ׄ
- سپس روی سینهاش دست گذاشت و گفت: چند وقتی است درونم دچار تلاطمی شدید و بی پایان است. احساس میکنم هرلحظه هزاران اسب از قلبم به درون رگهایم وارد میشوند و در آنها میتازند. -
ׄ𓍢
ׄ
لب ساحل، زیر آفتاب نه چندان سوزان نشستهای و احساس آرامش میکنی. طی کمتر از چند ثانیه سونامی میآید و همه چیز نابود میشود. فکرها اینگونه عمل میکنند.
ׄ𓍢
ׄ
الان نه، اما روزی حال مرا درک و ترس از دست دادن را تا مغز استخوان حس خواهی کرد. من خندههایت را تلافی نخواهم کرد، آن روز بیا در آغوش هم گریه کنیم.
ׄ𓍢
ׄ
- و میتوانم بگویم آنقدر اندوه و عذاب از دست دادن عمیق و دردناک است، که حال با آنکه چیزی برای از دست دادن برایم باقی نمانده، بازهم وحشت از دست دادن رهایم نمیکند. -
ׄ𓍢