنم، بیاختیار، یک مصرع را مدام تکرار میکند؛
مانده رویِ زمین... پیکرِ تو، رها...
✍️🏻فاطمهجباری