قصه عرب بادیه نشین
(از فضایل و مناقب پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) و حضرت فاطمه زهرا(س))
✅نویسنده: زهرا محقق
✅کاری از گروه نویسندگی در مسیر مادری
✅ تلخیصی از قصه عرب بادیه نشین از آقای محسن نعما، کتاب ریحانه پیامبر
منبع:بحارالأنوار جلد۴۳،صفحه۶۹؛
کتاب تاریخ فاطمه والحسن و الحسین باب۳
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
به نام خدا
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
بیابون پر بود از خیمه های سیاه که هر قبیله ای برای خودشون برپا کرده بودن.
قبیله بنی سلیم یکی از همین قبیله ها بودن که اصلا از پیامبر خوششون نمیومد و همیشه سر جنگ و دشمنی باایشون داشتن.
یکی از جوون های این قبیله یه روز تصمیم گرفت که به مدینه و پیش پیامبر بره.
آخه کلی حرف نگفته تو دلش داشت که قلبشو پر از خشم و نفرت کرده بود.
پس شروع به حرکت کرد و وقتی که توی راه تشنه اش شد و کنار برکه آب توقف کرد و یه سوسمار رو تو برکه دید، خندید و اون سوسمار رو همراه خودش به مدینه برد!!!
بالاخره بعد کلی راه رفتن، اون جوون رسید به مدینه.
پیامبر با دوستاشون مشغول نماز خوندن تو مسجد بودن پس اون جوون هم به مسجد اومد.
بعد نماز جوون عرب دیگه نتونست صبر کنه و بالاخره حرف دلشو زد.
و گفت: ای محمد! آیا تو همون جادوگر دروغگویی هستی که فکر میکنی خدا تو رو انتخاب کرده تا پیامبر همه باشی؟
اگر نگران حرفای مردم قبیله ام نبودم همین الان با شمشیرم تو رو میکشتم!!
این بار اولی نبود که پیامبر خدا، این حرفهای نابجا رو میشنید.
اما با مهربونی خطاب به اون مرد گفت:
ای جوون! به خدای یکتا ایمان بیار و حرفای من رو قبول کن.
اگر مسلمون بشی، ما همه مثل برادر تو هستیم.
اما اون جوون عرب که خیلی مغرور تر از این حرفا بود، حرف پیامبر رو قبول نکرد و گفت:
من به تو ایمان نمیارم مگر اینکه این سوسمار به تو ایمان بیاره!!
همه مردم مسجد تعجب کردن، با خودشون گفتن:
این دیگه چه حرفیه؟؟ مگه سوسمار میتونه حرف بزنه؟؟
تو همین موقع سوسمار روی زمین شروع به حرکت کرد.
و پیامبر با آرامش به سوسمار گفتن:
ای سوسمار بیا نزدیک من و بگو من چه کسی هستم؟؟
اینجا بود که همه با تعجب منتظر این بودن که ببینن سوسمار جواب پیامبر رو میده یا نه؟؟
که دیدن بله! سوسمار با اجازه خدا، به طرف پیامبر برگشت و زبون باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن.
و به پیامبر گفت:
تو محمد بن عبدلله و پیامبر خدا هستی.
پیامبر دوباره از سوسمار پرسیدن:
تو چه کسی رو میپرستی ؟
و سوسمار دوباره جواب داد:
من خدای بزرگ و مهربون رو میپرستم که یک دونه کوچیک رو میتونه از دل خاک بیرون بیاره و سبز کنه و ابراهیم رو دوست و خلیل خودش قرار میده!
و بعد سوسمار گفت:
و ای رسول خدا! تو همون پیامبر خوبی هستی که از طرف خدا اومدی تا ما رو از بت پرستی نجات بدی و راه درست و کار درست رو به ما یاد بدی.
اون جوون عرب که با شنیدن این حرفها خیلی خیلی تعجب کرده بود، سرشو انداخت پایین و باخودش گفت:
ببین این حیوون بی عقل چطوری درباره پیامبر خدا حرف میزنه اونوقت من.....!!!
و بعد همونجا دست بیعت به پیامبر داد و مسلمون شد!
و حالا وقتش شده بود که اون جوون تازه مسلمون شده، مهربونی و محبت پیامبر رو ببینه.
با پیشنهاد پیامبر قرار شد که هرکدوم از دوستای ایشون کمی به این مرد جوون کمک کنن و بهش لباس و شتر و غذا برسونن.
سلمان قول غذا رو به این مرد جوون داده بود.
اما وقتی از مسجد اومد بیرون، با خودش گفت:
من که پول و غذایی ندارم که به این مرد بدم! حالا چیکار کنم؟؟
من به رسول خدا قول دادم!
اما یه دفعه یادش اومد که تنها کسی که میتونه بهش کمک کنه، حضرت فاطمه است.
#شخصیت_محوری
#قصه
#قصه_عرب_بادیه_نشین
#فضایل_حضرت_زهرا
#مناقب_پیامبر
#فضایل
#مناقب
@gheseshakhsiatemehvari
قصه عروسی بابرکت
از مناقب حضرت فاطمه زهرا(س)
نویسنده : زهرا محقق
شاعر: پریسا غلامی
منبع: الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، جلد 2، صفحه 538
کاری از گروه شعر و قصه درمسیر مادری
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
تو خونه یهودی ها، انگار خبرایی بود.
چند روزی میشد که این خونه خیلی شلوغ بود.
قرار بود یهودی ها یه مهمونی برپا کنن. یه عروسی خیلی بزرگ.
همه تو رفت وآمد بودن.
یه نفر یه سینی رو بالای سرش گرفته بود و داشت راه میرفت.
اون یکی یه دیگ بزرگ رو با کمک چند نفر، می برد داخل خونه.
یکی داشت حیاط رو آب و جارو میکرد.
خلاصه هرکس یه جوری مشغول کارای عروسی بود.
داخل خونه، چند تا خانوم با لباسای گرون قیمت کنار هم نشسته بودن و باهم صحبت میکردن.
قرار بود با همدیگه تصمیم بگیرن که عروسی چطور برگزار بشه؟؟
خونه پر بود از صدای پچ پچ اون زن ها.
میون این حرف ها، یکی از زن های یهودی که دشمن مسلمون ها بود، یه حرف تازه ای زد.
اون گفت:
من یه فکری دارم. حالا که میخوایم جشن عروسی برپا کنیم و شاد و خوشحال باشیم، بهتره که تو این عروسی، به مسلمون ها هم نشون بدیم که ما یهودی ها چقدر بهتر ازونا هستیم و بهشون فخر بفروشیم.
زن های دیگه تعجب کردن.
اونا همیشه فکر میکردن که از مسلمونا خیلی بهترن.
ولی حالا یکی پیدا شده بود که میگفت تو عروسی این برتری و بهتر بودن رو به رخ مسلمونا بکشن؟
یکی شون پرسید: چطوری اینکارو بکنیم؟
زن اولی گفت:
فاطمه دختر محمد، پیامبر مسلمون ها رو به عروسی دعوت میکنیم.
تا جایی که ما میدونیم، فاطمه هروقت به کوچه و خیابون میاد، با لباس های ساده و معمولی دیده میشه.
حتما اگه به عروسی هم دعوت بشه، باز هم همون لباس های معمولی رو میپوشه.
ولی ما همه لباس های گرون قیمت و زیبا داریم و جواهرات ما از همه قشنگ تره.
ما میتونیم وقتی که فاطمه با اون لباس ها به عروسی اومد، مسخره اش کنیم.
اینطوری همه میفهمن که یهودی ها خیلی بهتر از مسلمون ها هستن.
زن های یهودی که اونجا بودن همه خوشحال شدن و گفتن آااااااافرین خیلی فکر خوبیه.
هم عروسی میگیریم، هم اینکه به مسلمونا میفهمونیم که دین یهودی ها خیلی بهتر از مسلموناست چون سر و وضع ما خیلی بهتر از اوناست.
باید به این قوم تازه مسلمون
بفهمونیم که برتره دینمون
دین یهود برتر و بهترینه
فاطمه رو دعوت کنیم ببینه
اونها قرار گذاشتن که با پیامبر عزیز ما صحبت کنن و از ایشون اجازه بگیرن تا دخترشون فاطمه به عروسی بیاد.
یکی از مردهای یهودی پیش حضرت محمد(ص) اومد و قضیه عروسی رو برای ایشون تعریف کرد.
پیامبر عزیز ما هم تا زمانی که دشمنان شون تصمیم به جنگ نداشتن، باهاشون خوش برخورد بودن برای همین با خوش رویی گفتن من با علی صحبت میکنم.
پیامبر به خونه علی مولا و دختر عزیزشون فاطمه(س) ، رفتن و بعد از سلام و احوال پرسی، قضیه عروسی رو برای علی مولا گفتن.
علی مولا هم گفتن فاطمه جان خودش تصمیم بگیره چیکار کنه.
اگه دوست داشت میتونه به عروسی بره.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
شب که شد دوباره پیامبر به خونه علی مولا و فاطمه جان شون اومدن.
حضرت فاطمه(س) لباساشون رو پوشیده بودن که به عروسی برن.
با پدرشون خداحافظی کردن ولی قبل از این که حضرت فاطمه(س) از در خونه بیرون برن، یه اتفاق خوب برای پیامبر افتاد.
همه جا نورانی شد و جبرئیل، فرشته خوب خدا پیش پیامبر اومدن.
پیامبر جبرییل رو خیلی دوست داشتن.
جبرئیل با احترام زیاد جلو اومدن و به پیامبر(ص) سلام دادن.
پیامبر (ص) هم وقتی ایشون رو دیدن خیلی خوشحال شدن و جواب سلام شون رو دادن.
وقتی که پیامبر خوب نگاه کردن دیدن که همراه جبرئیل یه چیز بزرگ و نورانی هست.
جبرئیل گفتن:
ای رسول خدا، من از طرف خدا مامور شدم تا یه رازی رو برای شما بگم.
زن های یهودی امشب نقشه کشیدن تا خودشون بهترین لباس هاشون رو بپوشن و وقتی فاطمه با لباس های ساده رفت به عروسی، ایشون رو مسخره کنن.
بعد جبرئیل اون چیز بزرگ و درخشان رو به پیامبر دادن و گفتن:
این یه لباس زیبای بهشتی هست که خدا برای فاطمه فرستاده.
این رو به فاطمه بده تا بپوشه و به عروسی بره.
گفت به پیامبر خدا جبرئیل
بفرما این بسته نورو بگیر
این لباس آدمای بهشته
لباسای دنیا پیشش چه زشته
پیامبر هم خوشحال ازین اتفاق، اومدن بیرون اتاقی که نشسته بودن ودیدن که حضرت فاطمه(ع) دارن صورت بچه های عزیزشون، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) رو می بوسن تا برن از خونه بیرون.
پیامبر با خوشحالی، به سمت دخترشون رفتن و فرمودن:
فاطمه جان! عزیز دلم!
بفرما این لباس رو بگیر عزیزم برای توئه.
حضرت فاطمه(س) با دیدن اون لباس خیلی خوشحال شدن.
#شخصیت_محوری
#قصه
#قصه_عروسی_با_برکت
#فضایل_حضرت_زهرا
#فضایل
#مناقب
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
4⃣در باره این که نعمتایی که ازشون استفاده میکنیم، چه جوری به وجود اومدن ، برا بچه ها حرف بزنید.
مثلا بگید #گندم چه جوری به وجود میاد.
گاهی وقتا اینا برا بچه ها از هزار تا #قصه جذاب تره.
‼️از ایرادای جدی زندگی مدرن، اینه که بشر و از چرخه تولید جدا کرده
قدیما، بچه ها از نزدیک با فرآیند تولید محصول آشنا می شدن.
وقتی سیب زمینی آب پز رو بذاری جلوی بچه ای که تو زندگی سنتی بزرگ شده، میفهمه که این سیب زمینی چه نعمت بزرگیه
چون میدونه با چه زحمتی کاشت و برداشت شده؛
یا وقتی یه لیوان شیر رو میذاری جلوی یه بچه سنتی میفهمه که خدا چی آفریده
اماالان درک خیلی از بچه ها از شیر، به مایع سفید رنگ تویه پاکت پلاستیکی یا کاغذيه.😐😞
قدیما مادرا توی تنور نون می پختن وقتی بچه سر سفره نون می خورد، دست کم میدونست
گندمی که با زحمت تو مزرعه به دست اومده ، چه طوری آرد و خمیر میشه و پخت نون تو تنور رو میدید.
🔅 نقص زندگی مدرن رو ما باید با توضیحاتمون جبران کنیم. ❤️
🔅البته گاهی هم بچه ها رو ببرید تو دل طبیعت تا خودشون از نزدیک ببینن.
#طعم_شیرین_خدا_۶
#استاد_عباسی_ولدی
#با_حمد_جا_را_برای_فرشته_ها_تنگ_میکنیم
#شکر
#تربیت_دینی
#طبیعت_و_توحید
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
قصه زندگانی حضرت زینب
داستانی از فضائل حضرت زینب(س)
نویسنده : زهرا محقق
کاری از گروه شعر وقصه درمسیرمادری
منابع:
✅تندیس شکیبایی، ترجمه ای از کتاب زینب من المهد الی اللحد، نوشته آیت الله محمدکاظم قزوینی، ترجمه جلال سبحانی
✅ریاحین الشریعه، ج 3، صفحه 64
🍁🍁🍁🍁🍁
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود،غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...
حضرت زهرا(س) دوتا پسر کوچیک به اسم امام حسن و امام حسین داشتن.
و حالا چند روزی بود که ایشون برای سومین بار، مادر شده بود و این بار، مادر یه دختر خانوم ناز و قشنگ شده بود.
همه از به دنیا اومدن نوزاد جدیدشون خوشحال بودن.
اما این نوزاد کوچولو هنوز اسمی نداشت.
هم حضرت زهرا و هم علی مولا دوست داشتن پدربزرگ بچه ها، یعنی پیامبرجون اسم نوزادشون رو انتخاب کنن.
اما خب، پیامبر چند روزی بود که به سفر رفته بود.
علی مولا گفت : صبر میکنیم تا پیامبر اسم نوزادمون رو انتخاب کنن، مثل پسرهامون حسن و حسین.
بعد چند روز، پیامبر از سفر برگشتن و وقتی خبر به دنیا اومدن نوه شون رو شنیدن، خیلی خوشحال شدن، نوزاد رو بغل کردن و بوسیدن و از خدای مهربون خواستن که اسم نوزاد رو براشون انتخاب کنه.
جبرئیل هم پیش پیامبر اومد و گفت که خدای بزرگ گفته که اسم نوزاد رو بذارین زینب.
زینب یعنی زینت پدر.
یعنی دختری که انقدر کارهای خوبی انجام میده که پدرش بهش افتخار میکنه.
🍁🍁🍁🍁🍁
زینب خانوم هرروز داشت بزرگ و بزرگ تر میشد.
داداش ها همیشه حواسشون به آبجی شون بود.
حتی گاهی وقتا که زینب خانوم گریه اش قطع نمیشد، امام حسین میومد و ایشونو بغل میکرد تا آرومش کنه و خواهر کوچولو کنار داداشش آروم ترین دختر دنیا میشد.
🍁🍁🍁🍁
خلاصه چند سال گذشت و زینب خانوم 4 ساله شده بود.
یه روزی از روزا، مثل خیلی از وقتای دیگه، خونه علی مولا مهمون اومده بود.
اما خب اون روز تو خونه علی مولا غذای خوبی نبود(بهتره دلیل این رو برای بچه ها توصیح بدیم که بخاطر فداکاری و ازخود گذشتگی علی مولا، ایشون غذایی نداشتن که به مهمون بدن)
حضرت زهرا گفتن علی جان امروز غذایی تو خونه نیست. فقط یه دونه نون مونده که اونم سهم زینب خانومه.
هنوز علی مولا جوابی نداده بود که زینب خانوم گفت:
مادرجون، غذای منو به مهمون مون بدید من صبر میکنم.
و حضرت زهرا کلی از شنیدن این حرف خوشحال شدن و از دخترشون تشکر کردن.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زینب خانوم روز به روز بزرگ تر میشد و مثل اسم قشنگش که زینب بود، زینت پدرش شده بود و کارای خوبی انجام میداد که هم پدرش و هم بقیه بهش افتخار میکردن.
یه روز امام حسن و امام حسین داشتن باهم صحبت میکردن.
اونا انقدر حدیث های پیامبر رو دوست داشتن و براشون مهم بود که درباره اش صحبت میکردن تا بیشتر متوجه بشن.
همینطور که مشغول صحبت بودن، حضرت زینب صدای برادرهاشو شنید و نزدیکشون رفت.
بهشون گفت: دوست دارید من بقیه حدیث پیامبر رو بهتون بگم؟
و بعد حدیث پیامبر رو کامل کرد.
امام حسن خیلی خوشحال شد و گفت :
زینب جان تو واقعا نوه خوب پیامبر هستی و مثل ایشون علم زیادی داری.
واقعا هم حضرت زینب معلم خوبی بودن، خیلی وقتها خانومها و دختر های شهر میومدن پیش ایشون تا بهشون قرآن درس بده.
به خاطر همین ویژگی های خوب حضرت زینب، امام حسین و امام حسن خیلی دوسشون داشتن و بهش احترام میذاشتن.
حتی وقتی که امام حسین مشغول قرآن خوندن بودن و میدیدن حضرت زینب وارد اتاقشون میشن، سریع از جاشون بلند میشدن و قرآن رو کنار میذاشتن و به خواهرشون سلام میدادن.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
روزها تند و تند میومدن و میرفتن و هرچقدر که میگذشت، اتفاقای سختی برای خانواده علی مولا پیش میومد.
از یه طرف مردم روز به روز عاشق امام حسین میشدن، از طرف دیگه، دشمنای امام حسین روز به روز بیشتر اونا رو اذیت میکردن.
این اذیت ها انقدر زیاد شد که امام حسین رو مجبور کردن تا با یزید بیعت کنه.
اما امام حسین قبول نکرد و یزید جنگ رو شروع کرد..
حضرت زینب عاشق برادرش بود.
و به خودش قول داده بود که هیچوقت امام حسین رو تنها نذاره.
پس وقتی که قرار شد امام حسین برای جنگ به کربلا بره، حضرت زینب هم همراهشون رفت و اونجا همه رو آروم میکرد، حواسش به بچه ها بود، غذا بهشون میداد، باهاشون بازی میکرد.
هرچند نگران برادرش بود اما باز هم با مهربونی و بدون ترس، هر لحظه حواسش به بچه های امام حسین و دوستای ایشون که به جنگ میرفتن بود.
از اونا پرستاری میکرد، اگه زخمی میشدن تمام تلاششو میکرد تا حالشون خوب کنه.
حتی وقتی امام حسین شهید شد، حضرت زینب تنها کسی بود که تو کاخ یزید از برادرش دفاع کرد.
ادامه در پیام بعدی
#شخصیت_محوری
#قصه
#قصه_زندگانی_حضرت_زینب
#فضایل_حضرت_زینب
#فضایل
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
قصه گردنبند بابرکت
از فضایل حضرت زهرا(س) (بخشش گردنبند به پیرمرد نیازمند)
نویسنده: صدیقه قاسمی
منبع: بشارة المصطفی لشیعة المرتضی
(ط القدیمة )؛ ج 2 ؛ ص 137
کاری از گروه شعر و قصه در مسیر مادری
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
هوای مدینه حسابی گرم🌞بود و مسجد النبی🕌شلوغ شلوغ.
پیامبر (ص) سلام نماز را دادن و مردم با صدای بلند صلوات فرستادن. بعضی از مردم که کار داشتن از مسجد رفتن ، بعضی هم دور تا دور پیامبر (ص) حلقه زدن و مشغول صحبت با پیامبر (ص)شدن.
همین موقع پیر مردی 👳🏼♂ضعیف و خسته با لباسهای کهنه👕 وارد مسجد 🕌 شد . پیر مرد👳🏼♂ناله کنان گفت :(ترجیحاً صحبت های پیر مرد با صدای پیر و به صورت ناله ادا شود ) سلام بر شما ای رسول خدا ! پیر و خسته ام . لباسهایم پاره وکهنه است و برای برگشت به شهرم به پول 💵و کمک نیاز دارم .
پیامبر مهربون اون موقع چیزی همراهشون نبود به پیر مرد گفتن : چیزی همراهم نیست اما تو را به خانه کسی می فرستم که خدا و رسولش اونو دوست دارن و او هم خدا و رسول را دوست داره.
بعد بلال را که از دوستانشون بود و موذن مسجد النبی 🕌 بودن را صدا کردن و ازش خواستن که خانه حضرت زهرا (س) را به پیر مرد نشان بده .
پیر مرد👳🏼♂وقتی به خانه🏠حضرت زهرا (س) رسید گفت : سلام بر شما ای خانواده پیامبر .
حضرت زهرا جواب سلام پیرمرد 👳🏼♂را دادن و ازش پرسیدند که تو کی هستی ؟
پیرمرد گفت : پیرمردی خسته و گرسنه ام و لباسهایم پاره است و برای برگشت به شهرم پول و کمک نیاز دارم .
حضرت زهرا (س)که سه روز بود خودشون غذا 🍞 نخوره بودن، چیزی تو خونه نداشتن .
یه پوست گوسفند که تشک امام حسن (ع) و امام حسین(ع) بود را به پیر مرد 👳🏼♂ دادن .
پیرمرد گفت : من گرسنه ام و بی لباس این پوست گوسفند به دردم نمی خوره حضرت زهرا هم که دوست نداشتن کسی رد دست خالی رد کنن، فکر کردن که چی به درد پیرمرد میخوره که مشکلش حل بشه ؟ یه دفعه یاد گردنبندی افتادن که قبلا یکی از خانمای فامیل بهشون هدیه داده بود و دوسش داشتن اونو از گردنشون باز کردن و به پیر مرد👳🏼♂دادن .
پیر مرد خوشحال 🤩 گردنبند را گرفت و پیش پیامبر(ص) رفت .
وقتی حضرت محمد (ص) گردنبند را دیدن از این همه بخشش و مهربونی حضرت زهرا گریه شون 😭 گرفت آخه پیامبر می دونستن که حضرت زهرا(س) و خانواده شون سه روزه که گرسنه هستن اما با وجود گرسنگی خودشون تحمل دیدن گرسنگی پیرمرد رو ندارن و گردنبند خودشون رو به پیرمرد دادن .
یکی از دوستان پیامبر به اسم عمار یاسر که اونجا بود به پیر مرد گفت : گردنبند رو چند می فروشی ؟
پیر مرد👳🏼♂ گفت : به اندازهای که بتونم با پولش غذا بخرم و لباس مناسبی تهیه کنم و به خونه ام برگردم .
عمار یاسر گفت : پس به من بفروش. بعد ۲۰۰ سکه💵 به پیر مرد👳🏼♂ داد و اونو به خونه اش🏠 برد .غذای خوبی هم به او داد تا سیر بشه و یک لباس 👕 مناسب هم بهش داد .
پیرمرد دوباره پیش پیامبر برگشت .پیامبر ازش پرسیدن چیزایی که لازم داشتی رو بدست آوردی ؟پیرمرد جواب داد بله .
پیامبر (ص)یه عالمه از خوبیهای حضرت زهرا(س)گفتن و پیرمرد حضرت زهرا رو دعا کرد.
بعد هم با شتر 🐪عمار یاسر پیر مرد به شهرش برگشت.
بعدش هم عمار یاسر گردنبند را خوشبو کرد و با یک پارچه قشنگ به یه آقایی به اسم سهم که توی خونه اش 🏠 کار می کرد داد تا به پیامبر (ص) بده.
عمار به سهم گفت که دیگه نمی خواد به اینجا برگردی و برای من کار کنی برو و توی کارهای خانه به پیامبر کمک کن .
وقتی سهم پیش پیامبر (ص) رفت ،
حضرت محمد (ص) اونو به خانه ی حضرت فاطمه (س) فرستادن حضرت زهرا (س) گردنبند و پارچه را گرفتند و به سهم گفتند که نیازی نیست که برای ما کار کنی از این به بعد تو آزادی برو و برای خودت کار کن .
سهم که خیلی خوشحال شده بود، خندید. حضرت زهرا (س) از سهم پرسیدن چرا می خندی ؟
سهم گفت : از این همه برکت این گردنبند دارم می خندم .
هم گرسنه ای 🍞 را سیر کرد هم برهنه و بی لباسی👕 را صاحب لباس کرد هم فقیری را ثروتمند کرد و هم من را آزاد کرد .
آخر کارهم به دست صاحب اصلی اش یعنی شما رسید .
#شخصیت_محوری
#قصه_گردنبند_با_برکت
#فضائل_حضرت_زهرا
#فضائل
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
قصه تسبیحات حضرت زهرا(س)
از سیره و سبک زندگی حضرت زهرا(س)
نویسنده و شاعر: زهرا محقق
کاری از گروه شعر و قصه در مسیر مادری
منبع : کتاب من لا یحضره الفقیه، جلد1، صفحه 211
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
خورشید مهربون از پشت کوه ها بیرون اومده بود و کم کم داشت آسمون رو روشن میکرد.
تو شهر مدینه، مردم بعد از خوندن نماز صبح، کارهاشون شروع میشد.
خونه حضرت زهرا هم همینطور بود.
حالا...
اول صبح، کارشون چی بود؟
بارشون چی بود؟
علی مولا بعد از خوندن نماز صبح میرفت دنبال کارهای نخلستان.
بعضی وقتها هم دیرتر به خونه میومد تا مشکلات مردم رو حل کنه.
حضرت زهرا هم به خواست خودش، بیشتر با کارهای خونه مشغول بود.
اولین کار هرروز، آماده کردن وسایل پخت نون بود.
اما اون زمان، نونوایی درکار نبود.
آسیاب بادی و برقی هم نبود.
پس یه نفر باید گندم ها رو میذاشت زیر سنگ آسیاب و انقدر اونو میچرخوند و میچرخوند، تا تبدیل به آرد بشن.
پس...
کی اینکارا رو میکرد؟
حضرت زهرا میکرد.
حضرت زهرا میکرد.
بعد از اون نوبت پختن نون بود.
خمیر باید با کمک آرد، آماده میشد و پهن میشد توی تنور.
هیزم ها هم باید تو تنور، میسوختن و آتیش رو روشن میکردن و اونو داغ میکردن.
اما خمیر های نون که خودشون تو تنور نمی رفتن.
هیزم ها هم که خودشون نمیسوختن.
پس...
کی اینکارا رو میکرد؟
حضرت زهرا میکرد.
حضرت زهرا میکرد.
بعد از خوردن صبحونه با نون تازه، همه تشنه میشدن.
پس آب لازم بود.
برای آوردن آب باید هرروز به چاه آب که دور از خونه ها بود میرفتن.
مشک آب رو تا لب چاه میبردن و با سطل از داخل چاه آب میکشیدن بالا و مشک رو پر میکردن.
اما....
مشک آب که خودش پیاده برنمیگشت خونه.
باید کسی اونو روی شونه هاش میذاشت و بندش رو محکم نگه میداشت تا زمین نیفته.
پس...
کی اینکارا رو میکرد؟
حضرت زهرا میکرد.
حضرت زهرا میکرد.
بعد خوردن صبحونه و آب، بچه ها مشغول بازی تو حیاط میشدن.
کوچه ها و حیاط ها اون زمان همه خاکی بودن.
بعد از بازی بچه ها و پختن ناهار و کارهای دیگه، خونه خاکی و کثیف میشد.
اما اون زمان که جاروی برقی تو خونه ها نبود.
یه جارو دستی گوشه خونه بود که باید خونه رو با اون تمیز میکردن.
پس...
کی اینکارا رو میکرد؟
حضرت زهرا میکرد.
حضرت زهرا میکرد.
تو کوچه های خاکی اون زمان، لباس ها هم خیلی کثیف میشدن.
شستن ظرفا و پختن غذا هم، لباس ها رو کثیف میکرد زیادی.
پس هر چند روز یکبار نوبت شستن لباس ها هم بود.
اما اون زمان که وسیله ای نبود که لباسا رو خودش بشوره و پهن کنه.
پس...
کی اینکارا رو میکرد؟
حضرت زهرا میکرد.
حضرت زهرا میکرد.
بله... این همه کارها رو حضرت زهرا انجام میدادن.
البته بعضی وقتها که علی مولا خونه بودن، به ایشون کمک میکردن.
مثلا خونه رو خودشون جارو میزدن، یا حتی گاهی تو خونه عدس پاک میکردن.
اما بازهم، بیشتر کارها با خود حضرت فاطمه بود و ایشون خیلی خسته میشدن.
🌷🌷🌷🌷🌷
یه روز علی مولا که خستگی حضرت زهرا رو دیدن، به ایشون گفتن:
فاطمه عزیزم،
برو پیش پیمبر!
بهش بگو پدرجون
کمک بیار برامون!
ایشون گفتن :
فاطمه جان!
برو پیش پدرت رسول خدا، و ازش خواهش کن تا یه خدمتکار برای ما بفرسته تا کمک کار تو باشه!
(آخه اون زمان ها رسم بود که مردم برای کمک تو کارهای خونه خدمتکار داشتن)
حضرت فاطمه زهرا هم قبول کردن و به خونه پدرشون رفتن.
چی شد پیش پیامبر؟
زهرا چی گفت با پدر؟؟
حضرت زهرا دیدن که رسول خدا دارن با دوستاشون صحبت میکنن.
برای همین روشون نشد که با ایشون حرف بزنن.
و برگشتن به خونه.
روز بعد پیامبر به خونه دخترشون اومدن و گفتن زهرا جان دیروز با من چه کاری داشتی دختر عزیزم؟
چرا حرفی نزدی؟؟
حضرت زهرا باز هم نتونستن جواب بدن.
آخه خجالت میکیشیدن که چنین چیزی از پدرشون بخوان.
اما علی مولا به جای ایشون جواب پیامبر رو دادن.
چی گفت امام علی جون ؟
با پدر مهربون؟
ایشون گفتن:
ای رسول خدا!
فاطمه با کارهای خونه خیلی خسته میشه.
انقدر آسیاب رو خودش چرخونده که دستهاش تاول زدن.
انقدر خونه رو جارو زده که لباسهاش تیره و سیاه شدن.
انقدر با مشک آب آورده که رد بند مشک روی بدنش مونده.
من از زهرا خواستم که از شما خواهش کنه تا یه خدمتکار برای ما به خونمون بفرستین.
ادامه قصه در پیام بعدی...👇👇👇
#شخصیت_محوری
#قصه_تسبیحات_حضرت_زهرا
#فضائل_حضرت_زهرا
#سبک_زندگی
#سیره_زندگی_اهل_بیت
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
🖤 قصه هایی از حضرت مادر... 🖤
به مناسبت ایام شهادت بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
گروه شعر و قصه درمسیر مادری
🏴قصههایی از زندگانی مبارک حضرت فاطمه سلام الله علیها 🏴
را تقدیم میکند:
(روی جملات آبی رنگ ضربه بزنید🙏)
قصه چادر نورانی (ماجرای مسلمان شدن هشتاد یهودی به واسطهی چادر نورانی حضرت)
#چادر_نورانی
قصه حدیث کسا
#حدیث_کسا
شعر حدیث کسا
#شعر_کودکانه_حدیث_کسا
قصه دانههای بهشتی (بخشش انار)
#دانه_های_بهشتی
قصه عروسی آسمانی
#عروسی_آسمانی
قصه سورهی انسان (داستان فداکاری خانواده مولا علی علیه السلام در قرآن)
#لالایی_خدا
قصه عرب بادیه نشین
#قصه_عرب_بادیه_نشین
قصه عروسی بابرکت (عروسی یهودیان و لباس بهشتی حضرت)
#قصه_عروسی_با_برکت
قصه گردنبند با برکت
#قصه_گردنبند_با_برکت
قصه تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها
#قصه_تسبیحات_حضرت_زهرا
نمایشنامه (علت مخفی بودن قبر حضرت)
از برنامه های کانال لالایی خدا
شعری کودکانه در مدح حضرت زهرا سلام الله علیها
#مدح
🏴🏴🏴🏴
با انتشار این پیام در ثواب آشناکردن بچهها با شخصیت نورانی حضرت مادر سهیم باشیم🙏
مادران عزیز به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
و حتما پیام سنجاق شده در کانال را بادقت مطالعه بفرمایید 🙏🙏🙏
#فاطمیه
#شخصیت_محوری
#قصه
#شعر
#کودک
#رسانه_باشیم
بسته فرهنگی فاطمیه نهایی.pdf
2.7M
🏴 بسته فرهنگی فاطمیه🏴
شعر،قصه،کاردستی،بازی،نقاشی
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
تلاشی مادرانه
برای پیاده سازی بحث مهم و کلیدی شخصیت محوری (تربیت الگویی)
استاد عباسی ولدی
📣اگر با این بحث آشنا نیستید روی جمله آبی رنگ بالا ضربه بزنید تا کلیپ رو ببینید
و حتما این کانال رو دنبال کنید👇
https://eitaa.com/shakhsiatemehvari
فایل عکس های قابل چاپ بسته فرهنگی فاطمیه
(برای دانلود فایل روی جمله بالا 👆ضربه بزنید)
🌿 هزینه معنوی استفاده ازاین بسته صلوات بر محمد و آل محمد و ارسال آن برای دیگران 🌺
ما را در بله و ایتا دنبال کنید👇
@gheseshakhsiatemehvari
#فاطمیه
#شخصیت_محوری
#استاد_عباسی_ولدی
#تربیت_الگویی
#قصه
#شعر
#کاردستی
#بازی
حکایت نامه قاسم(۱)
نویسنده : زهرا محقق
کاری از گروه شعر و قصه در مسیر مادری
منبع: برداشتی از کتاب "از چیزی نمی ترسیدم"، خاطرات خود نوشت حاج قاسم سلیمانی
کتاب" مکتب آسمانی"، نوشته آقای حسن ملک محمدی
کتاب "رفیق خوشبخت ما"، نوشته آقای سید عبدالمجید کریمی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
زمستون کم کم بساط سرماش رو جمع کرده بود و هوا کم کم بهاری شده بود.
تو اولین روز بهار قشنگ چندین سال قبل، پسر کوچولویی به دنیا اومد که اسمشو گذاشتن قاسم.
قاسم سومین بچه خانواده بود.
زمان های قدیم بچه ها تا وقتی کوچیک بودن خیلی مریضی های سختی میگرفتن.
قاسم هم مثل خیلی از بچه ها، وقتی فقط یکسالش بود، تو سرمای شدید زمستون، مریضی سختی به اسم سرخجه گرفت.
پدر و مادر قاسم هرچقدر داروهای خونگی بهش دادن خوب نشد.
تا اینکه ناچار شدن تو اون سرما و برفی که تا زانوهاشون میومد، از روستا به شهر بیان و قاسم رو به دکتر ببرن.
و خدا خواست و قاسم بالاخره بعد از یه مدت، خوب شد و زنده موند.
پدر و مادر قاسم تو یک روستای سرسبز زندگی میکردن.
اونها زندگی عشایری داشتن و تو سیاهچادرهاشون روزا رو به شب میرسوندن.
فصل بهار که میشد کوچ میکردن به جنگل های انبوهی که نزدیک روستاشون بود و منظره خیلی زیبایی داشت.
قاسم و خانوادهاش از بهار تا پاییز تو اون جنگل زندگی میکردن.
جنگلی که پر بود از درختهای بلند گردو که همه جا رو سایه میکرد.
و رودخونه های پر از آبی که منظره اونجا رو قشنگتر میکرد.
وقتی قاسم ۱٠ سالش بود، به همراه دوستاش از صبح تا غروب، گلههای گوسفندا رو به چرا میبرد و
از شنیدن بع بع کردن گوسفندا و دیدن بازی هاشون لذت میبرد.
شب که میشد قاسم و دوستاش گوسفندا رو از کوههای اطراف به داخل روستا میاوردن.
مسیری که باید طی میکردن، پر بود از سنگ و خار.
کفشهای لاستیکی بچهها اون زمان خیلی محکم نبود تا بتونه پاهاشونو سالم نگه داره.
برای همین قاسم و دوستاش هر روز باید از پاهاشون خار میاوردن بیرون و کفش هاشونو با سیم میدوختن.
توی مسیر گوسفندا انگار خودشون راه خونهشونو بلد بودن و جلوتر حرکت میکردن و بچهها هم از پشت سر مراقب اونا بودن.
گاهی وقتا خبر میومد که بالای درختای گردو خرسها کمین کردن تا آدما رو ببینن و بهشون حمله کنن.
حتی میگفتن پلنگ هم گاهی تو درهها دیده میشده.
قاسم و دوستاش یه فکر جالب برای حل این مشکل داشتن.
یییییئییییییه.....
اوووووووووو......
ااااااااااااااا...
هااووووواااااااااا....
این صداهای اضافی باعث میشد حیوونا بترسن و بچه ها هم دلشون قرص بشه که اتفاقی نمیفته.
وقتی که به روستا میرسیدن، گوسفندا سریعا خونه خودشون رو تو تاریکی پیدا میکردن و با بره خودشون میرفتن داخل خونهشون.
قاسم با دیدن این صحنه، همیشه با خودش فکر میکرد که چهجوری خدا به یه حیوون بی عقل، این اندازه فهم و درک داده که میتونه انقدر خوب خونه خودش و بره خودش رو بشناسه!؟!
و بعد خدا رو شکر میکرد.
ادامه قصه در پیام بعدی... 👇👇👇
#حکایت_نامه_قاسم
#زندگینامه_حاج_قاسم
#شخصیت_محوری
#سبک_زندگی
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
حکایت نامه قاسم (۲)
قاسم فقط یه چوپان نبود.
فصل تابستون که میشد دِرو کردن خرمن های(محصولات) گندم هم به کارهای قاسم و برادرهاش اضافه میشد.
قاسم پسر شجاعی بود. از هیچ چیزی نمیترسید.
همه اینو میدونستن.
پدر قاسم یک گاو نر شاخزن داشت که خیلی خطرناک بود چون خیلی شاخ میزد.
اما قاسم که خیلی نترس بود یکبار تصمیم گرفت سوار این گاو بشه.
قرار بود قاسم از خونه خودشون به خونه عمهاش که تو روستای بغلی بود بره.
اون تمام این مسیر رو با همین گاو خطرناک و به تنهایی رفت، با وجود اینکه گاو با سرش به پاهای کوچیک قاسم شاخ میزد.
حتی گله گرازهای وحشی هم برای قاسم ترسی نداشتن.
یکبار که قاسم با پدرش به خرمنهای گندم رفته بود، گله گراز ها به خرمنها حمله کردن.
قاسم و پدرش به بالای درخت انجیر بلندی رفتن تا گرازها از اونجا برن.
صدای پدر قاسم از بالای درخت به گراز ها میرسید که میگفت:
اوووووووووو
اوووووووووو
اما گرازها توجهی به این سروصداها نمیکردن و بخشی از خرمن رو خراب کردن.
تو تمام مدتی که گرازها اونجا بودن، قاسم فقط از بالای درخت به اونها نگاه میکرد، ولی ازون ها نمیترسید....
خرمنهای گندم برای خانواده قاسم خیلی اهمیت داشت.
آخه گندم براشون خیلی بابرکت بود چون غذای ساده مردم روستا از همین گندمها درست میشد.
خانواده قاسم زندگی خیلی سادهای داشتن و غذاهای سادهای میخوردن، خیلی وقتا غذاشون نون جو یا ارزن با ماست یا تخممرغ بود.
اما بااین وجود خیلی مهمون به خونهشون میومد و میرفت.
پدر و مادر قاسم خیلی به مهمونهاشون احترام میذاشتن.
حتی مهمونهای غریبهای که فقط برای استراحت به خونه اونا میومدن.
تو خونه پدر قاسم هر سال فقط چند روز برنج پخته میشد.
یکی از وقتایی که مادر قاسم برنج میپخت، وقتی بود که سید محمد مهمون خونواده قاسم بود.
سید محمد مداح معروف روستا بود.
روضه امام حسین(ع) میخوند و خانواده قاسم احترام خیلی زیادی بهش میذاشتن.
قاسم و خواهر برادراش هم همیشه از اومدن سید محمد خوشحال بودن.
چون هم مراسم های روضه اش رو دوست داشتن و هم اینکه وقتایی که سیدمحمد مهمون شون بود اونا میتونستن غذای خیلی خوب بخورن.
روضه های امام حسین(ع) همیشه برای مردم روستا خیلی برکت داشت.
همه مردم، چه فقیر، و چه پولدار، یه رسم قشنگی داشتن.
و اون اینکه اولین گوسفندی که برهای به دنیا میآورد، اون بره رو نذر امام حسین(ع) میکردن و چهار یا پنج ماه غذاهای خیلی خوبی بهش میدادن.
بعد تو روزهای شهادت امام حسین(ع) اول روضه میخوندن و بعد اون گوسفند رو قربونی میکردن و همه مردم روستا با گوشت اون گوسفند یه شام مفصل میخوردن.
ادامه قصه در پیام بعدی... 👇👇👇
#حکایت_نامه_قاسم
#زندگینامه_حاج_قاسم
#شخصیت_محوری
#سبک_زندگی
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
حکایت نامه قاسم (۳)
قاسم خانوادش رو خیلی دوست داشت، از همه بیشتر هم عاشق مادرش بود.
اصلا نمیتونست بیماری مادرش رو ببینه وتحمل کنه.
یه بار مادرش سردرد شدیدی گرفت.
قاسم خیلی نگران مادرش شد و کلی گریه کرد.
اما بعد متوجه شد که دلیل سردردهای مادرش، غصه خوردن برای مشکل پدرش بوده.
پدر قاسم اون روزها از بانک ۹٠٠ تومن قرض گرفته بود اما نتونسته بود این پول رو برگردونه.
قاسم به محض اینکه مشکل پدرش رو فهمید با خواهر و برادراش به فکر چاره افتادن.
اول قرار شد حسین، برادر بزرگ قاسم از روستا به شهر بره تا کار کنه و بتونه برای پدرش پول بیاره.
اما بعد از دوهفته حسین ناامید برگشت، چون نتونسته بود کاری پیدا کنه.
این بار نوبت قاسم بود.
قاسم تصمیمش رو گرفته بود. میدونست رفتن از روستا به شهر برای یه پسر ۱۳ ساله، کار راحتی نیست، حتی پدر و مادرش هم مخالف رفتنش بودن.
اما قاسم از چیزی نمیترسید.
اون انقدر پدرش رو دوست داشت که حاضر بود هر سختی رو برای خوشحالی اون تحمل کنه.
از طرف دیگه قاسم پسر تنبلی نبود.
اون تا ۱۳ سالگی کلی کارهای سخت تو روستا انجام داده بود.
از چروندن گوسفندا گرفته تا درو کردن خرمن های گندم، همه این کارا از قاسم یه پسر قوی ساخته بود.
با هر سختی بود قاسم پدر و مادرش رو راضی کرد و با دوتا از دوستاش با اتوبوس به شهر رفتن.
قاسم برای اولین بار شهر رو میدید و همه چیز براش جالب و جدید بود.
از ساختمون ها گرفته تا ماشین ها و منظره ها....
قاسم برای اینکه کاری پیدا کنه به هر مغازه و ساختمون نیمهکاره و رستورانی سر میزد.
اما همه بهخاطر اینکه اون یه پسر بچه ۱۳ ساله لاغر و ضعیف بود، قبولش نمیکردن.
بعد از چند روز که قاسم به خیلی از جاها سرزده بود و دیگه داشت کم کم ناامید میشد، بالاخره یه کار خوب تو آشپزخونه یه مسافرخونه پیدا کرد.
اون خیلی تلاش کرد برای اینکه بتونه تو اون آشپزخونه خوب کار کنه و به اندازه قرض پدرش پول دربیاره.
حتی عصر ها که تعطیل میشد با پول های خودش یک دستگاه آبمیوه گیری خریده بود تا به مردم آبمیوه بفروشه و پول بیشتری دربیاره.
۵ ماه با همین وضعیت گذشت و قاسم سخت تلاش میکرد.
روزهایی بود که خیلی ناامید میشد، قرض پدرش واقعا خیلی بیشتر از دستمزدهای قاسم بود.
وقتایی که دلش میگرفت مثل پدرش سر سجاده نماز میایستاد و نماز میخوند و دعا میکرد....
از خدا میخواست کمکش کنه تا بتونه قرض پدرش رو بده.
روزا و شبا تند و تند میومدن و میرفتن تا اینکه...
بله... قاسم بالاخره موفق شد پولی بیشتر از پولی که پدرش به بانک قرض داشت، دربیاره، یعنی ۱۲٠٠ تومن.
اون خیلی خوشحال بود چون میتونست با این پول هم پدرش رو و هم مادرش رو خوشحال کنه.
قاسم پولهایی که جمع کرده بود رو برای پدرش فرستاد و قرض پدرش رو ادا کرد اما خودش به روستا برنگشت.
آخه دوست داشت زمانی پیش خانوادش بره که بتونه براشون سوغاتی بخره.
برای همین تو چند ماه، دوباره کار کرد و تلاش کرد و پول هاشو جمع کرد و یه چمدون پر از سوغاتی های رنگارنگ برای خانوادش خرید و بعد به دیدنشون رفت.
قشنگ ترین سوغاتی قاسم برای خانوادش، یه دوربین عکاسی بود که با پولهاش خریده بود.
قاسم با اون دوربین کلی عکس یادگاری با خانوادش و دوستاش گرفت.
بعد از ۱٠ روز قاسم به شهر برگشت.
اون میدونست که اگه بخواد آدم موفقی بشه، باید از بعضی چیزایی که خیلی دوست داره بگذره.
بااینکه خیلی دوست داشت بیشتر پیش خانوادش بمونه، اما از طرفی وقتی میدید با پول هایی که درمیاره میتونه چندین نفر غیر از خودش رو خوشحال کنه، تلاششو بیشتر میکرد.
قاسم وقتی دوباره به شهر برگشت یه تصمیم خیلی مهم گرفت.
اگر قرار بود هرروز چندین ساعت کار کنه، باید بدنش رو قوی میکرد.
پس تصمیم گرفت هرروز ورزش کنه تا بدنش قوی و سالم بمونه.
ورزش باستانی، همون ورزشی بود که دنبالش میگشت.
ورزشی که آداب مخصوص داره و آدم ها رو مودب و قوی بار میاره.
کنار این ورزش، قاسم وزنه برداری و بدنسازی و کشتی رو هم دنبال میکرد.
#حکایت_نامه_قاسم
#زندگینامه_حاج_قاسم
#شخصیت_محوری
#سبک_زندگی
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
حکایت نامه قاسم (۴)
روزها میگذشتن و قاسم هر روز قویتر از دیروزش میشد.
حالا دیگه کم کم برای خودش مردی شده بود که فکر میکرد میتونه کارهای بزرگی انجام بده.
تو همین سالها بود که قاسم از شاه ظالم و ستمگر اون زمان، حرفهای جدیدی شنید.
شاه کسی بود که دلش نمیخواست مردم ایران تلاش کنن و خودشون برای کارهاشون تصمیم بگیرن.
اون خودش یه آدم تنبل و بی عرضه بود که آمریکایی ها الکی بهش قدرت داده بودن.
آمریکایی ها میخواستن با کمک اون، مردم ایران رو گول بزنن و هرچیز باارزش و مهمی که مردم دارن رو(مثل نفت،طلا و...) ازشون بدزدن.
قاسم تا وقتی تو روستا زندگی میکرد اینا رو نمیدونست اما کم کم تو شهر با دوستایی آشنا شد که حرفهای جدیدی بهش میزدن.
تو همه سالهایی که تو شهر بود، روزا سرکار میرفت و شبها به مسجدها و هیئتها میرفت.
و اونجا در کنار عزاداریها و قرآن خوندنها، حرفهای جدیدی از شاه و مخالفین اون میشنید.
قاسم عاشق امام حسین(ع) بود و وقتی میفهمید که شاه مردم رو زندانی میکنه، اونها رو میزنه، حتی اجازه نمیده که روضه امام حسین تو هیئت ها برگزار بشه، خیلی عصبانی میشد.
قاسم از کوچیکی از شجاعت امام حسین(ع) شنیده بود، از اینکه امام حسین(ع) به یزید اجازه نداد به مردم زور بگه و حرف خدا رو زیر پا بذاره.
اون حرفا به قاسم کمک میکرد تا شجاعتر بشه و روز به روز از شاه و کارهای غلطش بیشتر متنفر بشه.
گاهی وقتا که با سربازای شاه درگیر میشد و دعواشون میشد، دوستاش بهش میگفتن قاسم حواست به خودت باشه، یه وقت زندانی ات میکنن ها!
اما قاسم از چیزی نمیترسید.
اون با کارهای سخت و ورزش، بدنش رو قوی کرده بود.
قاسم میدونست هر اتفاقی هم که براش بیفته، خدا خودش کمکش میکنه و اگه قراره سختی تحمل کنه، بعدش روزای خوب و آسونی در انتظارشه!
🌹🌹🌹🌹🌹
وقتی قاسم ۲٠ سالش بود برای اولین بار به مشهد رفت، از شهر قاسم تا مشهد راه خیلی زیادی بود و تا اون موقع قاسم نتونسته بود به مشهد بیاد.
قاسم حال و هوای حرم امام رضا رو خیلی دوست داشت و انگار اونجا خوشحالترین و آرومترین آدم روی زمین بود.
قاسم حتی تو شهر مشهد هم به فکر ورزش بود و اونجا هم به یک گود ورزشی رفت.
تو اون گود ورزش باستانی، قاسم دوست های خوبی پیدا کرد.
قاسم با دوستاش خیلی حرف میزد.
اونها هم از شاه میگفتن، از بدی ها و اذیت هاش...
انگار اتفاقای تازه ای داشت میفتاد و شاه هرروز قدرتش کمتر از قبل میشد.
دوستای قاسم وقتی فهمیدن قاسم هم با کارهای شاه مخالفه و دوست داره شاه برکنار بشه،
یه عکس بهش دادن.
اونا گفتن باید از این عکس خوب نگهداری کنه و به کسی نشون نده چون اگه کسی ببینه خیلی خطرناکه...
قاسم خوب که به عکس نگاه کرد، دید عکس یه آقایی هست که عینک به چشم داره و مشغول مطالعه است.
دوستاش به اون آقا میگفتن آقای خمینی.
قاسم آقای خمینی رو نمیشناخت ولی با حرفای دوستاش فهمید که ایشون یکی از کسایی هست که مخالف شاه هست و مردم رو دعوت میکنه که تو خیابونها راهپیمایی کنن تا شاه بفهمه که مردم ازش متنفرن.
وقتی قاسم این حرفا رو شنید، عاشق امام خمینی شد و عکسش رو زیر پیراهنش قایم کرد.
انگار حالا قاسم یه گنج خیلی با ارزش داشت که باید ازش مراقبت میکرد.
بعد یکی دو روز قاسم از مشهد راه افتاد و به شهر خودش برگشت.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
بعد از سفر مشهد قاسم احساس میکرد که باید کارهای مهمی رو انجام بده.
هرروز چند ساعت به عکسی که هدیه گرفته بود خیره میشد و نگاه میکرد.
به حرفای دوستاش فکر میکرد، چرا باید اون عکس رو کسی نمیدید؟
قاسم دنبال جواب سوالش میگشت تا اینکه فهمید شاه خیلی از اقای خمینی میترسه و همه جا اعلام کرده اگه کسی عکس ایشون رو داشته باشه زندانی میشه.
قاسم اما از هیچ چیزی نمیترسید.
پس عکس رو همیشه همراه خودش میکرد.
#حکایت_نامه_قاسم
#زندگینامه_حاج_قاسم
#شخصیت_محوری
#سبک_زندگی
#قصه
به کانال شعر،قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari