eitaa logo
-قُلک-
186 دنبال‌کننده
292 عکس
33 ویدیو
1 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! 🌱 https://daigo.ir/secret/71288017699 🌱 اینستا: atye.esmaeilpour 🌱 تو یکی نه‌ای هزاری/کفرِمتحرک/شخصی‌است
مشاهده در ایتا
دانلود
سه سال پیش، اوائل قضایای ز.ز‌.آ تازه میخواستم با اجتماع روبرو بشوم، اولین سال دانشجویی ام بود، ذوق داشتم. اما مهرِ زمانه، من را با سوالاتی از جانب هم‌اتاقی‌هایم روبرو کرد. سوالات یکی دوتا نبودند؛ خوک حرام نیست، سگ پاک است، چرا ما نمی‌توانیم چهار شوهر اخذ کنیم؟ و...(درواقع حکم بودند، سوال نبودند) هجمه‌ای که‌ در عمرم ندیده بودم، ما هم سپر انداخته بودیم چون جنگ بود. یک روز به غیرتم بر خورد، های سیب زمینی خانوم! حرف حسابت چیه؟ داری اصلا؟ یا میخوای نجنگیده ببازی؟ خلاصه آن سوال آخر که چرا نمی‌توانیم چهارشوهر داشته باشیم حسابی کفری‌ام کرده بود، فردا صبح به کتابخانه رفتم، نظام حقوق زن در اسلام را زیر بغل زدم و استوار خواندمش، بگذارید راستش را بگویم، نوشیدمش، هیچکس نگفته بود زن بودن سرافکندگی ندارد، نیازی نیست وقتی در جامعه‌ی زمخت ناراحت شدی صدایت را مردانه کنی و بگویی اصلا هم درد نداشت، نیازی نیست خم به ابرویت نیاوری، سعی نکنی به سختی بگویی: خودم میتونم، درحالی که کمک گرفتن حال خودت و دیگران را بهتر می‌کند. شهید مطهری یادم داد زن باشم، مانند حضرت زینب متکبره، مانند حضرت زهرا فعال اجتماعی، مانند حضرت معصومه منظومه احساسات، مانندحضرت ام البنین؛ اولین مربی شمشیر زنیِ فرزندم... و به احساساتِ انسانیِ کاملم ببالم و افتخار کنم:) اولین قطراتِ آغوزِ فطرت آن موقع در دهانم چکید، نمک گیر شده بودم. سخنرانی‌های دکتر غلامی را هم کم و بیش و هرچه دلم می‌کشید گوش می‌دادم، به کرات هم شنیده بودم که کتاب‌های استاد مطهری را دریابید، ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دستم را در دست طلیعه حکمت گذاشتند. هیچ‌وقت ذوق اولین جلسه را فراموش نمی‌کنم، من کلماتِ استاد را به چشمم می‌کشیدم، تشنه می‌داند چیست آب زلال... آنقدر گوشش دادم که حفظ شدم تا یک سال مکتوبات شهید مطهری و بیاناتِ استاد غلامی از دریچه چشم و گوشم وارد می‌شدند و مستقیم وارد قلبم می‌شدند، شهد و عسل! بعد ازآن یکسال مطالب سنگین شد، مغزم مطالب را گلیکوژن کرد، هر بار گرسنه‌ام می‌شود و ظرفیت درکش را دارم، بخشی از آن را آزاد می‌کند، لذتش را می‌برم:) همه ما این جمله از شهید مطهری را شنیده‌ایم که: من ستايشگر معلمی هستم كه انديشيدن را به من آموخت نه انديشه‌ها را...! تا مدت‌هافکر می‌کردم، واااا، اینهمه شهید مطهری خواندی توانستی اندیشیدن یاد بگیری؟ جوابم چنگی به دل نمی‌زد. در یک بازنگری دیگر متوجه شدم، خواندن آنهمه ایسم ایسم آنقدر هم بی‌فایده نبود، بعضا می‌بینم سره از ناسره جلوی چشم خودم از هم جدا می‌شوند و گویا کدبانوی ذهنم شدم، دیگر همه افکار کف خانه ذهنم نیست و همه چیز خیلی زودنظم می‌گیرد. ارزش‌هایم کوک شده‌اند، شوخی‌ها برایم شوخی اند و جدی‌ها جدی، برعکس قدیم‌ها که جای ارزش و ضد ارزش در ذهنم عوض شده بود. انگار از غار افلاطون بیرون آمده بودم، سرم را از برف بیرون آورده و دیدم قضیه را از چپه فهمیده‌ام، متوجه شدم تایتانیک خانومه یا آقاهه نبوده‌اند، بلکه نامِ کشتی تایتانیک بوده‌است! القصه! وقتی عرض‌ می‌کنم به شهید مطهری و استاد غلامی مــــدیــــونــــم از کنارش ساده نگذرید. اگر شما هم دوست دارید تفکر منطقی، استحکام فکر داشته باشید از طریق سایت شهید پالیزوانی برای پیش ثبت نام اقدام کنید؛ سوالی هم بود در خدمتم✨ @growthess
دانش‌آموزم تئاتر داشت و بهم بلیط داد که ببینم، تجربه جالبی بود✨
اگر قبول تو افتد، فدای چشمِ سیاهت...
پر‌یدخت را خواندم! در این عصر دلتنگی و دوری، جگرمان خال زد در غمِ پریدخت، در فراقِ سید محمود، از اولین داستان‌های غیر واقعی که دوستش داشتم. به قلم گیرای حامد عسکری فوتوی درخوری برای پیوست ندارم، لاجرم از اینجا ببینید.
-فاکولته-
بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم:)
دو سالِ پیش، بعد از مطالعه کتاب پانزده گفتار که می‌گفت: اسلام شعارِ عددی ندارد؛ مصمم از همه عدد‌ها عبور می‌کردم، محلی از اعراب نداشتند، اسلام شعارِ عددی نداشت، چه ۸ چه ۴۰ چه ۵ چه ۱۴... ناراحت هم می‌شدم که در قرعه‌کشی‌ها فقط این اعداد را می‌گویند، انگار بقیه اعداد را عددی حساب نمی‌کردند‌. گذشت و گذشت، شد یلدای اردیبهشت ۴۰۳، به خودم آمدم، دیدم هشتمین رئیس جمهور کشورمان در شب ولادت امامِ هشتم جام شهادت را نوشید... اسلام شعارِ عددی ندارد، قبول! اما امام رضا ضامن و صاحبِ تمامِ اعدادِ هشتِ موجود در زندگیِ زلف‌هایی‌ست که به پنجره فولادش گره خوردند، خودش در آن تصرف می‌کند و هشت‌های زندگی‌هایشان را می‌خرد و خیر می‌کند. گذر از تمام هشت‌ها زمزمه می‌کنم: من نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر؟!