چگونه حال ِ خوب و بدم را به تو توصیف کنم ، وقتی خودِ تو هم دردی و هم درمان ؟
هدایت شده از بخش هایی از عشق او؛
قول میدم وقتی تموم بشه،
وقتی به نبودت عادت کنم،
وقتی قلبمو از نو بسازم،
دیگه نمیزارم هیچکس بهش دست بزنه.
ولی تا اون موقع تو به نابود کردن من ادامه بده..
تو ستارهها رو تماشا میکردی ، با نور ستارهها مسخ میشدی و من به این فکر میکردم که تنها ستارهی این شهر روبروم ایستاده..
ستارهی چشمای تو این شهرو کازابلانکای من میکرد .
اولین بار که دیدمش؛ از نگاهش نور چکه میکرد...
و ماه توی قهوه چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که "او" گونه انسانیِ ماه است.
بوسیدمش و دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد من از جهان سهمم را گرفته بودم!
چشمانش ؛ چشمانش اقیانوسی بود از هزاران ستاره..
و من گم شدهای در کهکشان بیانتهای چشمانش
به تو که میرسم ، مکث میکنم
انگار در زیباییات چیزی جا گذاشتهام
مثلا در صدایت آرامش ، یا در چشمهایت زندگی..
لکنت فقط از کار ماندن زبان نیست ، چشمها هم گاهی روی یک چهره گیر میکنند..