eitaa logo
-قُلک-
181 دنبال‌کننده
589 عکس
56 ویدیو
4 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
ارزش آدم‌ها به اندازه حرف‌هایی هست که برای نگفتن دارند...
امشب اومدم پیوند ناشناس بزارم حرف بزنیم دیدم از بعد از کانال قبلی منقضی شده🦦 از طرفی روند ایجادش طولانیه پس فعلا آشنایی یوخ
پس تصمیم گرفتم اینو نشونتون بدم
سال گذشته، همین موقع‌ها، پیش از آنکه کارورزی بروم، به دفتر آموزش رفتم و عرضه داشتم که یا آقای الف یا ب استاد کارورزی من باشند و تمام، حجت را تمام کردم، اما موقع انتخاب استاد نام آن دونفر نبود که هیچ، از دار دنیا استاد خانم پ استادمان بود. توپم پر تر از قبل، رفتم سمت آموزش، مگر من نگفتمممممم...؟؟؟ آموزش گفت خانم پ خانم خوبیست به تضمین من سر کلاس بروید. به هر ضرب و زوری شد، رفتم، خیر! آبی از خانم پ برایم گرم نشد، بسَم نبود... از یکی از اساتید در اداره آپ در انداز ور انداز چند دقیقه‌ای خوشم آمد. بعد از کلاس کارورزی خودم سر کلاسش رفتم، خدای من، او ورای تصوراتم بود اما تنبلی من مانع ادامه جلسات شد. ترم جدید، اما با عزمی جزم تر کلاسِ استاد اداره آپ را رفتم. استاد روز دختر با یک بغل بستنی در آستانه در حاضر شد، این را فقط می‌گویم دهانتان آب بیفتد وگرنه محتوای کلاس آنقدر جذاب بود که نیازی به بستنی نباشد، این ذوق استاد را می‌رساند. همین هفته که عمیقا هفته پر و شلوغی (نمیدانم چرا هر قدر می‌گذرد معنی هفته شلوغ، شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود، لذا شلوغ هفته بعدم بسیار شلوغتر از این هفته است) بود و صبح سه شنبه فقط قهوه را علی‌رغم ضرر زیاد به رگ زدم تا فقط بتوانم از مدرسه برگردم، به خوابگاه رسیدم و فقط و فقط خوابیدم تا پیدایش ستاره‌ها وقتی بیدار شدم دوستم جیم زنگ زد که هستی آیا؟ عرضه داشتم بله وارد اتاق شد و دستش این جعبه خودکار حکاکی شده با نام خودم و تخته شاسی چرمِ صورتی بود:)))) استاد برای همه دانشجویانش هدیه روز معلم تهیه دیده بودند، حتی برای من که در هیچ فرم اداری‌ای نامم جزء دانشجویانشان نبود. درس ادیب برایم همیشه قاصد ذوق و امید به زندگی بود، تا شب به سان کودک دوساله بالا و پایین پریدم و ذوق ترکاندم، بسیار فکر کردم، بسیار شُکر... و بسیار کلمات در سرم غلیان کردند.
درمان بیندازی نگاهش هم نخواهم کرد. اما به‌جایش درد بفروشی، خریدارم...
سه سال پیش، اوائل قضایای ز.ز‌.آ تازه میخواستم با اجتماع روبرو بشوم، اولین سال دانشجویی ام بود، ذوق داشتم. اما مهرِ زمانه، من را با سوالاتی از جانب هم‌اتاقی‌هایم روبرو کرد. سوالات یکی دوتا نبودند؛ خوک حرام نیست، سگ پاک است، چرا ما نمی‌توانیم چهار شوهر اخذ کنیم؟ و...(درواقع حکم بودند، سوال نبودند) هجمه‌ای که‌ در عمرم ندیده بودم، ما هم سپر انداخته بودیم چون جنگ بود. یک روز به غیرتم بر خورد، های سیب زمینی خانوم! حرف حسابت چیه؟ داری اصلا؟ یا میخوای نجنگیده ببازی؟ خلاصه آن سوال آخر که چرا نمی‌توانیم چهارشوهر داشته باشیم حسابی کفری‌ام کرده بود، فردا صبح به کتابخانه رفتم، نظام حقوق زن در اسلام را زیر بغل زدم و استوار خواندمش، بگذارید راستش را بگویم، نوشیدمش، هیچکس نگفته بود زن بودن سرافکندگی ندارد، نیازی نیست وقتی در جامعه‌ی زمخت ناراحت شدی صدایت را مردانه کنی و بگویی اصلا هم درد نداشت، نیازی نیست خم به ابرویت نیاوری، سعی نکنی به سختی بگویی: خودم میتونم، درحالی که کمک گرفتن حال خودت و دیگران را بهتر می‌کند. شهید مطهری یادم داد زن باشم، مانند حضرت زینب متکبره، مانند حضرت زهرا فعال اجتماعی، مانند حضرت معصومه منظومه احساسات، مانندحضرت ام البنین؛ اولین مربی شمشیر زنیِ فرزندم... و به احساساتِ انسانیِ کاملم ببالم و افتخار کنم:) اولین قطراتِ آغوزِ فطرت آن موقع در دهانم چکید، نمک گیر شده بودم. سخنرانی‌های دکتر غلامی را هم کم و بیش و هرچه دلم می‌کشید گوش می‌دادم، به کرات هم شنیده بودم که کتاب‌های استاد مطهری را دریابید، ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دستم را در دست طلیعه حکمت گذاشتند. هیچ‌وقت ذوق اولین جلسه را فراموش نمی‌کنم، من کلماتِ استاد را به چشمم می‌کشیدم، تشنه می‌داند چیست آب زلال... آنقدر گوشش دادم که حفظ شدم تا یک سال مکتوبات شهید مطهری و بیاناتِ استاد غلامی از دریچه چشم و گوشم وارد می‌شدند و مستقیم وارد قلبم می‌شدند، شهد و عسل! بعد ازآن یکسال مطالب سنگین شد، مغزم مطالب را گلیکوژن کرد، هر بار گرسنه‌ام می‌شود و ظرفیت درکش را دارم، بخشی از آن را آزاد می‌کند، لذتش را می‌برم:) همه ما این جمله از شهید مطهری را شنیده‌ایم که: من ستايشگر معلمی هستم كه انديشيدن را به من آموخت نه انديشه‌ها را...! تا مدت‌هافکر می‌کردم، واااا، اینهمه شهید مطهری خواندی توانستی اندیشیدن یاد بگیری؟ جوابم چنگی به دل نمی‌زد. در یک بازنگری دیگر متوجه شدم، خواندن آنهمه ایسم ایسم آنقدر هم بی‌فایده نبود، بعضا می‌بینم سره از ناسره جلوی چشم خودم از هم جدا می‌شوند و گویا کدبانوی ذهنم شدم، دیگر همه افکار کف خانه ذهنم نیست و همه چیز خیلی زودنظم می‌گیرد. ارزش‌هایم کوک شده‌اند، شوخی‌ها برایم شوخی اند و جدی‌ها جدی، برعکس قدیم‌ها که جای ارزش و ضد ارزش در ذهنم عوض شده بود. انگار از غار افلاطون بیرون آمده بودم، سرم را از برف بیرون آورده و دیدم قضیه را از چپه فهمیده‌ام، متوجه شدم تایتانیک خانومه یا آقاهه نبوده‌اند، بلکه نامِ کشتی تایتانیک بوده‌است! القصه! وقتی عرض‌ می‌کنم به شهید مطهری و استاد غلامی مــــدیــــونــــم از کنارش ساده نگذرید. اگر شما هم دوست دارید تفکر منطقی، استحکام فکر داشته باشید از طریق سایت شهید پالیزوانی برای پیش ثبت نام اقدام کنید؛ سوالی هم بود در خدمتم✨ @growthess
دانش‌آموزم تئاتر داشت و بهم بلیط داد که ببینم، تجربه جالبی بود✨
اگر قبول تو افتد، فدای چشمِ سیاهت...