ولی فايدهاش چيست که انسان، هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه يا بهمان لحظه جور ديگری برگزار شده بود، کار به کجا میکشيد؟! بايد برای خودت خوش باشی. بهترين قسمتِ روز، شب است. تو کار روزت را انجام دادهای. حالا پاهات را بگذار بالا و خوش باش. من اينجوری میبينم. از هرکس میخواهی بپرس. بهترين قسمتِ روز، شب است!😌
بازماندهی روز / کازوئو ايشی گورو
نپرس حال مرا بی تو حال حال بدی است
هزار و چهارصد و هر چه هست، سال بدی است
نپرس هیچ نپرس از دلم ، همین «چه خبر؟»
همین «چه می کنی این روزها..» سوال بدی است 😐
گر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد زاِشتیاق
دامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبا
بلبل بیدل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زند
باز نیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خُم دهد
خرقه صوفی ببرد میفروش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که «نوش»
از تو نپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفتهست دوش
حیف بود مردن بیعاشقی
تا نفَسی داری و نفْسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنان
نالهٔ زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس او
میشنود تا به قیامت خروش
✏ «سعدی»