هدایت شده از محبین
905.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز اونقدرهاهم بد نبود؛ درواقع حتی خوش هم گذشت!
امّا پس چرا انقدر من ناراحت و غمگینم؟
بعد از دوسال...
سالهای سختیه سالهای دوری از علاقههای خاک خوردهی قلب و ریشهت!🤌🏻(:
روزی با دلی خون نوشتم:
«فقط باش!
مهم نیست چیکار میکنی، به کی نگاه میکنی، چی میخونی، چی میشنوی...
مهم فقط بودنته؛ من بودنتو میخوام! حتی اگه چشم و گوش و حواست با من نباشه... فقط باش!»
امّا حالا با دلی مینویسم که هنوز خون است امّا خاکش سرد و احساسش یخزده: «اینطور نباش! من فقط بودنت را نمیخواهم! درست بودن و خوب ماندن صحیح است و غلط بودنت را نمیخواهم! اگر قرار است فقط جسمت نه حتی حضورت، در ظاهر کنار من بماند، میخواهم نماند! اگر همینطور میمانی و روبه چاههای متعفن و لجنزارها سقوط میکنی، نمان! کنار من نمان! من این راهت را کنار خود دوست ندارم! من تورا اینگونه که هستی دوست ندارم! تغییر کن! نه برای من، بلکه برای خودت؛ برای زندگی و آیندهات! طناب گوشهی قلبت را بگیر و خودت را بالا بکش! تو توان بهتر شدن را داری و قصدش را؟ نمیدانم... ولی اینطور نمان! برگرد به قلبت و وجود پاکت؛ برگرد و بیا، تا دوباره باهم شروع کنیم. من کنارت میمانم، اگر تغییر را بخواهی!»
چهطور ادعای دوست داشتنتون میشه؟ وقتی که عقبترین فرد، توی صف افراد پرمدعای دوست داشتنم هستید؟
هیچموقع نشد که هرجور دوست دارم زندگیم بگذره؛ همیشه یهجاش میلنگه! و تمامش تقصیر خودم و احساس و رفتار ضد و نقیضمه!