eitaa logo
-قُلک-
181 دنبال‌کننده
589 عکس
56 ویدیو
4 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
خداروشکر خداروشکر خداروشکر خیلی خوب بود:)))))
مرحله عملیاتی کارگاه عکاسی:)
آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری بی‌سبب نیست که در کنج دلم جا داری:) استادی رو استاد در حقم تموم کردن، برای سلامتی و توفیقات روز افزونشون دعا بفرمایید✨
اینارو برام خریده میگه من دیدم برای کارگاه چقدر زحمت کشیدی و در دنیای عکاسی رو بروم باز کردی:) نمیرم براششش؟؟؟
-قُلک-
ما به ازای هر طرحی که می‌زنیم، هر متنی که می‌نویسیم، با هر خطی که می‌نویسیم، هر عکسی که می‌گیریم، هر پوستری رو که ویرایش می‌کنیم و در تمام زندگی‌مون ناچاریم درونیاتمون رو بروز بدیم، ناخود‌آگاه و همه آثار ما بعنوان یک انسان بازتاب شخصیت و طرحواره‌ها و فضیلت‌ها و رذیلت‌های ماست. چند وقت پیش تصمیم مهمی گرفتم که یکی از روحیات بدمو بالکل عوض کنم، از اون روز خط من و سبک نوشتن من هم کاملا عوض شد، نه آگاهانه، بعد اون تصمیم نمیتونستم مثل قبل بنویسم. داشتم جزوه می‌نوشتم، دوستم گفت چه قشنگ، چه خوب که می‌تونی فضای خالی داشته باشی تو دفتر و من میدونستم خاصیت شخصیت اون اینه که نتونه قسمتی رو خالی نگه داره. حتی چند نفر از دوستام با یک گوشی عکاسی کرده بودن، من کاملا می‌فهمیدم کی این عکسو گرفته(البته عکاس حرفه‌ای بود و سبک داشت برای خودش) خلاصه که آره...
ارزش آدم‌ها به اندازه حرف‌هایی هست که برای نگفتن دارند...
امشب اومدم پیوند ناشناس بزارم حرف بزنیم دیدم از بعد از کانال قبلی منقضی شده🦦 از طرفی روند ایجادش طولانیه پس فعلا آشنایی یوخ
پس تصمیم گرفتم اینو نشونتون بدم
سال گذشته، همین موقع‌ها، پیش از آنکه کارورزی بروم، به دفتر آموزش رفتم و عرضه داشتم که یا آقای الف یا ب استاد کارورزی من باشند و تمام، حجت را تمام کردم، اما موقع انتخاب استاد نام آن دونفر نبود که هیچ، از دار دنیا استاد خانم پ استادمان بود. توپم پر تر از قبل، رفتم سمت آموزش، مگر من نگفتمممممم...؟؟؟ آموزش گفت خانم پ خانم خوبیست به تضمین من سر کلاس بروید. به هر ضرب و زوری شد، رفتم، خیر! آبی از خانم پ برایم گرم نشد، بسَم نبود... از یکی از اساتید در اداره آپ در انداز ور انداز چند دقیقه‌ای خوشم آمد. بعد از کلاس کارورزی خودم سر کلاسش رفتم، خدای من، او ورای تصوراتم بود اما تنبلی من مانع ادامه جلسات شد. ترم جدید، اما با عزمی جزم تر کلاسِ استاد اداره آپ را رفتم. استاد روز دختر با یک بغل بستنی در آستانه در حاضر شد، این را فقط می‌گویم دهانتان آب بیفتد وگرنه محتوای کلاس آنقدر جذاب بود که نیازی به بستنی نباشد، این ذوق استاد را می‌رساند. همین هفته که عمیقا هفته پر و شلوغی (نمیدانم چرا هر قدر می‌گذرد معنی هفته شلوغ، شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود، لذا شلوغ هفته بعدم بسیار شلوغتر از این هفته است) بود و صبح سه شنبه فقط قهوه را علی‌رغم ضرر زیاد به رگ زدم تا فقط بتوانم از مدرسه برگردم، به خوابگاه رسیدم و فقط و فقط خوابیدم تا پیدایش ستاره‌ها وقتی بیدار شدم دوستم جیم زنگ زد که هستی آیا؟ عرضه داشتم بله وارد اتاق شد و دستش این جعبه خودکار حکاکی شده با نام خودم و تخته شاسی چرمِ صورتی بود:)))) استاد برای همه دانشجویانش هدیه روز معلم تهیه دیده بودند، حتی برای من که در هیچ فرم اداری‌ای نامم جزء دانشجویانشان نبود. درس ادیب برایم همیشه قاصد ذوق و امید به زندگی بود، تا شب به سان کودک دوساله بالا و پایین پریدم و ذوق ترکاندم، بسیار فکر کردم، بسیار شُکر... و بسیار کلمات در سرم غلیان کردند.