گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام
مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام
شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
دنیای عجیبیه، تا پارسال موقع امتحانات ناراحت بودم که چرا لپتاپ ندارم توش درس بخونم، الان دارم ولی بابت امنیتش و سختی جابهجاییش نمیبرمش دانشگاه و ازش استفاده نمیکنم، از طرفی بیشتر جزوههامو چاپ کردم چون دیگه از پیکسلها خسته شدم🫠🫠
بنظرم آدمهایی که نقاشی میکشن، از هر نوعی خیلی جسارت دارن، بدون اینکه طرح کلیِ کارشون خیلی درگیرشون کنه اون ایدهای که تو ذهنشون دارن میکشن، از یک گوشه با قدمهای کوچیک شروع میکنن و شمای کلی طرح رو حتی شده تایید نشده و کمرنگ آغاز میکنن، زیاد به جزئیات و آینده طرح فکر نمیکنن، اگر بد شده باشه پاکش میکنن یا رنگ جدید میزنن تا اصلاحش کنن
این متن رو دوبار بخون چون درمورد نقاش و نقاشی صحبت نمیکنم...
داداش بزرگ داشتن خیلی سخته، فکر کن همه دخترارو نمیتونی با یه چش نگاه کنی، اگه تا الان با چشم راست میدیدی، از این به بعد باید با چشم چپ ببینی
تازه بعضا چند ثانیه محو زیباییِ دختره میشی عوضِ داداشت😭
امروز داشتم با یک خانوم معلم حرف میزدم، گفت به همسرم که بازنشسته شده گفتم هر امتیازی هم که بهت دادن نرو تدریس، مدرسه جای معلمهای جوون و پر انرژیه، یعنی کیف کردم، دعاش کردم از این توصیه
بعد آ.پ بزرگواررر ۲ ساله پاشو کرده تو یک کفش که الا و بلا سقف سنی ورودی دانشگاه فرهنگیان رو بکنه ۲۷ سال
یک مشت مسن بخوان نسل آینده کشور رو تربیت کنن!😐
برای اینکه بدونم یهود چیست و چیکاره هست دارم پادکست قوم نافرمان از رادیو مناهج رو گوش میدم، خیلی اطلاعاتش خوبه، پرمغزه و ترسناک
ولی یک چیزی که خیلی جالب تره عشقیه که تو قلبم به پیامبرها حس میکنم، حضرات سلیمان، تالوت، داوود، از ته قلبم دوستشون دارم، با اینکه نه چیزی ازشون میدونم نه دیدمشون، انگار روحم باهاشون آشناست...