من همه چیزِ تو را برای خود میخواهم .
لبانت را روی لبانم میخواهم ، دستانت را بین دستانم میخواهم ، نگاهَت را روی خود میخواهم و بدنت را در بغلِ خود میخواهم .
درخششِ ماه .
من گمان میکردم که برای دل باخته کردنش باید لبخند به لبانش بنشانم ،
ولی هربار که میخندید این من بودم که عاشقش میشدم .
بعضی آدمها را نمیشود داشت فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت . بعضی آدمها اصلا برای اين نيستند که برای تو باشند يا تو برای آنها . اصلا به آخرش فکر نمیکنی . آنها برای اينند که دوستشان بداری . آن هم نه دوست داشتن معمولی ، نه حتی عشق يک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نيست !
اين آدمها حتی وقتی که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد . .
وقتی تو نیستی ، خورشید و ماه و ابر و باد و آب و خاک .. چه معنا دارند جز پوچي ؟
من کسی را از دست دادم که عاشقِ من نبود ؛ اما تو کسی را از دست دادی که واقعا دوستت داشت .
لحظه ها میگذرد ، آن چه بگذشت نمی آید باز ، قصه ای هست که هرگز نتواند شد آغاز ..