eitaa logo
-قُلک-
187 دنبال‌کننده
604 عکس
57 ویدیو
5 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه‌ی تیره‌ی شبی سنگینم تلخم، کدرم، شکسته‌ام مسمومم ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم من اینم و غرق خستگی آمده‌ام ویرانم و از شکستگی آمده‌ام از شهر یگانگی؟ فراموشش کن! از شهر هزار دستگی آمده‌ام آنجا با هر که زیستم کشت مرا هر هم خونی به خون آغشت مرا صدها دستی که دوست میخواندم شان صدها خنجر شکست در پشت مرا
کتاب راه سوم درمورد تجمل🤌🏻
هرچه بود از دل به غیر از نقش ابروی تو رفت عاقبت زین مسجد ویران، همین محراب ماند
-قُلک-
هرچه بود از دل به غیر از نقش ابروی تو رفت عاقبت زین مسجد ویران، همین محراب ماند
یکی از عکس‌هایی که خیلی دوستش دارم، مصلی فردوس، ۱۹ دی ۱۴۰۴
هدایت شده از - حسنیـه‍ـ 🇮🇷 -
- هرکس هم فراموش کنه و بخواد از این غم گذر کنه، ما بچه‌هایی که جزء اولین کلماتمون که به زبون آوردیم "آقا" بود، فراموشتون نمیکنیم و از انتقام شما نمیگذریم :)💔
همه از اسب میفتن، آدم از اصل نیفته.
هدایت شده از مجهولات
ممبر بادآورده رو باد می‌بره.
-قُلک-
ممبر بادآورده رو باد می‌بره.
من ممبر بادآورده نداشتم اما همونایی هم که با تلاش اومده بودن، دارن می‌رن🤣
صبح آفتاب بدون در زدن روی فرش‌هامون راه می‌ره. اونجاست که دیگه خوابیدن جایز نیست. وقتی بیدار شدم تند تند خونه رو برای اومدن مهمون تمیز کردم، یک خانومی که اینجا غریب بود و مامان دعوتش کرده بود. مامانم حلوای هویج گهواره می‌کرد، منم ظرف و تزئین با پسته‌ی کوهی. پسته‌ی کوهی خیلی برای تزئین شیرینی خوبه چون پوست کندنش سخته و تو خونه خورده نمی‌شه، رنگش خیلی سبزه و می‌تونی یذره یذره برای تزئیناتت پودر کنی و استفاده کنی انگار که همیشه تو خونه پسته‌ی تازه داری🌱 بعدش حاضر و آماده منتظر نشستیم. قرار بود ده و نیم بیاد اما یازده و ربع سلانه سلانه اومد خونه‌مون. شمارو نمی‌دونم اما بدقولی‌ها و انتظارات منو بهم می‌ریزه. منم اون موقع نمی‌تونستم بمونم. وقتی اومد چادر پوشیده و حاضر بودم که برم اداره. خداحافظی کردم و اومدم بیرون، حتی وقت نکردم صبحانه بخورم، گفتم مهمون میاد و باهم حلوای هویج می‌خوریم، چه می‌دونستم:) رسیدم اداره، چند تا درخواست‌ داشتم و وسطش نماز شد، نمازمو خوندم و بازم کارامو کردم. آشنا دیدم و سلامعلیک کردم و برگشتم پیش مهمون‌ها. عصری قرار بود توی مسجد کلاس رفع اشکال دبستان باشه و من هم برم تا مربی‌ش تنها نباشه، برق‌ها رفته بود و هوا گرمِ گرم. بعد از اینکه یکم با خانواده حرف زدیم و تخمه خوردیم، سریع حاضر شدم و رفتم مسجد. با اون خانوم تو مسجد سوت و کور نشستیم و به عنوان جلسه‌ی اول هیچکس نیومد. منم دفتر دستک برده بودم که اگر وقت کردم کارامو انجام بدم. اما این خانم هم یک خانم غریب بود و دل پر دردی داشت. منهای تماااام مشکلاتی که تو ذهن من بود، در این برهه این خانوم سیه روزگار بنظر می‌رسید، از گرفتاری‌هاش گفت، از غریبیش، از بی‌وفایی فامیلش، گریه کرد. غم دنیا نشست رو دلم. من دنبال یکم مرهم بودم که نسبت به سال تحصیلی کمتر استرس بکشم اما این خانومه با اذعان اینکه: نه بابا چیزی نیست می‌خواست خیالمو راحت کنه ولی بقیه‌ی سختی‌های زندگیش منو ناامیدتر کرد. من هم کم و بیش این سختی‌هارو دیده بودم ولی مثل اون خانوم موهام سفید نشده بود یا بدنم نترکیده بود. واقعا غصه خوردم. دیدم برای آرامش اعصابم باید تدابیر دیگری بیندیشم. فهمیدم آدم سختی ببینه اما اندیشه‌ی بازسازی و خدا بزرگه از تو سرش نره بیرون، آدم از اصل نیفته:) بعد از اونجا اومدم خونه، ناراحتی‌هامو به مامانم گفتم و بعد حاضر شدم برای شب شعر. جهت تمدد اعصاب کلگاوزبان هم دم کردم و بردم. وقتی از پشت پنجره به داخل نگاه کردم خانومی ندیدم، صبر کردم تا دوستم برسه و اون بیت شعر انتخاب کردم برای خوندن. وقتی رسیدیم دیدم نمیشه تنها تنها دمنوش بخورم، برای همه دمنوش ریختم و خوردیم. تازه خوبه آرامبخش بود چون در ادامه خواهیم دید...😂 چند تا رباعی از کتاب محبوبم[درباره‌ی تو] خوندم و خانم کاف عزیزم رسید. داشتیم حرف می‌زدیم که مثل همیشه افرادی با خارش بالا شروع کردن به اینکه این نظام اونجوره و ما نباید به فلسطین و سوریه چیزی بدیم و اینها... خانم کاف یک جمله‌ای قبلا تو سخنرانی‌شون گفتن: در جنگ شناختی همه ما سربازیم دهان اسلحه کلمات فشنگ است. و دقیقا همینطور زندگی می‌کنن، مفاهیم و کلمات براشون صریح، واضح، قابل دفاع و عین الیقینه و ذره‌ای در دفاع از این یقین شک و تردید ندارن:) ایشون خاطاب به اون دوتا آقا صحبت کردن و تمام مدت مثل یک بچه‌ نگاه می‌کردم و یاد می‌گرفتم و دعا می‌کردم، آقاهه می‌گفت: خانم کاف! مردم سوریه از دخالت ما تو کشورشون راضی نیستن. +خیلی‌ها هم راضی هستن. من درصد ندارم، شما درصد دارید؟ یکی می‌گفت: انقدر مرگ بر آمریکا گفتیم و دشمن تراشی کردیم... +۲۸ مرداد کی گفت مرگ بر آمریکا که آمریکا تو امور کشور ما دخالت و چپاول می‌کرد؟ یکی شعر اعتراضی می‌خوند و می‌گفت همش تو فلسطین و لبنان و سوریه دخالت می‌کنیم. +پشت این شعر خیلی داستانه اما شاعر این ابیات هیچوقت از خودش نپرسیده آمریکا تو اوکراین و غرب آسیا چی‌کار می‌کنه؟ از همه جالب تر اینکه به هیچ وجه شخصیت اون آدم‌هارو تخریب نمی‌کرد. فقط با ادعاشون کار داشت و این عالی بود، بحث می‌کرد بخاطر حقیقت نه برنده شدن و نیتش دلسوزی بود...آه خدای من چه قله‌ای... مثلا با یکی از آقایون که معلم بود بیشتر حرف می‌زد، می‌گفت شما معلمی، چشم بچه‌ها به شماست، نباید انقدر ناامید باشی:) خلاصه منم سعی می‌کردم تک کلمه‌ای جوابشونو بدم و در بحث یاری کنم:) خانم کاف قراره از این شهر بره و من خیلی تنها می‌شم اگر بره. من واقعا به خانم کاف وابسته و دلبسته‌ام... بعد هم مثل همیشه باهم رفتیم تجمع و اونجا هم حرف زدیم:) پایان🌸