«دلم برای نوشتن تنگ شده. برای چیدنِ کلماتی که کنار هم، احساسِ حقیقی من رو در لحظه، به تصویر میکشن.»
راستش باید کمکم کنید.
کمکم کنید دوباره بتونم بنویسم.
دوباره بتونم حسمو بریزم تو ظرف کلمات و به خورد خودم و قلم و کاغذ و اینجا، بدم.
دلم پر از حرفای مختلفه.
چیزایی که هرکدوم به هر روشی تکه ای از من رو به دست گرفتن و دویدن.
دور شدن از من.
و من حالا یه خلیج بی ماهی ام که نمیدونم از کدومو رود باید پیداشون کنم.
این دنیای پر از مشغله و جدی، درحال گرفتن من، از منه.
این واقع بینیِ اجباری، درحال خاموش کردن چراغ رویا پردازیهامه، چراغ دلتنگیهایی که میدونم دارمشون، اما حالا دقیقاً نمیدونم چقدر اهمیت داره.
بی کیفیت
بی کیفیت
بی تمرکز
بی حس
خشک و خالی
سطحی و پراکنده
خداوندا چه بلایی سر من آمده است.
«بدبختی ازونجایی شروع شد که هرکس تصمیم گرفت بیخیال شه و بشینه تماشا.
تصمیم گرفت هرکس رو عقیدش بمونه و کلا تلاشی واسه کمک و مباحثه و اینچیزاش نباشه.
میتینگ های همفکری و گفتگو موضوعش شد طبیعت و روزمرگی، تا باشه تفکر، سبک زندگی، خود زندگی.»
اشتباهِ خوب"
«بدبختی ازونجایی شروع شد که هرکس تصمیم گرفت بیخیال شه و بشینه تماشا. تصمیم گرفت هرکس رو عقیدش بمونه
« اونجایی که فکر کردی دیگه تهشه و همینه که هست. اونجایی که نفهمیدی ارزشمند ترین چیزی که در آخرش داری خودتی که با ساختن خودت، میتونی کمترین کمکو به بغل دستیت بکنی.»
اشتباهِ خوب"
« اونجایی که فکر کردی دیگه تهشه و همینه که هست. اونجایی که نفهمیدی ارزشمند ترین چیزی که در آخرش داری
« یکی امروز بهم گفت جامعه به لجن کشیده شده دیگه این گل و بلبل بازیای بچگونه چیه.
ازش پرسیدم تو چی؟ توام به لجن کشیده شدی؟
بهم جوابی نداد، چون جوابش میشد دلیلی برای اینکه پس هنوز جامعه کاملاً به لجن کشیده نشده.
خب.. قطعاً وقتی اینطوری نگاش کنی باید زیادی حوصله داشته باشی. »