ׄ
در دفتر یادداشتهای شبانهاش نوشته بود: چنان از هر سو مصیبت میبارد که توان نگاه کردن به بالای سرم را ندارم. میترسم نگاه کنم و شاهد ترک خوردن آسمان و آوار شدنش روی سرم باشم.
ׄ*
ׄ
سخت مشغول آباد کردن یک زمین خشک وسیع شد تا خستگی و سختیهای آن، فرصت فکر کردن به معشوقش را از او بگیرد. حالا بعد از سالها، زیر سایهی درختان تنومند به او فکر میکند.
ׄ*
ׄ
میخائیل من به این نتیجه رسیدهام که دوست داشته شدن باید یک استعداد خاص باشد و از آنجا که مادرم میگفت خدا عادل است، میخواهم بدانم بجای این استعداد چه چیزی به من داده است.
ׄ*