eitaa logo
-قُلک-
181 دنبال‌کننده
589 عکس
56 ویدیو
4 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
-قُلک-
خیلی دوست داشتم کامل بخونمش بعد درموردش بنویسم اما ذوق دارم بابتش روز سه شنبه ۶:۳۰ صبح این سه تا کتا
قدری پیچیده شد، مسائل اقتصادی و سیاسی هم ورود پیدا کرد و من نمیدونم چطور مثل کتاب بی‌طرف بنویسم تا شما هم بجانتون بشینه و فکر نکنید این دختره داره عقایدشو تو چش و چالِ ما می‌کنه:)
عنوان قفس: انگلیسی‌ها بیش از ۵۰ نوع مالیات و عوارض مختلف از کشاورزان هندی می‌گرفتن. اگر کسی مالیات نمیداد توی قفس زیر آفتاب می‌موند تا عزراییل میومده ملاقاتشون. بقیه هم که میدیدن این بدبختا بخاطر مالیات ندادن به انگلیس دارن جون میدن، مثل قاطر کار می‌کردن تا مالیات بدن، بعضا فرزندشونو میفروختن تا مالیات بدن. خیلی‌ها از پس مالیات بر نمیومدن و عطاش رو بر لقاش می‌بخشیدن و فرار می‌کردن و آواره می‌شدن، در بهترین حالت توی کارخونه‌های انگلیس کار می‌کردن. دستمزد‌های اندک باعث می‌شد تا ۳۰ نفر در یک اتاق کوچیک با حیواناتشون زندگی کنن. زن‌ها همراه مرد‌ها به راهرو‌های تاریک معدن می‌رفتن و کار می‌کردن. برای نگهداری بچه‌ها از چای نبات غلیظ با تریاک اعلا استفاده می‌کردن و خواب طولانی مدت بچه، به والدین اجازه کارگری می‌داد.
عنوان: هر سادو به اندازه یک لشکر ارزش دارد. انگلیس برای هر رفتار و قانون دربرابر هندی‌ها یک اصل داشت:Divide et impera هندو‌ها و مسلمون‌های هند باهم همدست شده بودن و از ارتش انگلیس ناراحت، چرا؟ توهین به عقاید مذهبی مردم چون ارتش انگلیس گلوله‌هاشو با روغن گاو و خوک چرب می‌کرد، دو حیوان حائز اهمیت در هندوئیسم و اسلام. سرباز‌های هندی شورش کردن و گفتن تا استفاده از این گلوله‌ها ممنوع نشه ماهم نمی‌جنگیم. شورش کردن و با خیلی از شهر‌های مسلمون نشین و هندو نشین هند متحد شدن. این وسط یک قومی بود به نام سیک‌ها که هم با مسلمون‌ها هم هندو‌ها مشکل داشتن، انگلیسیا برعلیه مسلمون‌ها و هندو‌ها به سیک‌ها کخ میریختن و سر آخر سیک‌هارو در جنگ بر علیه باقی هندی‌ها شوروندن(دیگه فعل برای استفاده ندارم) این کخ ریزی توسط سادو انجام میشد، فردی با لباس سایز مذاهب بین سیک‌ها میرفتن و تحریک می‌کردن و بین دو مذهب درگیری ایجاد می‌شد. بهرحال انگلیس ارتش بزرگ و توپ خونه قدرتمند خودشو داشت و هندی‌ها دست خالی بودن، بر هندی‌های انقلابی فائق اومد.
ژنرال رُز، فرمانده لشکر انگلیس دستور داد بین دو شهر گوالیور و کانپور مردم رو روی درخت‌هاش اعدام کنن، هر درخت یک هندی‌. خشونت سرباز‌های انگلیس به حدی بود که رُز دستور داد: بابا کمتر بکشین و مردن رو بسوزونین، پسفردا دوباره بساط کشاورزی رو بخوایم پهن کنیم نه برامون زمین می‌مونه نه کارگر که رایگان کار کنه! به خودمون رحم کنید حداقل! که ساکنین انگلستان وقتی دستور رُز رو فهمیدن، کمپین راه انداختن که رُز اخراج بشه چون خشونت لازم در برخورد با شورشی‌هارو نداره🔪 راستی! اون شعاری که انگلیس تمام مدت در هند بکار می‌گرفت این بود: تفرقه بینداز و حکومت کن...:)
این ایستک‌های قهوه خیلی خوشمزه‌ان، من و دوستم هر چند روز یکبار از اینا می‌خوردیم، حدودا تا آبان‌ماه پارسال چندین ماه بعد که اینهمه شیشه از زیر تختامون جمع کردیم یادم اومد قضیه اینکه دیگه ایستک نخوردیم چیه. یک‌بار باهم نشستیم دیدیم اگر پول گزاف این ایستک‌هارو داریم و خوشگذرونیمون انقدر سهم داره، یعنی پول برای غزه هم داریم، قرار گذاشتیم یا ایستک نخوریم، یا اگر می‌خوریم به اندازه همون مقدار برای مردم غزه پول بزنیم. که ما این راه رو انتخاب کردیم که دیگه نخوریم😐😁 ولی تصمیم جالبی بود
من مثل یک کرم ابریشمم که از علوم، از دانسته‌ها برای خودم پیله محکمی بافتم، رویه و ظاهر آبروداری برای خودم ساختم، اما هنوز ظرفیت پیله داشتن در من ایجاد نشده، هنوز کرمم و تا پروانه شدن فاصله دارم، پس دست از علم‌ها می‌کشم، حتی اگر هر روز نخوندم و به توبره‌ی علمم نیفزودم مهم نیست، علم‌ها وبال پروازم شدن درحالی‌ که برای پروانه شدن این همه علم لازم نبود، ظرف وجودی میخواست که من نداشتم، عمل میخواست که من نداشتم. وقت اینه که من از دنیای بیرون پیله فارغ بشم و درون نگر، ببینم توی پیله، منِ کرم برای پروانه شدن چه ظرفیت و چه ضعفی دارم. پس دست از علم‌ها و سطح‌ها می‌شورم و به عمل‌ها و عمق‌ها روی میارم تا طلوع پروانگی
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید بهر خوشحالی من، در دلم انداخت تورا شیعه جماعت به ضرس قاطع در پیچ و خم‌های دنیا پس می‌افتاد اگر فکر می‌کرد در تحمل رنج‌ها تنهاست و امام و پیشوایش درک نکرده‌است چه در دل آشوبش می‌گذرد. به قربانِ خدا! دید درد‌های ما صاحب ندارند، از عباد صالحش روی زمین نازل کرد و آن‌هارا بلاپوش کرد و آنقدر آن‌هارا به زیور بلا زینت داد که تا قیامِ قیامت شیعه از بلایی شکوه نکند، مگر اینکه اشک برای امامش بریزد و تاسی به امامش کند. هرکه در ابن بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می‌دهند
چهارمین روزیه که چنان در گرما و آفتابم که هزار بار به کفر نزدیک شدم، خورشید به مصاف ما اومده😭 حالم از جاده و ماشین هم بهم می‌خوره، اونم تو آفتاب، از خونه آفتاب گیر هم. منی که تا الان تابستون تو حیاط بودم که گرمای تابستون بهم بخوره تا سالم بمونم😐😐😐😐 بعد تو این واویلا گوگل نوشته هوا ۳۳ درجه، تو بی‌جا کردی مردکککک فقط آرزو می‌کنم غزه گرم نباشه:)
-قُلک-
دوصفحه خط در چفت و ریز فقط خاطرات ۲ روزم، با گذشت از دیالوگ‌ها و پُرگویی چند روز دیگه این دفتر تموم می‌شه، اما حکایت باقیه و اگر نگم و ننویسم کلمات توی گلوم می‌میرن، جنازه‌شون رو دست تار‌های صوتیم می‌مونه و صدام خش می‌گیره، ممکنه موقع حرف زدن توی حنجره داغم بخار بشن و میعانشون بشه اشک و بریزه، یا بشه غمباد و تیروئیدم عود کنه پس بهتره خیلی صلح آمیز توی کفنِ سفیدِ دفتر آروم بگیرن. بزرگترین نگرانیم اینه که تا زنده‌ام یا وقتی منم در کفن آروم بگیرم کسی بخوندشون! دفترتم حلال همه‌تون، بعد مرگم دیدینشون، بسوزونین:)
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم بازگویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ! های! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل! ای نخورده مست! لحظه ی دیدار نزدیک است
تو تنهایی، فقط تنهاییِ خود را نمی‌بینی... از یک جایی به بعد تو در جهان تنها هستی، تنها نه با آن معنی فسرده و سرد و غمگینش به این معنا که جز تو و مربیِ تو کسی وجود حقیقی ندارد همه عالم و آدم آئینه به دست ایستاده اند تو رد شوی و خودرا در آیینه زلال وجودشان ببینی، همه وسیله‌اند، همه قاصدِ دوستند تا درس محبت و رشد را به تو برسانند. پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، طبیعت و مخلوقات جهان و تو با هربار زل زدن به آئینه‌ها باید بالای سرت را نگاه کنی، آموزگار این‌بار چه تدبیر کرده‌است؟ موضع تو چیست، نسبت تو با این اتفاق چیست؟
سه دیدار از نادر ابراهیمی خیلیییی وقت بود که دوست داشتم بخوانم، اما روزی نمی‌شد. الان که می‌خوانمش حس عجیبی دارم، متفاوت از تمام قلم‌هایی که درک کردم، کلمات در سقف آرمان‌ها آرمیده‌اند و از آن کتاب‌هاییست که غیرت در رگانت قل‌قل می‌کند و دوسویه خوف و رجا را ترسیم. با خواندنش به یاد این کلام عین صاد می‌افتم که می‌گوید: مشکل از آنجا شروع شد که قبل از درک مفاهیم به کلمات رسیدیم، اگر درک می‌کردیم دیگر نزاعی بر سر کلمات وجود نداشت(نقل به مضمون) و باور‌ها همانن،د اما کلمات و ادبیات عین صاد و نادر ابراهیمی باهم فرق دارند، خیلی... هر چند صفحه‌ی کتاب از قوانین غیر قابل انکار زندگی می‌گوید که هر کدام از آنها آذوقه چند روز ذهنت می‌توانند باشد.