همه چیز روبراه میشود؛ این را در سکوت، به هر سهمان میگویم. شاید زمان ببرد، اما در نهایت اتفاق میافتد.
#جنگجوی_عشق
کم کم درک میکنیم که پدر مادر بودن یعنی یک روز نگاه کنی و ببینی با انسان دیگری سوار ترنِ هوایی شدهای. توی یک کابین، کنار هم تسمهپیچ شده اید و دیگر هرگز نمی توانید از آن پیاده شوید..!
#جنگجوی_عشق
بدنش بازوهایم را پُر میکند
و به این فکر میکنم که
"اوه! پس بازوهای من برای همینه:)"..
#جنگجوی_عشق
کلمات، آجرهایی هستند که برای ساختن پُل از آن ها استفاده کرده ام. برای دانستنِ کسی نیاز دارم او را بشنوم و احساس کنم میشناسماش. نیاز دارم مرا بشنود. فرآیند دانستن و عاشقِ فردِ دیگری بودن برای من در خلال مکالمه رخ می دهد.
#جنگجوی_عشق
این داد و ستد بارها و بارها تکرار میشود؛ وقتی ما عمیقتر به قلب و ذهن و گذشته و رویا های همدیگر میرویم. در نهایت دوستی ایجاد میشود.
#جنگجوی_عشق
وقتی این داستان را برای او تعریف کردم، می دانستم چقدر مهم است، اما او نمی دانست. او فقط لبخندی زد و سری تکان داد و گذاشت که این موضوع بلغزد و از دست برود.
#جنگجوی_عشق
فراموشیاش حسی مثل بی توجهی دارد و بی توجهیاش حسی مثل رد کردن.
#جنگجوی_عشق