ׄ
به سرم زده بود سینهام را باز کنم و او را هرطور شده، کاملا درونم جا دهم و اگر نشد، حتی حاضر بودم او را تکه تکه کنم و ببلعم. من فقط میخواستم او را برای همیشه نزد خودم نگه دارم.
ׄ𓍢
ׄ
- و میدانی؟ برای شخصی چون من، ویران شدن تمامی پلهای پشت سر میتواند حادثهی خوبی به شمار آید. شاید این رهایی اجباری، تنها راه خلاصی از امید بازگشت به گذشته باشد. -
ׄ𓍢
ׄ
بیوقفه و بیاختیار به زخمهایم میاندیشم و با خود دربارهی اینکه کدامیک از این زخمها دردناکتر است فکر میکنم، بیآنکه قادر باشم تا این روند را متوقف سازم یا آنکه فایدهای برای این رفتار سراغ داشته باشم.
ׄ𓍢