داستان هایی از امام زمان (عج)
نویسنده: حسن ارشاد
براساس بحارالانوار
#امام_زمان
#معرفی_کتاب
#جوان
#داستان
شب چهلم
نویسنده: فاطمه دولتی
روایت هایی از ملاقات های نورانی مردم با امامِ حاضرشان
#امام_زمان
#داستان
#نوجوان
#جوان
#معرفی_کتاب
✏️داستانی از شهید یحیی سنوار
براساس کتاب خار و میخک
بفروشید
یحیی میخواست برای کبوترها دانه بریزد که با صدای بوق اسراییلیها از خواب پرید.
دور و برش را نگاه کرد. آنجا کبوتری پر نمیزد.باز هم توی همان خانهی کوچکی بود که دوستش نداشت. چون اسراییلیها آنها را مجبور کرده بودند به اینجا بیایند.
مادرش میگفت:《خانهی خودمان بزرگ بود و حیاطش پر از زیتون و انگور و کبوتر.》
حالا باید تا خواب بعدی صبر میکرد که با کبوترها بازی کند.
یحیی به سقف خیره شد تا سوراخهایش را پیدا کند اما فایدهای نداشت. انگار فقط قطرهها میتوانستند آنها را ببینند. شبهای بارانی قطرهها از سقف تند تند توی خانه میچکیدند. مادر هم بچهها را یکی یکی بر میداشت و به جایشان کاسه و کوزه میگذاشت. آن وقت تا صبح خانه پر از صدای تِق تق و چِک چِک میشد.
صبحانهاش را خورد و در حیاط را باز کرد. کوچهشان صافتر و بزرگتر از همیشه شده بود.
ماشین اسراییلیها از کوچه رد میشد. آنها باز هم تفنگهای واقعیشان را به سمت یحیی گرفتند.او ترسید و آرزو کرد، تیم مقاومت که پر از مردان قوی بود آنها را حسابی بترسانند.
پیش بچههای کوچه ایستاد و پرسید:《 به نظر شما چرا اسراییلیها کوچهها را بزرگ کردند؟》
محمد نشست و گفت: 《من میدانم. برای اینکه ماشینهایشان تندتر بروند و راحتتر تیم مقاومت را بگیرند و زندانی کنند.》
یحیی و بچهها باید فکری میکردند. اگر تیم مقاومت نمیبود سربازها بیشتر بچهها را اذیت میکردند.
حسن با عجله گفت: 《باید ماشینهایشان را یکجوری نگه داریم.》
محمود به دیوار تکیه داد و گفت: 《 آخه زور ما به ماشین میرسد؟》
محمد آهی کشید و گفت:《کاش بیسیم داشتیم آن وقت میتوانستیم به تیم مقاومت خبر بدهیم.》
با شنیدن کلمهی بیسیم توی سرشان فکر تازهای جرقه زد.
همین که ماشین اسراییلیها آمد؛ یحیی به تفنگ سربازها اشاره کرد و بلند گفت: 《بفروشید، بفروشید.》
مثلا میخواست از آنها تفنگ بخرد.
ماشین اسرائیلی ایستاد.
بچههای دیگر هم بلند گفتند: 《بفروشید، بفروشید.》
سربازها گیج شده بودند. سرشان را خاراندند؛ به تفنگهایشان نگاهی کردند و رفتند.
اما مردان مقاومت که صدای بچهها را شنیده بودند قایم شدند.
بچهها با هم قرار گذاشتند همیشه با دیدن اسراییلیها بلند بگویند: بفروشید، بفروشید.
آن شب یحیی با یک آرزوی بزرگ روی تشک کوچکش خوابید. دلش میخواست روزی یکی از قویترین مردان تیم مقاومت باشد. تفنگ واقعی بخرد و با آن اسراییلیها را بترساند. از خستگی زود خوابش برد. دیگر حتی صدای قطرهها هم نمیتوانست او را بیدار کند.
✍سبزهای
#داستان
#فلسطین
@gheseshakhsiatemehvari