اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک
خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم
که این روزها چقدر سخت و دیر و دور
گذشت. "
بیخیال
واقعا قراره همیشه اینطوری پر از خشم و ناراحتی و البته حقدار باشم اما برای اثباتش نتونم کاری کنم؟
چرا فقط وقتی برای اولین بار ناراحت میشم ابرازش نمیکنم تا اینطوری یه عالمه روی هم جمع نشه که وقتی فریادش زدم کسی حقی بهم نده و درکش نکنه؟
اشتباهِ خوب"
_
حتی نمیتوانی تصور کنی که یک انسان، تا چه اندازه میتواند معنای بدیهیات زندگیت را برایت تغییر دهد..
معنای چیزهای خرد و کوچکی که فکرش را نمیکنی بتوانند انقدر شیرینتر به قلبت سفر کنند و گوشهای از آنرا با همان معنیِ منحصر به فرد، تا آخرین طلوع و غروب، زندگی کنند و بزرگ شوند.
کاری که او میکند ساده است؛
او با تو حرف میزند، به حرفهایت گوش میکند، و در این آغوشِ دورادور بیکلام، میبینی حالا رنگها فقط رنگ نیستند، سازها دیگر تنها آهنگ سر نمیدهند، و تو دیگر تو نیستی.
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"