ׄ
- و به آنها که فکر میکنند در روشنایی زندگی میکنم اما میخواهم خودم را در تاریکی اطراف قرار دهم، بگو که میتوان از درون تاریکی هرچیزی در روشنایی اطراف را دید، اما نمیتوان از مکانی روشن، چیزی در تاریکی را دید و تشخیص داد. بگو که من اطرافم را میبینم و دیده نمیشوم. -
ׄ*
ׄ
چون برگی فرو افتادهام که امیدوارانه تصور میکند طوفان بعد او را به شاخهاش باز خواهد گرداند، اما هر بار از شریان نجاتش دورتر میشود. من واقعا قربانی امیدهای بیهودهی خویشم.
ׄ*
ׄ
من تمام تلاشم را کردم آقای عزیز. دهانم را بسته نگه داشتم، دستهای لرزانم را پنهان کردم و چشمهایم را بستم که کسی از حال درونم آگاه نشود اما بازهم شکست خوردم. فرقی نمیکند چقدر پلک هایت را فشار بدهی، اشک همیشه راه خروج خودش را پیدا میکند.
ׄ*
ׄ
سردرگمی در شناخت خود حقیقیام، ثمرهی سالها آشکار نکردن احساسات حقیقی من است و این روزها بیش از همیشه از عدم شناختم زجر میکشم. حالا قبل از بروز غم، شادی و یا حتی بیاعتنایی، باید فکر کنم آیا این احساسات حقیقی است یا بازهم احساساتم را پنهان میکنم؟ و هرگز به نتیجهای نمیرسم.
ׄ*
ׄ
- مثل کسی که مدتی طولانی برای درمان بیمارش کوشیده و پس از تلاشهای فراوان شاهد مرگش بوده است، یک فرسودگی و خستگی نامحدود که انگار هرگز پایانی ندارد را احساس میکنم. -
ׄ*
ׄ
در دفتر یادداشتهای شبانهاش نوشته بود: هرکس از شگفتیهای دنیا سهمی دارد و دنیا سهم او را میپردازد. من نیز هر بار با تجربهی اتفاقی هزاران برابر هولناکتر از آنچه در بدبینانهترین حالت پیشبینی میکردم، سهم شگفتیام از دنیا را میگیرم.
ׄ*