ׄ
- میدانم که ما در دریا غوطهوریم و هر حادثهای چون موج است و البته این را هم میدانم که امواج میتوانند اجسام و افراد غوطهور را به ساحل بازگردانند، اما میترسم آنقدر زمان بگذرد که موجها جنازهام را به ساحل بازگردانند. -
ׄ𓍢
ׄ
- در این مدت طولانی تنها بودن، دندانهای تنهایی آنقدر درونم نفوذ کردهاند که دیگر جزوی از وجودم به حساب میآید. پرسیده بودی چرا تنهایی را رها نمیکنم، زیرا من یک بار طعم جدایی از تو که جزوی از وجودم بودی را چشیدهام، دیگر توان چنین از دست دادنی را ندارم. -
ׄ𓍢
ׄ
بیش از هرچیز، حتی بیش از احساس مقصر بودن در همهی اتفاقات، از ندانستن دلیل این احساس رنج میبرم. ندانستن دلیل رنجی که در خویش پناه دادهای، آن را چند برابر میکند.
ׄ𓍢
ׄ
کاش حین برخورد با اطرافیان، افکاری که نسبت به خودم دارم روی پیشانیام نمایان میشد تا بفهمند و بدانند که من به قدر کافی به خود سرکوفت میزنم و خویش را ملامت میکنم؛ نیازی به زحمت آنان نیست.
ׄ𓍢
ׄ
- سپس روی سینهاش دست گذاشت و گفت: چند وقتی است درونم دچار تلاطمی شدید و بی پایان است. احساس میکنم هرلحظه هزاران اسب از قلبم به درون رگهایم وارد میشوند و در آنها میتازند. -
ׄ𓍢
ׄ
لب ساحل، زیر آفتاب نه چندان سوزان نشستهای و احساس آرامش میکنی. طی کمتر از چند ثانیه سونامی میآید و همه چیز نابود میشود. فکرها اینگونه عمل میکنند.
ׄ𓍢