eitaa logo
ناکجا آباد |‌🇮🇷
186 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
527 ویدیو
41 فایل
"بسم الله الرحمن الرحیم" اینجا ناکجا آباد عه . همین دیگه خدافط
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید ذ_۲۵۷ ؛ ذ_۲۵۷ است بله کاملا درست میفرمایید
رونمایی میکنم از کارانورا و فاریسک :
ناکجا آباد |‌🇮🇷
12.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بحنقتفتبتیتقابتوبدقاباببدوییتبوبددبایایدبدبابایدایتیتققتقخثحثححثنقتقاقاقافابابااقاقاقاقاقاقاقااق
هدایت شده از گذرگاه زمان
پنجره‌های آپارتمان نورا، نوازنده ویولنسل، زیر باران پاییزی مه گرفته بود. درون اتاق نشیمن، تنها صدای نفس‌نفس‌های امیر، نامزد نورا، سکوت را می‌شکست. نورا، بی‌جان، روی زمین سرد کنار ویولنسلش افتاده بود. شال ابریشمی محبوبش محکم دور گلویش پیچیده شده بود، و چشم‌هایش، باز و خیره، گویی هنوز شوک لحظه آخر را در خود داشتند. امیر با دست‌های لرزان به سمت جسد خم شد. روی پیراهن سفید نورا، یک علامت قرمز نامفهوم خودنمایی می‌کرد؛ چیزی شبیه به نت موسیقی، اما با رنگ رژ لب کشیده شده بود. بوی عود سوخته و فلز در هوا سنگینی می‌کرد. آرشه ویولنسل دور از ساز، روی زمین افتاده بود. تقدیم به :ناکجا آباد (نورا) از طرف : گذر‌زمان و الفاقنطورس
هدایت شده از گذرگاه زمان
رضا وارد حیاط کلبه فاطمه شد. تعجب کرد. باغچه، که همیشه مرتب و پرجنب‌وجوش بود، امروز بی‌رمق به نظر می‌رسید. چند شاخه گل لاله واژگون شکسته شده بود و گلدان شمعدانی مورد علاقه فاطمه به هم ریخته بود. در باز بود و از فاطمه خبری نبود. رضا قدم به داخل کلبه گذاشت. همه چیز عادی به نظر می‌رسید، جز یک چیز: گلدان سفالی قدیمی که فاطمه همیشه قلمه نادری را در آن پرورش می‌داد، شکسته بود. تکه‌هایش روی زمین پخش شده بود و خاک مرطوب، رد پایی از خود به جا گذاشته بود. رد پا کوچک بود و به نظر می‌رسید که با عجله از خانه بیرون رفته است. رضا به باغچه برگشت و با دقت بیشتری نگاه کرد. در گوشه‌ای که معمولاً فاطمه برای چای عصرگاهی می‌نشست، یک تکه پارچه رنگی، شبیه به بخشی از لباس یک کودک، لای بوته‌های رزماری گیر کرده بود. رنگش جیغ بود و با رنگ‌های آرام باغچه همخوانی نداشت. رضا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. همسایه‌ها نبودند. سکوت عجیبی در روستا حاکم بود. باغچه فاطمه، که همیشه نشانه‌ای از زندگی بود، حالا حامل یک راز خفته به نظر می‌رسید. فاطمه کجا بود؟ و آن تکه پارچه مرموز در باغچه چه می‌کرد؟ راز “باغچه فاطمه” تازه آغاز شده بود، و رضا می‌دانست که باید تکه‌های پازل را کنار هم بچیند، قبل از اینکه راز فاطمه برای همیشه زیر خاک پنهان شود. تقدیم به :ناکجا آباد(فاطمه) از طرف :گذر زمان و آلفاقنطورس