بسمالله
صلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ(علیه السلام)
سیاهه ای تقدیم به محضر حضرت سید الشهدا
مؤمن شده ام به دین اسلام حسین
بالیده ام از ازل از اطعام حسین
گفتند بگو که چیست تعریفت از عشق
هیچم به زبان نشد به جز نام حسین
جلدم و به آسمان جز او نپرم
پابند، کبوترانه بر بام حسین
هرجا بروم دوباره میآیم به
آغوش گرم و امن و آرام حسین
پرسید کسی چه از خدا میخواهی؟
حاجت نبوَد مرا به جز کام حسین
من رشک نبُرده ام مگر بر سادات
ای کاش که میشدم از اقوام حسین
دنباله روی حسین ذلت نکشد
«هیهات» به ما رسانده پیغام حسین
من «طیب» توبه کرده در روضه ام و
میگویندم غلام بدنام حسین
نه شاعرم و غزل سرایم نه ادیب
این قافیه هاست لطف و الهام حسین
ای کاش مرا هم بخرد مثل «زهیر»
من هم بشوم شبی دلارام حسین
🖊️ط.ر.غبار
#ما_از_حسینیم_به_حسین_بر_میگردیم
#اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#هَیهَاتَ_مِنَّا_الذِّلَّة
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زبان حال دختر شهید عباس آلویی:
شبی من مثل هرشب خواب بودم
تو هم مثل همیشه رفته بودی
به من میگفت مادر وقت رفتن
به آرامی مرا بوسیده بودی
مبادا اینکه بیدارم کنی، نه!
به آرامی سرم را شانه کردی
دو چشمت خیس بود و این دعایت
که امشب کاش دیگر بر نگردی
تو رفتی و غبار غصه آمد
پریدم نیمه شب از خواب با بغض
سراسیمه به بالین من آمد
هراسان مادر بیتاب با بغض
نمیدانم چرا حالم چنان بود
چه پنهان از تو آن شب گریه کردم
تمام ترس من این بود بابا
به آغوش تو دیگر بر نگردم
به بالای سرم مادر نشسته
به روی گیسوانم میکشد دست
ولی در این میان این شد سوالم
چرا چشمان مادر غرق گریه است؟
به من میگفت حتما خواب دیدی
بخواب ای دخترم ای درّ نابم
همین که خواب چشمان مرا برد
سه ساله دختری آمد به خوابم
ادامه دارد...
🖊️ط.ر.غبار
#شهید_عباس_آلویی
#ما_از_حسینیم_به_حسین_بر_میگردیم
#چهارپاره
#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها
به محضرت شده ایم آب از زیادی خجلت
که این حیات زیان بارمان نبوده به میلت
به غیر کوی تو هرجا که رفته ایم به ذلت
به ماهیان رکب خورده ایم کز روی غفلت
سپرده گردن خود را به دست تیزی قلاب!
| بچرخ، چرخ گردون! |
بگو چی مونده از من؟ از اون همه امیدم
خم شده پشتم از بس بار غمو کشیدم
بگو چی مونده از من؟ از اون موهای مشکی
چی مونده رو سرم جز این موهای سفیدم؟
برو بشین مرور کن چرا فرار کردم
منی که گفته بودم قلبتو پس نمیدم
دنبال انتقامی! سوالم اینه از کی؟
من مردم از شبی که دیگه تو رو ندیدم
می ترسیدم بفهمن منو چجوری کشتی
برا همین همون شب زبونمو بریدم
بابام میگفت ولش کن که عاقبت نداره
من انتخاب کردم تلخیاشم چشیدم
بچرخ چرخ گردون نوبت اونه امروز
بسمه هرچی حرف و زخم زبون شنیدم
میخوام پیاده شم من صبرم تمومه دیگه
وایسا قطار دنیا وایسا دیگه بریدم
ط.ر.غبار
#غبار
زندگی هرکس را خودش کارگردانی میکند!
اگر آدمهای اطرافات مطلوب نیستند نباید به آنها خرده بگیری؛چرا که خودت آنها را بعنوان بازیگر فیلمات انتخاب کرده ای.
اگر قاب نادرستی در فیلم تو وجود دارد، برای این است که تو خوب زندگیت را دکوپاژ نکرده ای؛ شاید در آن صحنه باید در زاویه دیگری دوربینات را کار میگذاشتی.
یک کارگردان خوب میداند در کجا باید از چه دیالوگی استفاده کند. میداند برای نقش های زندگی اش باید چه بازیگری را انتخاب کند. میداند چه چیزی را برجسته و چه چیزی را حذف و سانسور کند. هرچیزی که از فیلمنامه خارج باشد و به روند داستان کمکی نکند را حذف میکند. و چیزهایی که نیاز است را اضافه میکند.
اگر جایی از فیلم خوب نباشد گارگردان باید قبول کند که مشکل از او بوده و سعی کند در صورت امکان آن را اصلاح کند و دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکند.
اینجاست که شما یک فیلم شسته رفته و تر و تمیز را تماشا میکنید. فیلمی که سازنده و تماشاگرش خود شمایید.
زندگی از آنجایی آسوده میشود که تو باور کنی مقصر تمام اتفاقات بد خودت هستی. نویسنده قبلا کار خودش را به خوبی کرده و تقدیرت را نگاشته. آنکه تصمیم میگرد چگونه این فیلمنامه را مصور کند تویی.
🖊️غبار
| مهمانی به صرف چای |
وا میکنی امواج زلفت تا پریشانم کنی
گاهی مرا کافر و گاهی هم مسلمانم کنی
مانند یوسف جسم من از چاه در می آوری
تا بر سر صبر عاقبت محبوس زندانم کنی
یک عمر هستی در دلم مهمان و بس سنگین دلی
یک شب نمیخواهی به صرف چای مهمانم کنی؟
یک دم مرا پس میزنی و باز پیشم میکشی
اینگونه میخواهی مرا هر روز حیرانم کنی
بیهوده بر هر در نزن کورم نمیبینم تو را
هرگز نخواهد شد که از عشقت پشیمانم کنی
رفتی و آمد بر سرم غمهای عالم از قضا
آن گونه رفتی تا مرا این گونه ویرانم کنی
من که امیدم زنده است آری یقین دارم بر این
روزی می آید کاملا از خود فراوانم کنی
🖊️ط.ر.غبار
#غبار
| احوال خرچنگی |
از این میزان حسرت ها و دلتنگی کم آوردم
ولی نه، راستش از اینکه صد رنگی کم آوردم
دمی خشکی، دمی دریا؛ دمی فارغ، دمی عاشق
بدان ساحل کزین احوالِ خرچنگی کم آوردم
از اینکه با من و احساس و عشقی که به تو دارم
شبانه روز بی رحمانه میجنگی کم آوردم
من از اینکه سحر ها صد غزل بنویسم و آخر
نمیزد شعر هایم بر دلت چنگی کم آوردم
از اینکه عقل یک چیزی بگوید دل دگر چیزی
از این آشفتگی و ناهماهنگی کم آوردم
میان موج دریا غرق رویا ساختن بودم
کشیدم خویش را بر تخته ای سنگی، کم آوردم!
🖊️ط.ر.غبار
#غبار
| نقطۀ پایانِ داستان |
چه زود رفت بهاری که میهمانم بود
شبی که رفت، شب اول خزانم بود
صدای خرد شدن آمد از کف پایش
صدای برگ، نه! انگار استخوانم بود
غریبه بود از آن پس در این جهان با من
همان کسی که زمانی همه جهانم بود
سکوت، خوردن ناخن و گریه های بلند
سلاح های دفاع از حریم جانم بود
دو کاسه آب که پشت مسافران ریزند
دو کاسه اشک ز چشمان پاسبانم بود
دو چشم شور که بیگانه کردمان از هم
حسادتیست که از سمت دوستانم بود
به صد بهانه زمین را به آسمان میبافت
سقوط کرد ز چشم آنکه آسمانم بود
رها شد ازدهنم لفظ دوستت دارم
که تیرِ آخرِ در چله کمانم بود
نه دوستی نه جدایی نه وصل نه مردن
فرار نقطۀ پایانِ داستانم بود
🖊ط.ر.غبار
#غبار
|باید برای خود سفری دست و پا کنم|
ناچار میشوم اثری دست و پا کنم
از این فراق چشمِ تری دست و پا کنم
این شعر ها چکیدهٔ جان است و لاجرم
اینگونه بهر خود هنری دست و پا کنم
یعقوبم و به گریه دو چشمم سپید شد
پیراهنی بده، بصری دست و پا کنم
گفتم ببینمت که چنین گفت هاتفی
باید برای دل شرری دست و پا کنم
از دوری تو آه دلم سوخت،آب شد...
باید برای خود جگری دست و پا کنم
من کی برای دیدن تو دست و پا زدم؟
باید برای عشق سری دست و پا کنم!
باید برای آمدنت جان به کف شوم
از جان برای تو سپری دست و پا کنم
آقا من از حیاتِ بدون تو خسته ام
باید برای خود سفری دست و پا کنم
🖋️ط.ر.غبار
#غبار