ׄ
- من از اینکه سالهاست هر صبح چشمهایم را درحالی باز میکنم که در کفهی دیگر ترازوی زیستنم کوهی از ناامیدی قرار دارد و در نبود امیدی بزرگ و چشمگیر، باید هزاران سنگریزهی امید را بیابم و در کفهی دیگر قرار دهم تا کفهها برابر شوند و قادر به ادامه باشم، خسته شدهام. -
ׄ𓍢
ׄ
فهمیدهام که دلیل تنفرم از خود و زندگی، ناتمام بودن است. من همه چیز زندگیام را ناتمام گذاشتهام و و احساس سردرگمی به بیعلاقگی و نفرت تبدیل شده است. از این پس میخواهم تمام کنم. نشد، تمام شوم.
ׄ𓍢
ׄ
در دفتر یادداشتهایش شبانهاش نوشته بود: از پنجره به مسیری که هرگز از آن نخواهی آمد نگاه میکنم، به دری که هرگز آن را نخواهی گشود خیره میشوم و گوشهایم را برای شنیدن صدایت که هرگز نخواهم شنید، تیز میکنم. کسی نمیداند انجام هربارهی این کارها، چیزی شبیه جان کندن است.
ׄ𓍢
ׄ
- و میخائیل، دل کندن روندی طولانی و زجرآور است، انگار ارّهای که تا نوک انگشت پا فرو رفته باشد را، به آرامی از سر خارج کنند؛ و حتی اگر از این درد جان سالم به در ببری بازهم این انتهای کار نیست، ممکن است پس از اندک لحظاتی، برای این ارّهی زجرآور دلتنگ شوی. -
ׄ𓍢
ׄ
- چیزهای بسیاری در زندگی وجود دارد که نمیخواستم و نمیخواهم آنها را بپذیرم، اما چارهای جز پذیرفتن آنها نداشته و ندارم. تلخی پذیرفتن از سر بیچارگی، روان آدمی را فرسوده میکند. -
ׄ𓍢