خیلی دوست داشتم وقتهایی مثل الان که وقتم آزاده با کسی صحبت کنم، اما موضوع خاصی برای صحبت مد نظر ندارم، حس میکنم از یجایی به بعد میشه غیبت و میره به حاشیه
-قُلک-
-طبیعت مادر است و ما از مادر خود دوریم- وقتهایی که به خانههای آپارتمانی میروم دلم میگیرد، آنجا خ
من برای ماجرای آب و اسرافهایش چون بوتیمارم:)
از من به دانشجو معلم:
دوستم میگفت من و دوستام هرسال ۲ دست اداری میخریدیم دپو میکردیم برای سالهای تدریس
من نکردم، ضرر کردم، شما بخرین
معنی و ریشه سوال کردن، از مسئلت و درخواست کردنه، یعنی نیازمندی چه به اطلاعات چه به پول، حالا داری درخواست میکنی
و دریافت پول یا اطلاعات، اصلِ نیازمندی رو تغییری نمیده
همونطور که ما فرت و فرت از کسی درخواست پول نمیکنیم و بعضا با صورت سرخ سر میکنیم و پول قرض گرفتن رو خلاف عزتمون میدونیم، پرسیدن سوال هم همین بلارو سر ما و عزتمون میاره، پس قبل از هر پرسیدن باید کامل جست و جو کنیم، حتی شده سعی کنیم اجتهاد کنیم یا از روی فلان چیز بفهمیم طبیعتا جواب سوال من الف میشه نه ب و به جواب برسیم، بعد از همه این مراحل اگر به جواب نرسیم، سوال بپرسیم:)
شنیدی میگن بیرونش بقیه رو کشته، درونش مارو؟
حکایت منه، یا شاید ما
هر دورنمای قشنگ، یک نمای نزدیک زشت داره، البته برای من این شکلیه، شاید برای شما نباشه
مثلا تو فکر میکنی من خوب مینویسم، اما وقتی میای نزدیک میبینی غلظت اون احساسات و اون ادراکات اونقدر زیاده که داره منو خفه میکنه، برای یک چیزی یا بینهایت خوشحالم، یا بینهایت متنفر که میتونم از سرریز کوه آتشفشان احساساتم رو تو متن بریزم، میای نزدیک میبینی دارم کرور کرو غصه میخورم، بسیار فشارِ اور ثینک تحمل میکنم، مغزم ورم میکنه، میترکه و دونههای سرخ انار از مغزم میریزه زمین، میبینی برای اون چیزی که نوشتم مدتها گریه کردم، فکر میکنی خوبه اما بده
به عبارتی دور و نزدیک، دو سر یک طیف هستن، از اون فاصله که ایستادی همه چی عالیه، تکون نخور، دور تر هم نرو
تو مبادا به فکر من باشی، فکر کردن به من غم انگیز است...
قبلا خیلی زود از فشار فکر کردن با غر زدن در میرفتم، میگفتم: کاش میشد دو روز بیهوش میشدم یا مغزمو میاوردم بیرون، یا فرافکنی میکردم و مغزمو سرگرم میکردم که فکر نکنه، اوف نشه، خسته نشه، تو مجازی میچرخیدم تا یادم بره
بعد تو کتاب ۳ دیدار دیدم حضرت امام خیلی فکر میکردن، همین فکر کردن زیاد باعث انقلاب چه در درون چه در بیرون شده
گفتم خب، پس عوض در رفتن و فکر نکردن، بیام به افکارم جهت بدم که شاید، شاااید، تونستم نتیجه بگیرم، چون ما ناگریزیم از فکر کردن😵💫🥴
Mohsen Chavoshi - Dele Man (128).mp3
زمان:
حجم:
9.5M
خیلی وقته هیچ لذتی از آهنگ گوش دادن نمیبرم
-قُلک-
:)
از آدمهای طنز خوشم میادهااااا اما از خیلی طنزها میترسم، از قیاسی، از میم مثل زهرا، از ابوطالب حسینی
میدونی چیه؟ فکر میکنم هرچقدر هم خوب باشن یک روز با یک شوخی حساب تو و جد و آبادتو میرسن، میترسم چون مرز ندارن، ترس ندارن، انگار شوخیشون دلداده به تمسخر، و تمسخر! زخمی که هیچ پیامبری بدون اون نبوتش رو به اتمام نرسونده
قبلا و حتی الان هم من و دوستام تو همین راه قدم میزدیم، برای خنده خودمون به هر چیزی میخندیدیم و شاید میخندیم هنوز...
به خیلیها خندیدیم و دور زمونه گشت و یکی از اون آدمها به نحوی خیلی بهم نزدیک شد، خیلی محترم بود و برام محترم تر شد و من بخاطر تمسخر متوجه نمیشدم خوبیِ این آدم رو، یک روز توی خواب و بیداری دوستام اون آدم رو بخاطر یک خطای عادی و محتمل مسخره کردن و هفت صبح قاه قاه بهش خندیدن، از صدای خندههاشون بیدار شدم و تا شب کامم تلخ بود، خدایا منو ببخش، خدایا مارو ببخش...
شاعر میگه:
چرا عاشقت را به خواری کشاندی
ذلیل غم تو عزیز کسی هست
وقتی فکر میکردم این آدم خواهر خودم باشه که چند تا جوون خام مسخرهش میکنن میسوختم...
همون موقعها سعی میکردم بیشتر شوخی کنم، اما شوخیهام در نطفه خفه شدن
هنوز نمیدونم مرز شوخی و تمسخر چیه
ولی دوستم میگفت: شوخی با خودت مرز نداره، اینو داشته باشین تا بعدا که حسابی روش فکر کنم:)