به عنوان کسی که بلده شعر بخونه، بلده قصه بخونه، بلده خستگی بقیه رو به سلامی بتکونه
خودم هیچجوره حالم خوش نمیشه
وقتی آدم تفکر پسماند صفری داشته باشه یا حداقل از اسراف جلوگیری کنه زندگی در جامعه خیلی براش سخت میشه.
الان من خونه هرکی میرم دلم میخواد پوست میوههاشو خشک کنم، لیوان یبار مصرف اصلا استفاده نکنم، آب شستن میوه رو بریزم پای درخت و یهو تا کمر خم شم توی سطل زباله و زبالههارو تفکیک کنم. بیماری عجیبیه خلاصه🦦
تو دلت بهم میگی طرف زندگیو سخت گرفته. نه؟ سخت گرفته که میخواد نمازشو اول وقت بخونه یا حواسش باشه یک تار مو هم ازش دیده نشه یا اشکال نداره دو نفر که به هم محرم نیستن دست همو بگیرن، زندگیو سخت نکنید بابا!
ولی دوست دارم بدونم پایههای زندگی یک نفر اگر سخت نگیره بر چه اساسیه؟ این آدم برای رفتارش قاعده و قانون داره؟ پیشبینی پذیره؟ قابل اعتماده؟ نه نه نه!
استادمون میگفت ما در زندگی باید جدی تلاش کنیم، جدی استراحت کنیم، جدی ورزش کنیم.
منِ شیخ چنان که مینمایم هم نیستم، فقط آرمانی دیدن وظیفهمونه