دیشب حقیقتش حوصله دسته عزا رفتن نداشتم، اما برای اینکه دوستم ناراحت نشه رفتم
و شرمنده شدم که چرا حوصله نداشتم.
دسته با چند بلندگو و جمعیت کمی شروع شد و هرچی جلوتر میرفتیم جمعیت بیشتر میشد.
ما محزون قدم میزدیم و سینه میزدیم، بقیه هم زنجیر میزدن...
تصمیم گرفتم تا وقتی فردوس هستم دسته رو از دست ندم، وقتی همراه دسته توی شهر راه میافتیم انگار غم زنده تره، داغ تره، غم حماسی تره، غربت اهل بیت کمتره...تو شهرما خبری از دسته نیست:)
همونطور که توی خیابون رقصیدن تاثیر منفی شدیدی داره، توی خیابون عزاداری کردن تاثیر مثبت داره، هنوز هم از نشاط دیشب دسته بهره دارم.
بسم الله الرحمن الرحیم
پرندهای به نام ریما
سلام من ریماام، از وقتی سر از تخم در آوردم، توی درخت زیتون زندگی میکردم، من عاشق خونهم بودم، عاشق خانوادهم، عاشق مقلوبه و مزارع هندوانه و سواحل دریا و خلاصه کشور فسقلیِ خودم که از وقتی بابابزرگ هنوز بدنیا نیومده بود، درگیر جنگ بوده(از مخاطب میپرسیم: بچهها بنظرتون کجا زندگی میکرده؟)
یک روز که داشتم با خواهر و برادرم توی مزارع هندوانه بازی میکردم، یک صدای عجیب اومد، من پرنده متولد تو جنگ بودم و به این صداها عادت داشتم اما انفجار درست بغل گوش درخت زیتون قدیمیِ شهر، یعنی خونه ما خورده بود💔
من و خواهر برادرام بال و پرمونو گم کرده بودیم، به هر طرف پرواز میکردیم تا بالاخره تونستیم خودمونو به درخت کهن برسونیم.
وقتی رسیدیم درخت بزرگ زیتون یعنی خونه ما کاملا سوخته بود، من و خواهر و برادرم سرمونو گذاشتیم روی بال و هم و گریه کردیم، ما دیگه خونه نداشتیم.
من و خواهر برادرم میدونستیم درخت مارو کی آتیش زده، اسرائیل!
چند روز گذشت، من و خواهر و برادرم بخاطر از دست دادن خونهمون خیلی ناراحت بودیم. برای اینکه کمتر غصه بخوریم توی شهر بین انفجارها پرواز میکردیم.
یروزی از روزها که داشتم با ناراحتی نزدیک خونه آدما پرواز میکردم، فکر کردم کسی داره صدام میزنه:
ریما
ریما
ریما
گوشم تیز شد و سمت صدا رفتم، نشستم لب پنجره یک خونه که صدا از اونجا میومد....
وای خدای من، چی میدیدم؟ یک نوزاد دختر خیلی ناز و کوچول موچولو که پدربزرگش صداش میکرد:
ریما
ریما
ریما
نوزاد هم اسمش ریما بود، مثل من😍
نوزاد انقدر کوچولو بود که توی عمامه فلسطینی پدربزرگ جا شده بود، پدر بزرگ تند تند قربون صدقهش میرفت و صداش میکرد.
بعد از آتیش گرفتن خونهمون این اولین باری بود که لبخند به نوکم اومد:)
بعد از اون برای منی که دیگه خونه نداشتم، آب و دونم شده بود سر زدن به ریما کوچولو و پدربزرگش
هر روز میرفتم پیششون
ریما کم کم، کم کم چهار دست و پا کرد، دندوناش در اومد و شروع کرد به صحبت کردن، و راه رفتن
تو خونه راه میرفت و میگفت:
ریما
ریما
ریما
و من خوشحال میشدم
سالها گذشت، دیگه انگار ریما و پدربزرگش منو میشناختن که همش بهشون سر میزدم.
روزی از روزها بین انفجارهای مهیب، رفتم سمت ریما و پدربزرگ، ولی هرچی میگشتم پیداشون نمیکردم.
با نگرانی فراوان، بالاخره تونستم ریما رو پیدا کنم، اون گوشه دیوار خراب یک خونه، توی بغل بابا بزرگ خیلی آروم خوابیده بود، ولی بابابزرگ انگار حالش خوب نبود...
من فقط نگاهشون کردم.
تا وقتی آمبولانس اومد، پدربزرگ واقعا عادی نبود، اون محکم تر از همیشه ریما رو بغل گرفته بود و میبوسید...
و ریما همچنان از خواب بیدار نمیشد
دوست ریما بدو بدو سمت پدربزرگ اومد، از بابابزرگ پرسید ریما حالش خوبه؟
پدربزرگ ریما رو گذاشت روی تخت آمبولانس و گفت: عزیزم ریما رفته پیش خدا...🕊
بعد از شنیدن این خبر، حالم درست مثل وقتی که خونمونو از دست دادیم، بد شد، من میدونستم کی ریما رو شهید کرده، اسرائیل!
چند وقت بعد رفتن ریما، پدربزرگ هم رفت پیش خدا، رفت پیش ریما...
و من میدونستم کی پدربزرگ رو شهید کرده، اسرائیل!
دیگه نمیتونستم تحمل کنم
شهر بدون درخت زیتون و ریما و پدربزرگش برام غیر قابل تحمل شده بود
تصمیم گرفتم سفر کنم، برم به کشورای دیگه و به همه آدما و بچههای زمین بگم که برای آزادی من و کشورم دعا کنن
از دست اسرائیل!
پن: در تمام مدت روایت، پرنده اوریگامی دست راوی بود.
بعد روایت همه بچهها پرنده اوریگامی درست کردن.
تقدیم به ریم و پدربزرگش♥️
-قُلک-
بسم الله الرحمن الرحیم پرندهای به نام ریما سلام من ریماام، از وقتی سر از تخم در آوردم، توی درخت ز
این داستان رو در غالب پنجشنبههای تربیتی رفتیم توی یک مسجد محروم اجراش کردیم
دوست داشتید شما هم استفاده کنید:)
اساتید دانشگاه فرهنگیان از دانشجوی فرهنگیان انتظار دارند کلاس درسی جذاب داشته باشند و به سبک یادگیری فردی افراد توجه شود و با روحیات افراد سازگار باشد و در کل انقلابی در زمینه آموزش پدید آورند
حال آنکه خود مطلقا به چشیدن طعم شیرین یادگیری در دانشجو اهمیت نداده چه برسد به سبک یادگیری فردی دانشجو...