بوسیدمش و دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد من از جهان سهمم را گرفته بودم!
چشمانش ؛ چشمانش اقیانوسی بود از هزاران ستاره..
و من گم شدهای در کهکشان بیانتهای چشمانش
به تو که میرسم ، مکث میکنم
انگار در زیباییات چیزی جا گذاشتهام
مثلا در صدایت آرامش ، یا در چشمهایت زندگی..
لکنت فقط از کار ماندن زبان نیست ، چشمها هم گاهی روی یک چهره گیر میکنند..
درخششِ ماه .
خورشیدی یا ماه؟
عزیزکم هرگزت نتوانستم ببینم . با من بگو عشق من ، چیستی تو؟
دلم را به بازی گرفتهای .. ماه آسمانم ، چیستی تو ؟ جامی یا خود شراب ؟ یک سالِ تمامی یا یک روز ؟ خورشیدی یا ماه ؟
بگو چیستی تو .. .
درخششِ ماه .
عزیزکم هرگزت نتوانستم ببینم . با من بگو عشق من ، چیستی تو؟ دلم را به بازی گرفتهای .. ماه آسمانم ، چ
عُصارهی مشکی؟
خودت بگو .. یارایِ نامیدنت با من نیست .
طلا و نقرهی نایاب ، آسمانیِ اهلِ زمین ، یاقوتکِ قلب من !
بگو چراغی یا خود آتش ؟ چیستی تو ؟
هنگام آن است که بگذری از ننگ و نام ، دل به دریا بزن ، تمامی جهان دلبندِ تو را میشناسندُ تو هنوز سردرگمی ! مستی یا عاشق ؟ بگو چیستی تو ؟