ما هرروز مینالیم، از دردی که زندگی ما را به آن دچار کرده از دردی که متحمل آن هستیم دردهای ما از غم، دلتنگی، خشم و عصبانیت نشأت میگیرند. گاهی حتی به دلیل شاد شدنمان هم خود را سرزنش میکنیم
انگار که زندگی مجبور است به ما سخت بگذرد چون ما این را میخواهیم و این را به خودمان قبولانده ایم که زندگی کردن سخت است
شاید دید ما سطحی است شاید هم قلب ما گنجایش خوبی زندگی را ندارد، نمیدانم؛ فقط میدانم که این روزها کار همهٔ ما تظاهر شده و این زندگی بازی نقاب های پوشالی از احساسات ضد و نقیض است
این تکه ماهیچه تپنده در سمت چپ سینهام تنها نیازمند نگاهی هرچند کوتاه از چشمان یار است تا تپش را فراموش کند، ببین چه با قلب ارام و سربهزیر من کردهای عزیزکم
باد ها دلتنگ اند ، دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش!
شهرها میلرزند ، برگها میسوزند ، یاد ها میگندند
مرا در میان صفحات این کتاب ها ببوس بگذار خاطره اش در بین کلمات به یادگار بماند، بدون هیچ ترسی بوسه هایمان را به رخ این کلمات بکش، در این شهر هیچ کس کتاب نمیخواند