آرزوی قبلیم دقیقا همونجاییه که شاملو میگه
پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگي را به دلخواه خود یافتهام .
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غميست ؟
عمریست نشستهام ، چشم به راهم که تو آیی ، اما چه کنم هرگز از آن راه نميآیی .
تبدیل به آدمی شدم که وقتي یه ادم جدید وارد زندگیم میشه و من دوباره مثل احمقا بهش وابسته میشم .
فقط از خودم میپرسم " يعني این يکي چجوری قراره من و ترک کنه ؟ "
شاملو یه جایی به آیدا میگه :
باید ماند و به تو ثابت کرد که با موی سفید هم زیبایی ، همینقدر دلبرانه .
گل هایی که تو حفره هاي قلبم شکوفه دادن ،
دارن به خاطر رفتنت پژمرده میشن ولي ایندفعه قلبمم با اون گل ها نابود میشه .