ׄ
در دفتر یادداشتهایش نوشته بود: مدتها بود که دائما مرز بین واقعیت و کابوس باریک و باریکتر میشد و امروز که چشمهایم را باز کردم، دیگر نتوانستم تشخیص دهم که واقعیت است یا در حال تماشای ادامهی کابوس هستم. -
ׄ𓍢
- می بینی گلایه ای ندارم؟ قوی نشده ام و قدرت اراده ای که مرا از نالیدن باز دارد هم وجود ندارد، من فقط نمی دانم برای اینهمه درد چگونه باید سوگواری کرد. -𓍢