| نقطۀ پایانِ داستان |
چه زود رفت بهاری که میهمانم بود
شبی که رفت، شب اول خزانم بود
صدای خرد شدن آمد از کف پایش
صدای برگ، نه! انگار استخوانم بود
غریبه بود از آن پس در این جهان با من
همان کسی که زمانی همه جهانم بود
سکوت، خوردن ناخن و گریه های بلند
سلاح های دفاع از حریم جانم بود
دو کاسه آب که پشت مسافران ریزند
دو کاسه اشک ز چشمان پاسبانم بود
دو چشم شور که بیگانه کردمان از هم
حسادتیست که از سمت دوستانم بود
به صد بهانه زمین را به آسمان میبافت
سقوط کرد ز چشم آنکه آسمانم بود
رها شد ازدهنم لفظ دوستت دارم
که تیرِ آخرِ در چله کمانم بود
نه دوستی نه جدایی نه وصل نه مردن
فرار نقطۀ پایانِ داستانم بود
🖊ط.ر.غبار
#غبار
|باید برای خود سفری دست و پا کنم|
ناچار میشوم اثری دست و پا کنم
از این فراق چشمِ تری دست و پا کنم
این شعر ها چکیدهٔ جان است و لاجرم
اینگونه بهر خود هنری دست و پا کنم
یعقوبم و به گریه دو چشمم سپید شد
پیراهنی بده، بصری دست و پا کنم
گفتم ببینمت که چنین گفت هاتفی
باید برای دل شرری دست و پا کنم
از دوری تو آه دلم سوخت،آب شد...
باید برای خود جگری دست و پا کنم
من کی برای دیدن تو دست و پا زدم؟
باید برای عشق سری دست و پا کنم!
باید برای آمدنت جان به کف شوم
از جان برای تو سپری دست و پا کنم
آقا من از حیاتِ بدون تو خسته ام
باید برای خود سفری دست و پا کنم
🖋️ط.ر.غبار
#غبار