زبانحال حضرت زیبب (س)
ای ماه شب تاری! ، که : در نظرم بودی
در ظلمت دنیایم ، شمس و قمرم بودی
زآندم که تو را دیدم ، رفتی به سرِ نیزه
هر نیزه که میدیدم ، تو در نظرم بودی
ای نور دل حیدر ، ای زادهی پیغمبر
بی بال و پر افتادم ، تو بال و پرم بودی
مانند حسن حتی ، از بعد پدر عمری
در راحت و سختیها همچون پدرم بودی
ای کاش نمیدیدم افتاده تنت بر خاک
ای بارقهی رحمت! ای کاش برم بودی
رگهای گلویت را ، در قتلگهت دیدم
قربان سرت گردم که تاج سرم بودی
برخیز و ببین زینب ، افتاده ز تاب و تب
ای آنکه مرا بر تن ، روح دگرم بودی
هرگه که سفر کردی ، دل از تو نشد غافل
هر جای که میرفتی گو در حضرم بودی
اکنون شدهام تنها ، با قافلهی غمها
هرچند که بر نیزه ، تو همسفرم بودی
در کرب و بلا جان را ، کردی سپر دشمن
هرجا که بلایی بود ، آنجا سپرم بودی
ویرانه نشین گشتم هرچند به شام غم
در تشت طلا دیدم ، زیبا گهرم بودی
تلخ است کنون کامم دلخسته ازین شامم
عمری چو برادرجان! شیرین شکرم بودی
هرچند گرفتارم در شام ستم غم نیست
ای که سند نیکو ی و معتبرم بودی
ای دشمن خونآشام دیدم چو تو را در شام
چون تیر اجل از کین ، تو بر جگرم بودی
(ساقی) ز غمت گفتا ، ای نور دل زهرا
هر دم که سخن گفتم تو شعر ترم بودی
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/06/06
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
.
#امام_حسین علیه_السلام
#اربعین_حسینی
عطش روز جزا با عطشش رفت ز یاد
آب، خاكت به سر و آبرویت باد به باد
با لبِ تشنه بریدند سر مهمان را
لعن الله علی آل زیادِن و زیاد
به دلش داغ لب حضرت عباس بُود
بحر از این داغ زند تا صف محشر فریاد
دیده بر آب روان دوخت ولی آب نخورد
دید تصویر سكینه به روی آب افتاد
مدح او را همه از نعره ی دریا شنوید
كه ز خون جگرش آب به دریا هم داد
تربیت یافته ی یوسف زهرا این است
كز لبش داغ عطش بر جگر بحر نهاد
روز محشر كه علم در كف عباس بُود
اهل محشر همه این بیت بیارید به یاد:
این حسین كیست كه عالم همه دیوانهی اوست
این چه شمعی است كه جانها همه پروانهی اوست
نازم آن كشته كه جان یافت كمال از بدنش
تا ابد خنده به شمشیر زند زخم تنش
جامه از زخم بدن دوخته بر قامت خویش
پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهنش
آب غسل تن صد پاره اش از خون گلو
خاك صحراست كفن بر بدن بیكفنش
جایی از زمزمهی ماتم او خالی نیست
این شهیدی است كه عالم شده بیت الحزنش
تیر دشمن به جگر، خنجر قاتل به گلو
زخم شمشیر به سر، چشمهی خون در دهنش
تا نفس داشت به آن قوم نصیحت میكرد
چه گنه داشت كه شد سنگ جواب سخنش
هر دلی یك حرم پیكر صد پاره ی اوست
هر كجا مینگرم نیست بهجز انجمنش
این حسین كیست كه عالم همه دیوانهی اوست
این چه شمعی است كه جانها همه پروانهی اوست
زیر شمشیر، امامت به همه عالم داشت
به لبش زمزمه، در دیده دو صد زمزم داشت
زخمها بر جگرش بود كه ناپیدا بود
همه میسوخت و از زخم زبان مرهم داشت
با خدا در یَم خون عهد شفاعت میبست
از گلوی علی اصغر سندی محكم داشت
تیر غم بود كه بر سینهی او میبارید
همه را كرد فراموش و غم عالم داشت
گر همه ملك خدا چشمهی چشمی میشد
به خدا در غم او اشك مصیبت كم داشت
وقت مرگ از نفسش روح مسیحا میریخت
كه به خون پیكر هفتاد و دو عیسی دم داشت
میشنیدند ملائك همه و میدیدند
كه ز صبح ازل این زمزمه را آدم داشت
این حسین كیست كه عالم همه دیوانهی اوست
این چه شمعی است كه جانها همه پروانهی اوست
شعر: حاج غلامرضا سازگار
.
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
آنچه از من خواستی بـا کاروان آورده ام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عـالم فتنه میبارید و من
بیپناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کـاروان را تا بدینجـا بـا فغان آورده ام
تـا نگویی زین سفر بـا دست خالی آمدم
یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوشتر است
چون از آن گلزار، پـیغـام خزان آورده ام
دیـده بودم تـشنـگی از دل قرارت برده بود
از بـرایت دامنی اشـک روان آورده ام
تا بـه دشـت نیـنوا بـهرت عزاداری کـنـم
یک نـیستان نـالـه و آه و فغان آورده ام
تـا نثارت سازم و گردم بلا گردان تــو
در کف خود از برایت نـقد جان آورده ام
تـا دل مهـرآفـرینت را نرنـجانم ز درد
گـوشهای از درد دل را بر زبان آورده ام
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث