eitaa logo
-قُلک-
184 دنبال‌کننده
604 عکس
57 ویدیو
5 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
-قُلک-
امشب دوستم از کربلا بهم زنگ زد و تا آخر تجمع فقط به کربلا و اینکه چی شد نرفتم فکر کردم و هیچ عکسی نگ
امشب از اول شروع کردم به صحبت کردن تاااا آخر. داشتم برای خانم کاف می‌گفتم که چند بار تا نزدیک دیدار با آقا رفتم و برگشتم. گفتم: من یک شانس خاصی برای نرفتن دارم. بهم گفتن: عه! مگه به شانسم اعتقاد داری؟ و من رفتم تو فکر...این الفاظی که رو زبون ماست، عین تفکر ماست...پیامبر درونی من، عقل من، میگه غر زدن خودش گناهه، آره من سر یسری گفت و گو‌های سطحی با دیگران و که سر شانس و اینا می‌خندیم به چنین چیزی اعتقاد پیدا کردم. هر چیزی که به زبون میاریم مستقیما وارد تفکرمون می‌شه مثل همین غر‌های بی‌منطق. آخرشم مثل اکثر اوقات توفیق نماز استغاثه نداشتم. -شب صد و پنجاه و سوم
خدایا هزار مرتبه به ازای تمام پازل قشنگی که تو زندگی من چیدی شکرت، الحمد لله رب العالمین کما هو اهله
-قُلک-
امشب از اول شروع کردم به صحبت کردن تاااا آخر. داشتم برای خانم کاف می‌گفتم که چند بار تا نزدیک دیدار
امشب هم با دوست عزیزم تا آخر صحبت کردم، کتاب پخش کردم و بهش گفتم: من آدم با اراده‌ی نیستم. گفت: چرا درمورد خودت اینطوری فکر می‌کنی؟ الان دارم فکر می‌کنم آیا من واقعا با اراده هستم یا نه؟... -شب صد و پنجاه و چهارم
از همان اولین باری که پایم به کرمان رسید عاشقش شدم. چه آنموقع که حاج قاسمی بود چه نبود. آن شهر بوی صفا می‌داد، عاشق لهجه‌ی کرمانی‌ها بودم. هربار نشانی می‌پرسیدیم، چادر را روی صورتم می‌کشیدم و ریز ریز می‌خندیدم و دلم قنج می‌رفت برای این لهجه. کتاب کریمانه را سال ۱۴۰۲ در اردوی جهادی هدیه گرفته بودم و تا الان که سایه‌ی بلند آقا بر سرمان نیست، نخوانده بودم. کتاب برایم روضه بود؛ خط به خط... دیدم آقا هم بعد تهران و قم دوست داشته کرمان زندگی کند. من هم همینطور آقا...کرمان تنها نقصش این بود که امام رضا نداشت. برای من اینهمه اخلاص و ارادت به آقا عجیب بود. ندیده بودم... کتاب مکتوب خاطرات خانواده‌های شهیدیست که آقا در کرمان به خانه‌شان رفتند. من نمی‌دانستم کسی هم در کرمان در سال ۸۴ در ازدحام دیدار با آقا شهید شده. آقا در دیدار با خانواده‌های شهدا قرآن هدیه می‌دادند، یکبار که می‌خواستند نام شهید سیدعلی هاشمی را روی قرآن بنویسند، اشتباهی نام خود را می‌نویسند و خط می‌زنند. آنجا دلم شکست، چه کسی از ما فرزندان شهید تفقد می‌کند؟ حالا باید قبل آن نام مبارک بنویسیم شهید... در جریان همین دیدارها آقا به خانواده‌ی شهیدی می‌گویند: همین حاج قاسم از آنهاییست که شفاعت می‌کند! یکبار هم آقا به ظرف شیرینی دعا می‌خوانند و حاج قاسم به فرزند شهید می‌گوید: چند جانباز اعصاب و روان در بیمارستان هستند، شیرینی‌هارا ببرید برای آنها و جانبازها بعد هفته‌ای از بیمارستان مرخص می‌شوند. خواندن ولایت مداری زلال کرمانی‌های کریم بسیار درس آموز و جالب بود. باقی عکس‌ها هم تکه‌هایی از مطالب کتاب است.