نباید برا اونیکه مراعاتتونو میکنه کلاس بزارید
چون به وقتش یجوری براتون کلاس میزاره که به گردشم نرسید.
هدایت شده از مَحبورات
دیدم آقا سید مجتبی دکمههای قبا را به سختی میبندد، بعد که رفتند به خواهرم گفتم: این لباس انگار بد دوخته شده. همسرِ آقا سید مجتبی گفت: پیراهنهای خودمان را متناسب با شخص راستدست میدوزند، اما این لباسِ آقا بود. پرسیدم: چرا لباس آقا را میپوشند؟! گفت: آقا آن قدر لباسها را استفاده میکند که سرآستینها میرود و گاهی پاره میشود و میخواهد رفو کند آقامجتبی میگوید: این را نپوشید در دیدارها وجهه خوبی ندارد، بدهید من بپوشم. با اصرار لباسهای کهنه آقا را از ایشان میگیرد تا آقا ناچار شوند لباس نو سفارش دهند و بعد خودش همان لباسها را میپوشد.
خاطره ای به نقل از آقای فرید حدادعادل، برادر همسر آیت اللّٰه امام سیدمجتبی خامنهای
من به توان²
دیدم آقا سید مجتبی دکمههای قبا را به سختی میبندد، بعد که رفتند به خواهرم گفتم: این لباس انگار بد
قلبم برای مهربونی حضرت آقا سید مجتبی بشدت تکه تکه شد💔😭✨
الهی فداتون بشیم همه باهم
با بودن آقا سید مجتبی حس میکنم خدا خیییلی دوسمون داره که با اون داغ عظیم،صالح دیگری رو برجای نشاند که نور چشم امام زمانه💐
بچه ها من نوع نوشتارم واقعا نوع حرف زدنمه
من بلد نیستم زبون بازی کنم یا خوشگل بنویسم، واقعا جوریکه حرف میزنم مینویسم
دوست دارم بلد باشم شیک و شکیل بنویسم،اما من نیومدم اینجا تا فیلم بازی کنم و بلاگر باشم.
امروز که رسید میرم خونه زنداییم
یار روزهای غمناک تنهاییم...تنها کسی که واقعا دارمش،تو هر حالتی و خیلی خیلی زندگی مشابهی داریم
آخرین باری که رفتم خونشون براش کوکی نیویورکی درست کرده بودم و خییییلی خوشش اومده بود.ایندفعه میخوام براش کلوچه سیب و گردو درست کنم ببرم،امیدوارم فرصت کنم و به نحو احسن درست کنم
بعدا به بچه هام خواهم گفت که مادرتون از بچگی خیلی تنها بود
ولی خدارو داشت،به همراه یه زندایی خوب🙂
دنیا آشوبه
و همچنین دل من،یاد روزهای بی دغدغه ای افتادم که از خوشی زیاد،گاهی غر میزدیم.....
دوساعت دیگه باید بلند شم
درصورتیکه ذره ای چشم روی هم نذاشتم
از استرس بسیار شدید و بی محتوام