اول به زهرا زنگ زدم و گفتم: امروز بازار رفتی؟
+آره
-میای الانم بریم؟
+آره
اینو گفتم و گوشی رو گذاشتم اما یهو یادم افتاد چقدر اوضاع حجاب توی بازار بده و حالم بد شد، دیدنش رو هم دوست ندارم.
اما یهو یادم اومد اونجا تجمع هم هست، پس دلم آروم گرفت.
رسیدم به بازار و آخیششش، بعد از چند روز تو جمع پاک مومنین قرار گرفتم و چند تا نفس پُر و پیمون کشیدم.
برای من تک تک این آدمها عزیز، شریف، کریم و مقتدر هستن. هرکدوم از این آدمها کم سن یا سن و سال دار بنظرم من روح وسیع دارن و در تک تکشون وطن دوستی رو میبینم و برام عمیقا عزیز هستن. برام شیعهی امیرالمومنین هستن و میتونم با تماشای عظمت و رشادتی که دارن گریه کنم.
وسط بلوار یکی از فامیلهامونو دیدم که هرشب پای همون چراغ قرمز میایسته و همه دیگه میدونن جای ایشون اونجاست😁🇮🇷 بهم گفت تو اولین نفری هستی که از خانوادهت اینجا میبینم.🤷🏻♀
بعد هم ازش خداحافظی کردم.
بعد از گشتن بازار و دیدن قیمتهای نجومی به آغوش تجمع برگشتم. یک سمت سن برنامه علامت عمودِ یک، و طرف دیگر علامت عمودِ آخر بود و همهی "اربعینِ نرفتهها" اینجا بود. پرچم بدون میله رو روی شونهم محکم کردم و به زهرا گفتم تا ۸۰ درصد مطمئنم قدرت روحی تک تک این آدمها از باقی افراد بیشتره. استقامت این آدمها از دینشونه چون به خدا گفتن چشم، نه به دل خودشون.
چون این آدمها در راه عقیده میجنگن و در راه عقیده جنگیدن هم دشمنی مثل شیطان داره. مثلا اون آدمی که برای دل خودش درس میخونه دیگه جز تنبلی خودش لازم نیست حریف چیز دیگهای بشه اما آدم معتقد علاوه بر جنگیدن با نفسش، با شیطون هم میجنگه. (ناتوانی من در بیان مفاهیم رو ببخشید) من هم چون احساس کردم روحم چند روزه ورزش نکرده اومدم تجمع. فریاد زدن عقیده ورزش روحه، چادر پوشیدن ورزش روحه، پرچم گردوندن ورزش روحه...جهاد تبیین ورزش روحه.
یک چایخونهی باصفا هم چای میداد.
با اینکه وضو داشتم اما دیروقت بود و برای بار هزارم به نماز استغاثه نرسیدم و برگشتیم خونه.💕
سیاهی لشکر آدمهای حق طلب
وارد اتوبوس شدیم، همین طور که من کارت رو روی دستگاه قرار میدادم نگاهم به قسمت خانمها افتاد. دوتا پسر هفده هجده ساله نشسته بودن جای خانمها و چند خانم بیتفاوت. جلوی اون دوتا پسر یک حاج خانم نشسته بود و چند ثانیه زل زدم تو چشماش و نگاه کردم به پسرها تا بفهمم نظرش درمورد این آقایون چیه؟ حاج خانم لبخندی همراه با درماندگی و خجالت تحویلم داد. دستمو به میلهی روبرو گرفته بودم و اتوبوس رو ورانداز میکردم که دیدم یکی دیگه همسن همون پسرها کنار دستم ایستاده و با دستم مانع رفتنشم. نگاهش کردم، گفتم میخوای بری جای دوستات؟
-آره.
+بفرما قسمت آقایون بشین، دوستاتم ببر!
-اونا نمیان
+من میارمشون!
پسر که از اول هم شک داشت قسمت خانمها بشینه نشست سر جاش.
رفتم جای اون دوتا پسر دیگه، گفتم: لطفا برید قسمت آقایون بشینید.
پسره سر تاپامو در حالی که یک پرچم بزرگ رو دستم بود انداز ورانداز کرد و گفت: اینهمه جا، یجا دیگه بشینید.
گفتم: مسئلهی من جا نیست، مسئلهی من نشستن شما قسمت خانوماست!
یک نگاه به خانمهای چادری و غیر چادری دور و برش کرد و گفت: فقط شما مشکل داری، بقیه راحتن.
و بله عزیزان! واقعا همه به خودشون ذرهای زحمت نمیدادن. چه اونهمه سیبزمینی قسمت آقایون؛ چه این خانمها...
خانمی که باما از تجمع اومده بود تو اتوبوس و سرشو تا منتها الیه انداخته بود پایین تا قاطی بحث ما نشه رو با خطابم نگه داشتم: خانوم! شما با بودن این آقایون ایجا مشکل ندارین؟ آروم گفت: چرا مشکل دارم و رفت. حاج خانوم خندان هم بالاخره زبون باز کرد و به پسرا یچیزی گفت و اونا مثل بچهی آدم رفتن سمت آقایون.
موقع رفتن دیدم عکس پسزمینهی گوشیش پرچم شیر و خورشیده، تو دلم گفتم ای سطلیِ سطحی...
و هرچند حق طلب قدم بسیار بزرگی برداشته اما کار سیاهی لشکرِ حق طلب خیلی مهمتر و تعیین کنندهتر از حق طلبه!
عشق است حوالهی حسین ابن علی
خون است رسالهی حسین ابن علی
سِر ازل و ابد چنان گویی سرخ
در دست سه سالهی حسین ابن علی
-میلاد عرفانپور
دنبال خانواده/دوست/آشنایی هستم که نخوام هی هُلش بدم و واسش قصهی حسین کرد شبستری بچینم یا به لطایف الحیلی راضیش کنم تا بریم وظیفهمونو انجام بدیم!