(حضرت رقیه سلام الله علیها)
سلام من به رقیه ، عزیز پیغمبر
درود حق به حسین و عزیز آن سرور
به روی دامن عمّه هماره جایش بود
پس از شهادت بابا که مقتدایش بود
چه گویم و چه نویسم ز کربلا تا شام
طناب و سلسله و تازیانه و دشنام
شبیه مادر مظلومه بسکه غم خورده
دلش ز رنج و تعب گشته است آزرده
گواه و شاهد زینب در این مسیر بلا
شهید کرب و بلا عرش نی زند امضا
سلام شاه شهیدان به خواهرش زینب
سلام طفل شهیده به جد و میر عرب
سلام من به شهیده به مادرم زهرا
سلام من به عمویم حسن ولی خدا
ز ناله ام به خرابه ، فلک شده گریان
برای عرض ارادت ، ملک شده مهمان
چو دید رأس پدر را ، به کُنج ویرانه
میان تشت طلا، سوخت مثل پروانه
بزن به سینه و سر (عامری) مخوان دیگر
که نازدانهی زهرا ، شد از تعب ، مضطر
# ابوالفضل عامری قم
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
(شامِ غم حضرت رقیه ع وعمه سادات)
اشک غم بر چهرهی حور و ملَک جاری شده
گرد غم بر دل نشسته ، سینه زنگاری شده
چشمه سار عاشقی، از خون گلگون حسین
تا قیامت در مسیر دین حق ، جاری شده
گرچه در کرب و بلا ، رأس حسین بن علی
شد جدا ، ای خفتگان! هنگام بیداری شده
هر کجا نام علی (ع) بُردم مرا سنگم زدند
کعب نی با تازیانه ، ظلم تکراری شده
گرچه در ظاهرمسلمانند اما در عمل
هر یک از آنان جدا از رسم دینداری شده
جانیان در کربلا ، کُشتند و غارت کردهاند
دین این نامردمان ظلم و ستمکاری شده
کار زینب (س) در مسیرکوفه تا شام بلا
از عزیزان حرم یکسر پرستاری شده
تا رقیه (س) دید در تشت طلا ، رأس پدر
جان به جانان داد و جسم او ز جان عاری شده
ذوالفقار خطبه ی زینب چو حیدر بی گمان
با سلحشوری به قلب دشمنان کاری شده
کرده ویران کاخ استبداد را با خطبه اش
ظالمان را موجب رسوایی و خواری شده
زخم رقص شامیان از تیغ خنجر بدتر است
زخمهی چنگی که حاصل، از نگونساری شده
(عامری) بس کن مگو از شامیان و ظلمشان
آسمان ها و زمین غرق عزاداری شده
#ابوالفضل عامری • قم
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
#حضرت_رقیه علیهاالسلام
#چارپاره
🔹آه از یتیمی!🔹
رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد
آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی!
من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه
روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور
در بین جمعیت تو را گم کردم اما
با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور
من بودم و تو، نیمهشب، دروازهٔ شام
در چشم من دردی و در چشم تو دردی
من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم
تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی
در این زمانه سرگذشت ما یکی بود
ای آشنای چشمهای خستهٔ من
زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو
خار مغیلان زد به پای خستهٔ من
ای لاله! من نیلوفرم، عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمیگیرم سراغی
شعر: سیدمحمدجواد شرافت
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
السلام علیکِ یا بنت الحسین یا رقیه
چنان شمعم که امشب کُنج این ویرانه می گریم
هنوز از غُصه ی بزمِ مِی و پیمانه می گریم
دل اهل حرم می سوزد از اشک شرر بارم
پدر جان، در فراقت آنقدر طفلانه می گریم
عجب آرامشی در خانه ی ما بود، یادت هست؟
چنان طفلی که گُم کردست راهِ خانه، می گریم
به روی شانه ات سر می نهادم وقت خوابیدن
ولی امشب ببین از دردهای شانه می گریم
دلم تنگ تبسّم های شیرینت شده بابا
تبسّم کن برایم، دیگر ای بابا نمی گریم
شعر: عاصی خراسانی
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
السلام علیک یا اباعبدالله ع
🍁 لب عطشان🍁
لب عطشان تو خود معنی دریا دارد
خاک پایت به فلک نقش ثریا دارد
هفت دریا همه شرمنده اطفال تواند
آب بی نام تو کی حرمت ومعنا دارد
سیر خورشید فلک دور سر توست حسین
ماه از نور تو این جلوه زیبا دارد
مظهر عشق دو عالم شده نامت یعنی
در همه کون ومکان عشق تو غوغا دارد
خاک کوی تو کند زنده دل عالم را
تربتت معجزه ی حضرت عیسی دارد
فخر دارند به دربانی تو خیل ملک
حرمت بوی خوش جنت اعلا دارد
آدم وجن وملک واله وشیدای تواند
راه تو این همه دلداده و شیدا دارد
بخدا فُلک نجات استی و مصباح هدی
کشتیت بهر همه خلق جهان جا دارد
چونکه نومید نگشته زدرت شاه و گدا
هر کسی حاجت خود از تو تمنا دارد
خشکی لعل لبت هست گواه داغت
کاین نشانه خبر از غربت زهرا دارد
هر دلی سوخت ز داغ تو براتش دادند
این برآتیست که با خون تو امضا دارد
روز محشر که همه مضطر و سر گردانند
رهروت بر سر خود سایه ی مولا دارد
یا حسین ، چشم "شقایق" به عنایات شماست
چون که بر لب ز ازل مدح شما را دارد
حمید رضازاده "شقایق"
کرمان
http://eitaa.com/gom121
(صلی الله علیك یا اباعبدالله)
#خطّ_آزادی
تا ز دست ساقی بزم بلا ، ساغر گرفتم
بادهای تلخ از کفش شیرینتر از شکّر گرفتم
آتشین آبی به دستم داد ساقی کز شرارش
جرعهای تا سرکشیدم پای تا سر در گرفتم
آنچنان از جان به تيغ آبدارش تشنه بودم
کز عطش با حنجرم آب از دم خنجر گرفتم
گر نه تیغ آبدارش دارد آب زندگانی
پس چرا تا سر گرفتم زندگی از سر گرفتم
گر سلیمان، مُلک جم را داد با انگشتر از کف
من دو عالم را به یک انگشت و انگشتر گرفتم
زنگ کفر از چهرهی آیینهی دل پاک کردم
از سر نی تا مکان بر روی خاکستر گرفتم
هستیام را سر بهسر با نیستی سودا نکردم
تا از این سودا بهشت جاودان در بر گرفتم
تا قلم شد قدّ اكبر با مداد خون اصغر
خطّ آزادی برای اکبر و اصغر گرفتم
با رخ و قدّ و لب اکبر چه حاجت بر بهشتم
عارضش جنت قدش طوبی لبش کوثر گرفتم
در خم گیسوی او دنبالهی ابروی او را
ذوالفقار مرتضی را در کف قنبر گرفتم
جان نثارت کردم از جان تا تو را جانان شمردم
جان فدایت کردم از دل تا تو را دلبر گرفتم
کز غم هر دور اشکی از نظر افکنده (ناجی)
لؤلؤ لالا شمردم دانهی گوهر گرفتم
"مرحوم سید احمد ناجی قمی"
http://shaeranqom.blogfa.com
(ألسَّلامُ عَلَيْكَ يٰا أباعَبْداللّٰهِ الحُسَين)
#مُحرّم
باز این عزای کیست؟ که در چرخ نیلپوش
هستند ساکنان سماوات در خروش
از هرچه کوچه و گذر و تکیه بگذرم
گلبانگ یا حسین همی آیدم به گوش
فصل بهار گریه رسد بر حسینیان
باید ز جام غم همه گردیم جرعهنوش
هر کس که عاشق است به فرزند بوتراب
باید سبوی بادهی غم را کشد به دوش
نادب ز دست ساقی میخانهی حسین
بِستان یکی صراحی اندوه و غم بنوش
کن نوش از شراب غمِ شه ، پیالهای
تا از مَلَک تو را رسد آوازههای نوش
خرقه که رهن بادهی اندوه وی نشد
بر خرقه وای و ؛ وای بر احوال خرقه پوش
بودم به بحر فکر فرو، ناگهان به گوش
آمد مرا ز هاتف غیب اینچنین سروش
نوشد اگر که شمر از این باده جرعهای
ترسم شود شرارهی دوزخ بر او خموش
در کوه و دشت، آب نخوردند و تشنهلب
ماندند روز قتل حسین ، طایر و وحوش
پس در رثای سید مظلوم ، (نزهتی)!
مگذار دیگ طبع روانت فتد ز جوش
"شادروان عبدالحسین نزهتی قمی"
http://shaeranqom.blogfa.com
(ألسَّلامُ عَلَيْكَ يٰا أباعَبْداللّٰهِ الحُسَين)
#خرابهی_شام
چو اهلبیت به فرمان خصم خون آشام
شدند وارد در منزل خرابهی شام
خرابهای شده ویرانه بی در و بی بام
نه بستری که درآن لحظهای کنند آرام
به روی خاک نشستند گِرد یکدیگر
فکار و خسته دل از جور و رنج راه و سفر
چو مرغ شب، شب خود را به ناله کرده سحر
گرفته دست دعا سوی خالق اکبر
که ای خدای ستمدیدگان بی یاور
تو داد ما بسِتان زین گروه بد اختر
ز مرگ اکبر ، لیلای داغدیده کباب
برای اصغر خود گرم ناله بود، رباب
سکینه بود، ز هجران باب در تب و تاب
ز غصه دیدهی زینب دمی نرفته به خواب
همه ز داغ شهیدان به درد و غم اندر
میان اهل حرم دختری رقیه به نام
چهار ساله که از غم نمیگرفت آرام
رخش چون مهر درخشنده بود و ماه تمام
ز دوری پدرش داشت آه و ناله مدام
روان ز دیدهی او جای اشک، خون جگر
شبی به یاد پدر خفت در خرابهی شام
به خواب دید که آمد ز ره امام همام
ورا نشاند به دامان خویش با اکرام
دمی ز بوی پدر کرد باز استشمام
ز لطف دست نوازش کشیدیاش بر سر
به باب گفت که از ما مگر چه بد دیدی
که رفتی از بر اطفال خویش و رنجیدی
چه شد که باز نگشتی مگر چه بشنیدی
که چون گذشته ز احوال ما نپرسیدی
که چون شدیم و چه بر ما رسید زین لشکر
چرا که هست پدرجان خرابه منزل ما
ز چیست این همه اندوه و غصه در دل ما
چرا نه شمع و چراغی بوَد به محفل ما
مگو که نیست به دست تو حل مشکل ما
بده جواب و ز نزدم دگر مرو به سفر
ز عشق روی پدر ، ناگهان ز خواب پرید
نظر نمود به اطراف و باب خویش ندید
ز سینه نالهی سوزان و دردناک کشید
فغان نمود و به تن پیرهن ز غم بدرید
دوید و دامن زینب گرفت آن مضطر
به عمه گفت که آمد پدر ز راه سفر
کجا شد و به کجا رفت باز آن سرور
مرا به همره خود از چه رو نبرد پدر
چرا که داغ دلم تازه کرد و رفت از سر
چقدر باز فشانم ز دیدگان گوهر؟
یزید دون ز صدای رقیه شد بیدار
بگفت از که بود این فغان و نالهی زار
که می دهد به تن و جان و من چنین آزار
روید و زود تفحص کنید علت کار
مرا ز واقعه آرید بی درنگ، خبر
غلامی آمد و جویای ماجرا گردید
برفت و واقعه را گفت از برای یزید
که دیده طفل صغیری بخواب شاه شهید
ز خواب طفل غم اهلبیت گشته مزید
کنون ز هجر پدر ناله دارد آن دختر
یزید گفت سر پاک سیدالشهداء
دهید جای هم اکنون میان تشت طلا
برید در بر آن عندلیب خوش آوا
که تا ز دیدن سر اوفتد ز شور و نوا
کجا تمیز دهد او که کشته گشته پدر
به تشت زر بنهادند آن سر انور
دوان دوان برساندند نزد آن دختر
رقیه دید چو رخسار تابناک پدر
به اشتیاق درآغوش خود گرفت آن سر
فتاد بر دلش از غم شرارهی آذر
ز دود گرد و غبار از سر مطهر باب
بشست روی منیرش ز اشک همچو گلاب
زپگریه کرد دل اهلبیت جمله کباب
به رأس پاک پدر بوسه داد و کرد خطاب
که کی برید سر نازنینت از پیکر
تپانچه زد به سر و روی خویش دختر زار
بکند موی و خراشید سینه و رخسار
ز سوز داغ پدر گشت ناتوان و فکار
ز هوش رفت و نماندش دگر شکیب و قرار
چو گل فتاد به روی زمین و شد پرپر
چو دید زینب کبری رقیه شد خاموش
دگر نمیرسد از او صدای ناله به گوش
گرفت طفل برادر ز مهر در آغوش
بدین خیال که در خواب رفته یا از هوش
بدید رفته ز دنیا رقیهی اطهر
تمام اهل حرم زین قضیه گشت نژند
دوباره شد دل غمدیدهشان ز غصه به بند
صدای ناله و فریادشان به ضجه بلند
که بهر آل علی رنج و صدمه تا کی و چند
چقدر رنج و تحمل توان نمود آخر
ز مرگ کودک ناکام شد یزید خبر
ز ترس مردم هشیار شد به خوف اندر
نمود امر که غسّاله شوید آن پیکر
شبانه دفن نمایند جسم آن دختر
که روز بعد نماند از این قضیه اثر
برون نمود چو غسّاله پیرهن ز تنش
كبود بود و سیه تن به زیر پیرهنش
ز تازیانه عیان جای ضربه در بدنش
گریستند به هنگام غسل و هم کفنش
ز بس که گریه نمودند شد به پا محشر
پس از فراغت غسل و کفن به حال تباه
به خاک شام سپردند پیکر آن ماه
گذشت مدتی و چاکران آن درگاه
بنای بقعه نمودند بهر دختر شاه
خدا کند که بگیریم قبر او در بر
به حالت غم و انده سرودم این اشعار
برفت طاقتم از دست و صبر و تاب و قرار
روان سرشک من از دیدگان چو ابر بهار
امید من به شفاعت بوَد به روز شمار
که دست (کاشفی) از لطف گیرد آن سروَر
"شادروان علیرضا کاشفی قمی"
http://shaeranqom.blogfa.com