من دوستام هر شب جمعه:
بچهها فردا پاشیم بریم دعای ندبه، کجا بریم؟ دعای ندبه حرم، نه دوره، بیا همین مسجد کنار بریم، حله، گوشیمو برای ۵:۳۰ کوک میکنم
صبح جمعه:
یک طوری میشه که اون دعا بخوره تو سرمون
یک بار هم گفتیم تنها خوری نکنیم، بیا تو گروه دانشگاه بگیم که هرکی میخواد بیاد، نوشتیم خانوما ساعت ۶ دم در باشین بریم دعای ندبه
و به طرز معجزه آسایی تازه ساعت ۱۱ صبح بیدار شدیم🙂🙂
این محل رو به مناسبت هفته دفاع مقدس درست کردن، یک محل ساده و همیشگی توی راه آهن
اما خیلیها برای نماز این بخش رو انتخاب کرده بودن، از نمازخونهی شلوغ و نامطبوع خود راه آهن بهتر بود
عکس شهدا روی در و دیوار و صدای آهنگران پخش میشد، و صدای آهنگران...
با خودم فکرکردم وجود شهدا، مزارشون و یادشون تا ابد مصفای روانهاست
بعضی شهدا خیلی بیشتر توجهمو جلب کردن، شهید طهرانچی، شهید سلامی
درصورتی که برای شهید حاجی زاده حس خاصی نداشتم
خدا به هر نفر به اندازه خودش وقت داده مگه نه؟
ولی خیلی کمه، خیلی بیبرکته، خیلی ناکافیه
کارهای درسیم هست، روحیم هست، جسمیم هست، دانشگاهیم هست، مسئولیت اجتماعیم هست، مطالعه هست، اقتصادی هست
نمیرسم، خسته ام
امروز، هفت هفت
سالگرد سیدحسن نصرالله
سالگرد بابابزرگم
تولد سینا دانشآموزم
اولین روز کارورزی ۳
میباشد