آهسته رو که مرکب مردان راه را....
در سنگلاخ وادیه پیها بریده اند....
نومید هم مشو که رندان باده نوش...
ناگه به یک خروش به مقصد رسیده اند....
زِ سازِ معبدِ رحمت، همین نَواست بلند
که ای عدمصفتان! کاشکی گناه کنید
بیدل دهلوی
از مرگ پری درون دریا غوغاست
هر گوشه برای او عزایی برپاست
این شوری افتاده به جان دریا
از گریه دسته جمعی ماهیهاست
وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
تا کجا خواهد دوید؟ آخر شکار رحمت است
اینو یکی میگفت روی سنگقبر دیدم! 👆
دو چشمِ با همهٔ شهر بیتفاوتِ مستت!
دلم خوش است که با من سرِ مجادله دارد 🙂↔️
از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم
چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم
من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم
من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم
در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم
من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم
ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟
سعید بیابانکی
حضور گم شدۀ صد هزار آدم گم
حضور وحشیِ رنگ
طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم
طنين دغدغه، جنگ
يکی به عربده گفت:
درود بر آبی!
به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است
به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
ولی نبود آبی
ميان هيچ رگی خون هيچ کس هرگز
درود بر قرمز!
فضای ساده و سبز زمين آزادی
در انفجار صدای ترقهها، در دود
نود دقيقه کدورت
نود دقيقه کبود
در آستانه در
غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پيرمردی گنگ
تکيده
تشنه
به دنبال لقمهای روزی
کدام استقلال؟!
کدام پيروزی؟!
دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد
از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد
مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد
صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد
در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد
دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد
ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد
نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد
مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد
گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه
با شمایم با شما زندانیان بی گناه
می دوید و گاه می بینم شماها را سفید
می رمید و گاه می یابم شماها را سیاه
روزگاری در همین صحرای بی آب و علف
گوش و سُم های شماها را به هم می دوخت شاه
شاه می آمد نشان می داد پشت این درخت
با تفاخر چنگ و دندانِ پلنگان را به ماه
با کنیزان می نشست و جام می زد رنگ رنگ
با وزیران می نشست و خنده می زد قاه قاه
با شمایم گورخرها گورتان را گم کنید
پادشاه انگار دارد می رسد از گرد راه
گورهای دسته جمعی را به خاطر آورید
گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه...
یادش به خیر دست دعایی که داشتم
تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم
دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق
یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم
ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی
می پیچمت به شال عزایی که داشتم
دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل
یک لحظه باش جای عصایی که داشتم
ای آسمان دریچه ی نوری به من ببخش
امشب به یاد پنجره هایی که داشتم
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند
مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟
دادم تو را به خسته ترین عابر زمین
مثل سمند نعل طلایی که داشتم
سعید بیابانکی
@gorbe_ir