eitaa logo
اشتباهِ خوب"
325 دنبال‌کننده
606 عکس
45 ویدیو
4 فایل
" در درونِ هر یک از ما کهکشانی ست به وسعتِ تمامِ آسمان..! و تنها ستاره ی آن یکی ست که رشد به سویَش و مقصد ، آغوشِ اوست.. =))🌌 https://daigo.ir/secret/6141690021
مشاهده در ایتا
دانلود
در گوشه ای ازین شهر و آسمانش ، درحالِ درون پاشیِ بیصدا و فرو پاشیِ تدریجیِ دردآوری هستم؛ در عین حال که تمام سعیم را کرده ام تا بهترین رنگ را از خاکستریِ درونم پیدا کنم برای تظاهر ، و رنگین کمانِ درحالِ تمام شدنِ آدم هایی که به لبخندم نیاز دارند را ، در آسمانی آبی زنده نگه دارم.. . در انحنای عقربه ی ساعتِ زندگی و تیک و تاکِ پر سر و صدا و طاقت فرسایَش ، هرروز انزوای بیشتری را در خود میبینم. اما چیزی که برایم عجیب است این امیدِ توصیف ناپذیرِ درون قلبم است! چیزی که هنوز باعثِ لبخند و دلگرمی و گاهی رنگارنگ شدنم میشود. [ میدانم که اگر خدا در قلبم زندگی نمیکرد ، این امید وجود نداشت و شُکر که هنوز قلبم را لایق میداند.. ] سوالم اینجاست که انسان هایی که درست در نزدیک ترین مکان و زمان به من زندگی میکنند ، چشم هایم را نمیبینند؟ و شاید بی توجهی میکنند چرا که هنوز به وجودِ من احتیاج و پذیرشِ تمام شدنِ بسته ی مصرفیشان برایشان دردناک است. سخت است این را بگویم اما ، باید به تو اعتراف کنم که هنوز زمانِ پذیرش و قبول کردن نرسیده حتی برای خودَت! من هم هنوز به تو احتیاج دارم و مرا ببخش! . - نامه هایی به تو¹ , ۱۷ آذر , Abr.  "𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆" "𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
- ادامه دار .
" تو رفته بودی و کنارِ هر چه دوری بود نزدیکِ باران در محالِ دیدنت بودم..
با دل چه کردی که برید از عالم و آدم؟ از دوست می پرسم : مگر من دشمنت بودم؟؟ :)
من با همه مغرور و با تو مشتی از خاکم آغوش بگشایم ببینی مدفنت بودم؟
باید برید و رفت وقتی ریشه در زهر است یک روز میفهمی ولی، من میهنت بودم
آخر مرا در من رها کردی و خود رفتی جان کندم و ماتِ تو و دل کندنت بودم..
هدایت شده از د مثلِ‌دلارام .
_
" ذره ذره ی قلبم آب میشد و قطره قطره اش از چشم هایم بیرون میریخت. قفسه ی سینه ام درحالِ خالی شدن از دیگران بود.. . " - Abr .
هدایت شده از حصار'
از احوالِ این روزهایم اگر بگویم ، خود را محصورِ حصاری از جنسِ "‌‌تو" کرده‌ام .. حصاری که محصور بودن در آن، اوجِ رهایی‌ست و فارغ بودن از آن، خودِ بند است. چیستی.. که با گذرِ نسیمی از خیالت، خزانِ افکارم به یکباره بهار می‌شود؟ نمی‌دانم چطور تو را تعریف کنم، تو .. تو امیدی در دلِ نومیدی ِمنی، نوری در منتهای ظلمت، نهایتِ هر بی‌نهایت، تو تنها نهالِ سبزِ این بیابانی.. که ریشه می‌دوانی و علتِ حیات می‌شوی. اما گنجاندنِ تو در این تعاریفِ ضعیف، به مانندِ ریختنِ دریایی درونِ یک استکان است. بیش از این نمی‌توان گفت، زبانم قاصر است، کلمات عاجز، و تو بی‌انتهایی !