آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست
با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...
هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست
"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"
زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست
خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...
سیده تکتم حسینی
ولی فايدهاش چيست که انسان، هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه يا بهمان لحظه جور ديگری برگزار شده بود، کار به کجا میکشيد؟! بايد برای خودت خوش باشی. بهترين قسمتِ روز، شب است. تو کار روزت را انجام دادهای. حالا پاهات را بگذار بالا و خوش باش. من اينجوری میبينم. از هرکس میخواهی بپرس. بهترين قسمتِ روز، شب است!😌
بازماندهی روز / کازوئو ايشی گورو
نپرس حال مرا بی تو حال حال بدی است
هزار و چهارصد و هر چه هست، سال بدی است
نپرس هیچ نپرس از دلم ، همین «چه خبر؟»
همین «چه می کنی این روزها..» سوال بدی است 😐