اشتباهِ خوب"
بی معرفتی حتی اگه آدمش دیگه برات مهم نباشه بازم درد عجیبی داره.
خب میدونی.. ،
دوباره این .
اشتباهِ خوب"
_
" چند ساعتی است این گوشه از صندلی نشسته ام و پا روی پا انداخته ام. برخلافِ گرمای هوای خانه ، فضایَش بسیار سرد است.. .
پس آیا لرزشِ درون دست هایم بابتِ سرمای هواست یا سرمای آدم های اینجا؟
در هرصورت در اِنحطاط و اِنحلال به سر میبرم در حالی که اُمید هم بخشی از من است همچنان .
چشم هایم خیره به برگه های بهم ریخته ی روی میز است. فکر میکنم باز باید سررسیدِ سبزِ کوچکِ داخلِ کشو را بردارم و در صفحه ی تاریخِ امروز ، چیزی بنویسم برای زمانی که نمیدانمش.
[ دنیا با تمامِ آدم هایش ،برایم از همیشه تلخ تر ، تنگ تر و کوچک تر شده است . چیزی راه نفسم را گرفته است؛ شاید بعض. و شاید هم فریاد! ]
حالا انگار کمی سبک تر شده ام.
دست زیر چانه میزنم و باز محوِ حرف های درونی ام میشوم.
هندزفری را بیشتر در آغوشِ گوشم میفشارم ؛ با اینکه چیزی از بچ بچ هایی که کنار سرم زمزمه میکند نمیفهمم؛ پس بیخیالَش!
سبز.. ،
سررسیدِ سبز را از بهترین دوستم هدیه گرفتم.. و آن روز او هم یکی عین همین را از من هدیه گرفت.
کاش او در این دفترچه ی سبزِ کوچکش ، از روز های سفیدِ پیش رویَش نوشته باشد.
از مسیرِ کوتاهِ پیادهروی کنار دانشگاهش ، از برگ ها ، خیابان ها ، مزه ها و لباس ها ؛
کاش او
فقط از عشق حرف بزند.
کاش از درد هایش چیزی ننویسد. "
- نامه هایی به تو³ , ۲۹ آذر , Abr .
"𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
آنها کجایند که میآمدند و رفتند؛ افسانهی خیابان میشدند،
خانهها را برمیافروختند،
خاک را متبرک میکردند؟
راه درازی انگار طی شدهست .
این قصه، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.
من بوی خاک را میشنوم که در پی گرمای ماست
« قصه همیشه از دل شب آغاز میشدهست . »
- محمد مختاری
ارسالیِ ممبر*
[ شب بخیر ! ]